بالا و پايين های زندگی!

سلام

خوب از کجا شروع کنیم؟ خوب یا بد؟ فکر کنم از خوباش شروع کنیم.

یکشنبه اتفاق خاصی نیوفتاد. یک روز معمولی. کار و بعدشم ورزش. اما دوشنبه، صبح ساعت 5 پاشدم و مراسم شله زرد پزون داشتم. آخه خانوم خانومها (مادر بزرگ مادریم) هفته پیش خواب دیده بود و منم قول داده بودم. حالا چرا 5 صبح؟ آها نکته همین جاس آخه یادم رفته بود قول دادم شله زرد درست کنم، برای همین هم با 3 تا از دوستام ( دختر البته! به قول آقای پدر غیر از این ازم انتظار نمی ره دیگه!!!!) قرار گذاشتیم بریم امامه! نتیجه 5 صبح شله زرد پزون داشتم که تا ساعت 8 صبح آماده بشه! 8 هم راه افتادیم سمت امامه! کلی خوش گذشت. خیلی عالی بود. صبحانه عالی، بعدشم کوه نوردی و اون بالا آب بازی (شدیم موش آب کشیده، اونم تو هوای خنک به همراه باد سرد!!!) بعد هم اومدیم پایین و ناهار! عجب لوبیا پلویی بود، جای همه اونایی که دوست دارن سبز! بعد هم کلی گپ و سر به سر گذاشتن. اون وسطها هم صحبت از همکاری مشترک، که من خیلی برام سخته باهاش کار کنم! دیروز داشتم به دوستام می گفتم برام جنون اگه روزی قرار باشه با این آقا کار کنم! می دونین نتیجه چی شد؟ باور نمی کنین در یک عملیات محیرالعقول مدیر گرامی امروز اعلام فرمودند از این به بعد باید با این آقای عزیز کار کنم اونم نه به عنوان همکار که به عنوان مدیر ! جالبه نه! کلی از صبح حالم خوبه! محشر (اما تو باور نکن!) خلاصه که دیروز ساعت 6 راه افتادیم سمت تهران. کلی تو راه خندیدیم و چرندیات گفتیم ( بابا بیخیال خانومهای متشخص و چرندیات، اشتباه شد اختلاط کردیم!) تا رسیدیم خوونه!

می دونین علی رغم شوک امروز صبح و اشکهای گاه گدار من از این خبر بس مسرت بخش و آغاز همکاری جدید (البته اشک در خفا) و صد البته تسلیت گفتن کلیه دوستان گرامی، باز هم حس و حال زیبای دیروز باقیست و حس می کنم هیچی نمی تونه اون همه لذت و شادکامی رو از بین ببره! حالا که فکر میکنم می بینم اصلا مهم نیست که باید یک آدم غیر قابل تحمل کار کنم، اصلا مهم نیست که خیلی برنامه هام بهم ریخته، اصلا مهم نیست که مدیر گرامی در عمل انجام شده قرارم داده! جدی می گم اصلا مهم نیست. مهم اینه که من دوستای خوبی دارم و زندگی خوب، مهم اینه که من می تونم از زندگی و لحظاتم لذت ببرم، مهم اینه که زندگی خیلی زیباست. مهم اینه که من هنوزم اهل مبارزه ام! گاهی از نیرویی که خدا بهم داده تعجب می کنم. می دونین چی امروز خیلی آرومم کرد اینکه دیدم کلی دوست خوب دارم که طاقت حتی نگاه غمگینم رو ندارن چه به رسه به اشک! خیلی حس خوبیه نه؟

خوب و خوش باشین.

  
نویسنده : طناز ; ساعت ٢:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۳/٢٩