معنای عشق

سلام

این هفته هم گذشت! هفته عجیبی بود با اتفاقات عجیبتر ! زندگی همینه دیگه!

هفته گذشته با انتظار شروع شد، با غریب آشنا قرار گذاشتم که نشد برم، و در نهایت با شکستن دلم تموم شد یعنی داره تموم میشه! بچه ها دارن برای آخر هفته برنامه می ذارن بریم بگردیم و من اصلاً حوصله ندارم! اما هنوز به کسی نه نگفتم!

هفته گذشته یک فکر مثل خوره بجونم افتاده بود! من گیج شدم نمی فهمم، من معنی عشق رو نمی فهمم بعضی چیزا با معادلات ذهنی من جور در نمی یاد!

قرار بود امیر شنبه زنگ بزنه که نزد! من نمی تونم دیگه باور کنم! اگه کسی بهم بگه دوست دارم باورم نمی شه! نمی دونم شاید من اشتباه فکر می کنم! عشق برای من مقدسه و معنی والایی داره! من قبول نمی کنم کسی 8 سال بهت بگه دوستت دارم و وقتی تو می گی قبول، برای یه جواب ساده که می خواد باهات زندگی کنه یا نه 2 ماه غیبش بزنه و تو این مدت 2 بار زنگ بزنه و برات بهونه بیاره! من نمی فهمم یعنی چی یکی بهت بگه من 8 ساله منتطرم با من ازدواج می کنی و بعد یهو غیبش بزنه و بره پی زندگیش! من اینو عشق نمی دونم! وقتی به دور و برم نگاه می کنم یه چیزایی می بینم که منو دچار دوگانگی می کنه!

من علی رو می بینم که 10 سال به پای سپیده نشست و تا آخرین لحظه علی رغم تمامی اذیتهایی که شده بود بازم می گفت که اونو دوسش داره! حتی این اواخر فقط می گفت : طناز دعا کن چشماشو باز کنه من نمی خوام باهاش باشم فقط خوب شه همین!!!

من رامین رو می بینم که یه دختر اونور آب براش می شه انگیزه که مهاجرت کنه اونم وقتی حتی از بابت طرفش مطمئن نیست!

من مادرم رو می بینم که 4 سال چطور عاشقانه از همسر بیمارش مراقبت کرد اونم بدون توقع و چشمداشت!

من پدرم رو می بینم که چطور وقتی تصادف کردن و مادرم به اون روز افتاد حتی حمامش می کرد و براش آشپزی می کرد!

من مادر بزرگم رو می بینم که بعد از 13 سال مریض داری و الان بعد از چند سال که مرگ پدربزرگم می گذره وقتی ازش حرف می زنه چطور اشک تو چشماش جمع می شه! وقتی از لحظه های آخرشون از بوسه آخر حرف می زنه چطور نگاهش برق عشق داره و اشک می ریزه!

اگه اینا عشق نیست پس چیه! اگه سکته کردن یک مرد وقتی بهش می گه همسرت داره می میره عشق نیست پس چیه؟

و اگه این عشقه، پس این کارای جوونای امروزی که بهش می گن عشق چیه؟ گاهی فکر می کنم برای بعضیها دوست دارم گفتن مثل نقل و نبات می مونه! ساده و بی ارزش! هرچند که نقل و نبات هم شیرینی خوب خودش رو داره!

من نمی فهمم! من این مسائل رو درک نمی کنم! من دنبال عشق اسطوره ای اونجوری که مولانا می گه نیستم! من لیلی نیستم و مجنون نمی خوام! من عشق آسمونی نمی خوام! من یه عشق زمینی می خوام! مادربزرگم می گه هنوز وقتش نرسیده! وقتش که برسه خودت می فهمی! به خودت می یای و میبینی این کبوتر سپید خیلی وقته تو دلت خوونه داره و من این حرف رو با تمام وجودم باور دارم!

همین!

 

  
نویسنده : طناز ; ساعت ٥:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٤/٧