برای تو!

عزیزکم سلام

گاهی عجیب برای گفتن حرفای دلم، کلمات رو کم میارم! گاهی بیان احساس درونیم کاری است بس مشکل، نه تنها به دلیل کمبود لغات بلکه بدلیل سردرگمی های گاه و بیگاه من.

شیرین من، چند وقتی است که حس می کنم جای چیزی شاید حتی حسی یا شایدم کسی در زندگیم خالی مونده و من عجیب در پی پیدا کردنشم! اما هرچه می گردم کمتر به نتیجه میرسم. چند وقتی است که خاطرات قدیمی مانند پرده سینما بر روی ذهنم جاریست. خاطراتی تلخ و شیرین. و باز این حس قدیمی که « چه زود دیر می شود» و باز «چه زود دیر آمده ای» و من هنوز دلتنگم. دلتنگ لحظه های زیبای زندگی، دلتنگ لحظات بیقراری و تپشهای بی امان. حسی قدیمی که سالهاست در وجود یخ زده من فراموش شده.

عزیز من، احساس خستگی می کنم نه به دلیل نبود تو، که به خاطر نبود دوستی عزیز. نبودن تو تنها نبود یکنفر نیست، از دست رفتن یک حس شیرینه! حسی بس دل انگیز. مدتها است تلاش می کنم، تلاشی بیفایده نه برای از یاد بردن تو، نه برای از یاد بردن احساس، که برای از بین بردن تلخی درونم. گاهی که احساس خستگی ام بیشتر از حد تحملم میشه، مبارزه با این تلخی عجیب کار سخت و دشواریه!

امید من، شک دارم امروز وقتی مینویسم «امید من»، شاید تو خود بهتر از من بدانی چرا! دیشب عروسی دوستی بود و آخر شب حسن خطاب مجلس آهنگی پر از خاطره! آهنگی که یادآور صدای تو بود. آره بود. چون دیگه نیست. نمیخوام که باشه. «عشق من، من توی هر کوچه به یاد تو خوندم...»تلاش برای نباریدن بی نتیجه بود. بارید و دستی بر روی گونه هام نوازشش کنان می رقصید، «بیخیال، ببینم ریملت ضد آبه، چه باحال پایین نمیاد!» می بینی دوستای خوب غنیمتن، حتی اگه خیلی هم صمیمی نباشن. بارید، اما نه برای تو و نبود تو، برای دل ساده خودم!

...م، بازی خطرناکی بود. بدون در نظر گرفتن حس من، بازی بدی بود. تو و اون دوست قدیمی چه فکری کردین؟ خوشحالم که جدی نگرفتمت، حتی فکرش هم دیوانه کننده است، اگه اسیرت شده بودم، اگه، بی خیال. مهم نیست. دنیا ارزش این همه جدی گرفتن رو نداره! نه خودش و نه آدمهاش.

رویای من، با من از قسمت و شانس گفتی، پرسیدی به نظرت تفاوت ای دوتا چیه و من پاسخی نداشتم. حالا چند وقتیه دارم فکر میکنم که تفاوت شانس با قسمت چیه؟ میدونی من فکر میکنم شانس همون قسمتیه که تو جدی می گیریش و بهش توجه میکنی! شانس همون قسمتیه که وقتی خدا سر راهت قرارش میده، می بینیش و در رو براش باز می کنی! با این حال تصمیم دارم کمی بیشتر در این باره تحقیق کنم. گاهی اینها فقط بازی با کلمات هستن برای نشان دادن عمیق ترین احساسات ما. احساتی نشات گرفته از اعماق درون آدمی! احساساتی که گاه هیچ کلامی یارای بیانشون رو نداره. مهم نیست بتونی معنای این کلمات رو تفسیر کنی مهم اینه که بتونی چنین احساساتی رو درک کنی. اینجاست که از خودم می پرسم آیا درکشون کردیم یا نه!

...م، باز هم نامه ای بی جواب. چقدر این نامه های بی چواب رو دوست دارم. نامه هایی که هیچ وقت پست نخواهند شد مگر زمانی که من نباشم. نامه هایی بدون مقصد، جاری در دستان باد، سردرگم و بلاتکلیف، درست مثل ما. خوش باش عزیز من و از این عشق جدید لذت ببر، می بینی آدمی چه زود عادت می کنه، چه زود می تونه جایگزین کنه! دیدی حق با من بود، تب تندت چه زود فروکش کرد، چه زود بخار کرد و تو چه زود تونستی فراموش کنی و دیگری رو جایگزین. باور کردی که از اول هم امانتی دست من نبود و  چقدر تو اصرار داشتی که چه امانتی بزرگی پیش من داری! می بینی به این می گن رسم زمونه، که گاهی بس ناجوانمردانه تلخه. خوش باش عزیزکم و خوشبخت که عمر ما به مانند عمر گلهاس! کوتاه، خیلی کوتاه! پس لذت ببر از جرعه جرعه این شراب سکرآور.

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۳/٢٤