به شيرين ترين رويای دنيا

عزیزکم سلام

میدونم از دستم دلگیری، می دونم چقدر دلخوری! و فقط می تونم بگم در این یک مورد خاص حق داری. می دونم که بیخبری بدترین اتفاق ممکن است و باز می دونم که بابت این همه مدت بیخبری چقدر آشفته و دلنگرانی. حق داری، در این یک مورد خاص حق داری. و من هیچ توضیحی در این باره ندارم چرا که معتقدم هیچ چیزی نمی تونه توجیه خوبی برای چنین رفتاری باشه. تنها می تونم بگم متاسفم. شاید بهتر بود از قبل نسبت به این وقفه و دوری آگاهت می کردم اما شاید حتی برای خودم هم غیر منتظره بود. اما ...! بگذریم که در این مورد هیچ دلیلی موجه نیست.

شیرین من، گاهی حس می کنم رابطه ما یک رابطه تعریف نشده و بلاتکلیف است. حس می کنم نه تنها رابطه مون که حتی خود ما هم درگیر دور تسلسل هستیم. داریم دور خودمون بی هدف می گرد یم و می گردیم و می گردیم و در آخر به هیچ نتیجه ای نمی رسیم و تنها ارمغان این دوران، احساس گیجی و سردرگمی بیشتر ماست. شاید به همین دلیل ساده است که مدتی است ترجیح میدم تنها گوشه ای به نظاره بنشینم و بی هدف گذر زمان رو ببینم.

امید زندگی من، و حتی شاید بهتر باشه بگم تنها امید زندگی من، گاهی خودم هم میدونم که این؛ تنها امیدی است واهی؛ اما بازهم امیدوارم. شاید چون به این امیدوار بودن برای بقای زندگی نیاز دارم. شاید این امید؛ تنها به نام توست و در واقع این تو نیستی که امید منه! درکش کمی سخته و از اون سختر بیان این حس.

رویای شبهای من، آره رویای شبهای تنهایی و شبهای سرد و غمناک من، آره رویای شبهای خستگی من! احمقانه است نه، چرا که وقتی کنار منی، من چنین حسی ندارم اما شبهای سخت زندگی برای من میشی رویا! جالبه نه، در واقع تو حتی رویای من هم نیستی. شاید برات جالب و کمی هم دردناک باشه بدونی که من از تو موجودی ایده آل در ذهنم ساختم. اون فردی که من دیوانه وار می پرستمش تو نیستی، اون تصویری است که زائیده ذهن و دل خسته من است. و من این تصویر رو ستایش می کنم. این تصویر هیچ شباهتی به تو نداره، نه باطنش و نه حتی ظاهرش!

عزیزدلم، یاد فیلم سابرینا افتادم، فیلم محبوب من و تو، فیلمی که ما هر دو نسخه اون رو دوست داریم. و من حتی بیشتر دیالوگ های فیلم رو در خاطر دارم. می دونی حس من به تو درست مثل حس سابرینا به دیوید است. بخصوص اون صحنه ای که سابرینا می گه :« هیچ کس به خوش تیپی دیوید نیست، حتی خود دیوید!!!» چقدر این صحنه رو دوست دارم. می دونی برای منم همینطوره، هیچ کس به خوبی تو نیست، حتی خودت! من عاشق تصویر ذهنی تو هستم! تصویری که شده همه زندگی من و جالب اینجاست که من هیچ تلاشی برای کمرنگ کردن این تصویر ندارم. شاید به همین دلیل ساده است که دیگه برام معنی سابق رو نداری. نمی دونم شاید از اول هم نداشتی!

عزیزکم، مدتهاست که خسته ام، خیلی خسته. یک زمانی هیچ نگران خستگیها و سختیهای راه نبودم چون مطمئن بودم تو همیشه کنارم هستی و اجازه نمیدی احساس خستگی کنم. اون زمان فکر می کردم که تو همراه منی! اما زهی خیال باطل. تو فقط حرف می زدی؛همین؛ از عمل خبری نبود. تو منو به سادگی تنها گذاشتی. امروز می فهمم که هیچوقت اونجور که ادعا می کردی دوستم نداشتی. مهم نیست. ازت دلخور نیستم. نمی تونم منکر این مطلب بشم که دوستم داری و زندگی بدون من برات سخته! اما اگه کمی بخوام منصف باشم تو هم مثل منی، تو هیچوقت من رو دوست نداشتی، تو نیرو، انرژی، افکار مثبت و هزار یک خصوصیت دیگه من رو دوست داشتی. تو به دنبال یک برده بودی که فقط سرویس بده و اون یکنفر مسلماً من نبودم و نیستم. درکش برام سخت بود و از آن سختر تر باور این موضوع. اما این رسم زمونه است. بهترین خصلت ما آدما عادت کردنمونه! به سادگی عادت می کنیم و خودمون رو وفق میدیم با شرایط! گاهی کمی سختتر و گاهی ساده تر! و من عادت کردم. خیلی ساده عادت کردم و پذیرفتم.

آرام جونم، من نبودنت رو پذیرفتم. شاید برای همینه که مدتهاست رو اوردم به نوشتن این نامه ها! نامه هایی که هیچوقت ارسال نمیشن، چون گیرنده ای ندارن. نامه هایی که تنها از سر دلتنگی من هستن به آروم جونم، به شیرینم، به عزیزکم. شاید روزی راز این نامه ها رو بهت گفتم، شاید روزی به دستت رسید، شاید! شاید روزی، روزی که من هنوز نمیدون کی خواهد بود. شاید...! این موضوع هم مثل هزار و یک موضوع دیگه نیازمند صبر است، چیزی که من زیاد دارم.

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۱٠:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٤/٢٤