حماقت يا از خودگذشتگی؟

سلام

ساعت حدود 11 شب بود. تنها بودم، توی هال دراز کشیده بودم و کتاب می خوندم، صدای موزیک مورد علاقه ام تمام فضا رو پر کرده بود. از اون موزیکهای بی کلام، آروم و سبک انگلیسی، شایدم اسکاتلندی قدیمی. همیشه دیوونه این نوع آهنگها بودم. غرق توی دنیای خودم بودم که صدای آیفون زمان رو متوقف کرد. سرم به سمت در چرخید و چند ثانیه طول کشید تا به ذهنم رسید که باید بلند شم. در رو باز کردم و متعجب کنار در ورودی به انتظار ایستادم. نفس نفس زنان بابت اون همه پله روبروم ایستاد. سلامی و بعد نشستن! عادت نداشت این وقت شب بیرون از خونه باشه، نمی فهمیدم چرا ماسک رو از صورتش بر نمی داره! گاهی مواقع که آلودگی زیاد باشه از ماسک استفاده میکنه! اما اونوقت شب خونه ما و ماسک! خیلی غریب بود. به طرز ترس آوری آروم بود.

-          چیزی می خوری خانومی؟

-          آب، فقط کمی آب.

با لیوان آب برگشتم و از تعجب وا رفتم. ماسک رو برداشته بود.

-          کجا بودی؟ لبت چرا کبوده؟ تو خونه دعوا کردی؟ چی شده؟

-          پیش ... بودم. نه دعوا نکردم.

-          دعوا نکردی خوب پس چرا؟؟؟..... آها دیونه ها! حالا مجبور بودین وحشی بازی دربیارین. این پسره دیونه است. به خونه گفتی میای اینجا؟ میدونن پیش منی؟

-          آره. خونه تنهایی؟

-          آره عزیزم. با این قیافه بهتره شب اینجا بمونی.

رفتم سمت آشپزخونه، بدون هر پرسشی شروع کرد به حرف و زدن و تعریف کردن. با کیسه یخ برگشتم، اشک توی چشمای زیباش جمع شده بود. رنگ به صورت نداشت و گفت، همه چیز رو گفت و من متعجب فقط نگاهش می کردم. کیسه رو روی لب کبودش گذاشتم و نگاهش کردم. ذهنم خیلی درگیر بود.

اونم همسن منه! 29 سالشه و هنوز دختر! نمی گم تا حالا پسر ندیده، چرا اما دوست پسر نداشته. نه به گفته خودش که به خاطر شناخت چندین و چند ساله و با هم بودن بیش از حدمون. تا حالا دست هیشکی بهش نرسیده بود. نگاهش می کردم و نمی دونم از نگاهم چی خوند که گفت :

-          می بینی برای تو هم من عوض شدم دیگه اون دختر چند ساعت قبل نیستم، تو هم حس می کنی که من یه دختر خراب شدم نه؟

بی اختیار خندیدم، بلند و بدون وقفه.

-          نه دیونه! این چرندیات چیه که میگی! از کی تا حالا به لذت بردن از یک رابطه می گن خراب بودن.

اشکهاش سرازیر شد. بغلش کردم. حس می کردم هنوز حرف نگفته ای باقی مونده.

-          ببینم رابطه کامل بود؟

-          نه.

-          خوب پس چی؟ باهات بد رفتاری کرد؟ اذیتت کرد؟

-          نه!

-          لذت بردی؟

-          نه!

-          چی؟

-          نه، هیچ حسی جز ترس نداشتم. فکرم مشغول بود. همش فکر میکردم دارم بدترین گناه ممکن رو مرتکب میشم.

-          فهمید که لذت نمی بری؟

-          نه، بهش نگفتم!

-          چرا؟

-          نمیدونم دلم براش سوخت فکر کردم اینجوری خیلی اذیت میشه!

نمی دونستم بخندم یا پا به پاش گریه کنم.

-          حالا چرا گریه می کنی؟

-          نمیدونم! روم نشد برم خونه، حالا به مامان اینا چی بگم؟

-          چی رو چی بگی؟ گفتن نداره. کاری نکردی که!

-          اگه باردار شم؟

-          چی؟ چرا چرند میگی! اتفاقی نیوفتاده! دیونه شدی؟

بازم گریه کرد و گفت و گفت. پسر باهاش بدرفتاری نکرده بود. بعد از ماجرا هم کلی قربون صدقه و دوستت دارم و ناز و نوازش. از دست پسر، هم عصبی بودم و هم تحسینش می کردم. عصبی بودم که چرا یک پسر با تجربه، نفهمیده این دختر اینقدر تحت فشار روانیه و از طرفی هم تحسینش می کردم که احترام دختر رو حفظ کرده بود و به سادگی رهاش نکرده بود. در تمام مدتی که دخترک گریه می کرد، پسر چند بار تماس گرفت. می خواست مطمئن بشه حال دختر خوبه.

کم کم  دختر آروم شد و خوابید. داشتم جمع و جور می کردم که تلفن زنگ خورد.

-          سلام

-          سلام. خوبی، ... پیش تو؟

-          آره اینجاست، خوابیده. کاریش داری؟

-          نه. ببینم حالش خوبه؟

-          آره کمی عصبیه! که اونم طبیعیه. آروم میشه حالا.

-          عصبی؟ برای چی؟

-          برای اینکه شما مردا گاهی موجودات احمقی میشین. تو واقعا نفهمیدی که اون لذت نمی بره؟

-          چی؟ شوخیت گرفته؟ پس چرا چیزی نگفت؟

-          ملاحظه تو رو کرد ابله، در ضمن روش هم نمی شد! به روش نیار بهتره ندونه باهم صحبت کردیم.

-          خدای من، آخه .

-          خوب بیخیال. گذشت. کمی حواست بهش باشه. در ضمن ممکنه بخواد بره تست بده! نذار تنها بره آزمایشگاه!

-          نمی فهمم آخه اتفاقی نیوفتاده که!

-          می دونم اما اون این حسو نداره. فقط الآن نیاز داره تنها نمونه. خوب؟ قول مردونه؟

-          باشه حتما. قول مردونه. صبح زنگ می زنم.

-          باشه. شب خوش.

رفتم کنارش رو تخت دراز کشیدم. موهاشو نوازش می کردم و از خودم می پرسیدم، چرا باید یک دختر تو این سن اینقدر اطلاعاتش کم باشه، چرا باید جس کنه صرف بوسیدن یک پسر ازش یک آدم فاسد می سازه، چرا نباید بتونه درباره چنین مسایلی توی خونه صحبت کنه؟ و هزاران چرای دیگه! و شاید مهمترینش اینکه چرا اینهمه سال اطلاعات غلط به خوردمون دادن؟ اونقدر غلط که حتی فیزک بدنمون رو درست نمی شناسیم. کلی سوال بیجواب. احساس حماقت می کنم. احساس ضعف. از خودم می پرسیدم آیا پسر معنی این از خود گذشتگی رو می فهمه؟ کلی سوال بی جواب دارم. نفهمیدم کی از شدت خستگی خوابم برد.

  
نویسنده : طناز ; ساعت ٤:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۳/٢٦