قيد و بندهای زندگی!

سلام

خوب میدونم مدت به نسبت طولانیه که ننوشتم. شاید چون موضوع نداشتم و شایدم ...! ولش کن خیلی هم مهم نیست.

بالاخره این ته تغاری خونه کنکورش رو داد و فعلا نشسته منتظر نتیجه. حالش خوبه البته ظاهرا! من که دلم روشنه! دیشب به خودش هم گفتم، اصلا مهم نیست که قبول نشه، مهم اینه که زحمتش رو کشید. اما اینجا ایران! خیلی اتفاقات غیر ممکن، ممکن میشن و خیلی ممکن ها غیر ممکن!

روزهای زندگی دارن از پی هم میگذرن! اینکه آینده چی میشه و چی پیش میاد فقط اونی آگاهه که سرنوشتمون رو بافته! دلم هوای فیلم «خانه ای روی آب» رو داره! دلم هوای اون همه کلاف سر در گم و رنگی رو داره!

هوای بارونی این چند شب اخیر حس و حال غریبی به زندگی و شبهای من داده! گاهی هوس می کنم پاره کنم هر آنچه قید و بنده! گاهی هوس می کنم بزنم به سیم آخر. دلم میخواد زیر بارون بشینم تا خیس خیس بشم، بدون اینکه به بیماری بعدش فکر کنم، سیگار بکشم بدون اینکه به مضراتش و ناشایسته بودنش برای یک خانوم فکر کنم، نوشیدنی دلخواهم رو بخورم بدون اینکه به معده درد بعدش و حرفای بعدش فکر کنم، قهوه بخورم بدون در نظر گرفتن طپش قلب بعدش! می بینی زندگی ما پر شده از این قید و بندهای احمقانه، بدون حتی یک دلیل محکم و منطقی. نشنیده بگیر اما من هر از گاهی تمام این بندها رو پاره می کنم چون با خودم فکر میکنم شاید دیگه لحظه بعدی نباشه، اونوقت اونی میشم که دلم میخواد، بی پروا، جسور و گستاخ! لذتی داره در لحظه زندگی کردن. لت غریبی داره دیدن غروب آفتاب و طلوع زیبای ماه! فرقی نداره نو باشه یا تمام، مهم اینه که هست! دیدن زهره اونم اتفاقی تو آسمون سیاه شب، انگار مخمل سیاهی رو پولک دوزی کنی، پولک ها نقره ای، بدون هیچ نظم و قانونی!

یکبار چند وقت پیش اینجا یک سایت معرفی کردم به اسم «کتاب مسافر» نمی دونم چند نفر رفتن سراغش که ببینن چیه! اما برای من خیلی جالب بود. قصه کتاب مسافر، قصه کتابهای جالب و خوبی هستن که می خوونیم و بعد هدیه میدیم به کسی و ازش میخوایم کتاب رو دست خودش نگه نداره! درست مثل همون نامه های کارما که به دستمون میرسه! این چرخه ادامه داره. قسمت جالبش اینه که شاید یک روزی کتابت دوباره برسه دستت. هدف این سایت و کلا سایتهای مشابه یا شاید بهتره بگم هدف این فلسفه، دست به دست گشتن کتابهاس. ما اینجا تو ایران عادت کردیم برای خودمون کلکسیون داشته باشیم. گاهی داشتن یک کتابخونه آن چنانی برامون مایه مباهات و ... است، در حالیکه از اون کتابهای تو کتابخونه شاید فقط اسمی به گوشمون خونده باشه! البته که منکر کتاب خونهای حرفه ای نمی شم! میدونی تو خیلی از کشورهای اروپایی مردم عقیده دارن کتاب رو نباید نگه داشت. کتاب رو می خرن، می خونن و هدیه میدن و گاهی هم در معابر و مکان های عمومی مثل ایستگاه مترو یا حتی پارک روی یک نیمکت رهاش می کنن، تا کسی پیداش کنه اونم کتاب رو بخونه! بعضیا عادت دارن در حاشیه کتاب نظرات و ایده هاشون رو می نویسن! فکرش رو بکن کتابی به دستت میرسه که علاوه بر محتواش، پر از نظرات جالبه. پر از دیدگاههای متفاوت. درست مثل این میمونه که قرار بزاری گروهی یک کتاب رو بخونین و بعد درباره اش بحث کنین. می بینی کتاب مسافر می تونه یک فرضیه زیبا بسازه! البته که می تونه خیلی بی مزه هم به نظر بیاد. خلاصه که اگه اهل کتاب و خوندن هستین، اگه تو زندگیتون دنبال یک عالمه هیجان و تغییر هستین کتاب مسافر «www.ketabemosafer.com» می تونه راه حل خوبی باشه. من خیلی از این ایده خوشم امد. انتخاب با شماست می تونین امتحان کنین یا اینکه نه بی تفاوت از کنارش بگذرین.

خوش باشین.

  
نویسنده : طناز ; ساعت ٤:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٤/۱٠