دخترانه من!

سلام

راستش نمیدونم  از چی بنویسم، از شادیها یا غمها، از اشکها یا لبخندها. نمیدونم واقعا نمیدونم! شاید بتونم بگم هفته گذشته هفته عجیبی بود! بی اتفاق و مملو از اتفاق! خوب باید از یکجایی شروع کنم!

دیشب به یاد ایام قدیم 4تا از بچه های دوره دبیرستان با هم رفتیم شام بیرون. مثل همیشه رستوران فرانسوی، جایی مملو از خاطرات خوب! این یکی هم روش! خانوم آ. که خوب تو این سالها با هم بودیم هیچ اما دو نفر دیگه رو 10 سال بود از آخرین دیدارمون اونم تو جشن به اصطلاح فارغ التحصیلی گذشته بود و گذر زمان چه میکنه با انسانها! خاطراتمون زنده شد. خاطرات زیبای دوران تحصیل! حدود 15 سال پیش! یعنی یک عمر! 4 سال کنار هم بودن! خاطرات خوب و بد! امروز هیچ کدوم از ما اون دختر بچه های 14-18 ساله نیستیم، هیچ کدوم! بعضیهامون عاشق شدیم و ازدواج کردیم و برخی هنوز مجردیم، بعضیهامون عاشق شدیم، ازدواج کردیم و داریم ادامه میدیم و برخی تحمل کنار هم بودن رو از دست دادیم و جدا شدیم، بعضیهامون بچه داریم و برخی منتظر تا شاید روزی، بعضیهامون موندیم و برخی رفتیم اونور این مرزهای پر از خاطره! امروز از اون دخترکان کلاس 2/4 دبیرستان فراست خبری نیست! امروز زنهایی هستیم سرد و گرم چشیده، هر کدوم به نوبه خودمون! یادش به خیر! خوشحالم که هنوز هرچند دورادور از حال هم با خبریم! خوشحالم که هنوز خوشی هامون لذت بخش و دردهامون اشک به چشمهامون میاره و مثل اون وقتها برای هم اشک میریزم! ولو اینکه 10 سال از هم بیخبر بوده باشیم. تنها کاری که امروز از دستم برمیاد اینه که دعا کنم تمام اون دخترکان ته دلشون همون محبت باقی بمونه و قهر زمانه کمتر گربانشون رو بگیره!

فکر کنم منم یواش یواش دارم رفتنی میشم! جواب تائید تحصیلی از استرالیا اومد! جوابی خیلی خوب! نتیجه عالی بود و حالا فقط مونده صبر برای اقامت! شاید کمتر از یکسال! هم خوشحالم و هم دلگیر! نمیتونم از حسم بگم که کلمات یارای بیانش رو ندارن!

در هفته ای که طی شد، پیرو صحبت با دوستی خوب به این نتیجه رسیدیم که زیادی زندگی رو جدی میگیریم! فهمیدم که زندگی اونقدر که من فکر میکنم جدی نیست! یعنی اصلا جدی نیست! بهترین راه هم اینه که مثل خودش باشی و جدیش نگیری! بهتون قول میدم که هیچ اتفاق بدی نمیوفته که هیچ، شاید وضع بهتر هم بشه! حس می کنم اصلا ارزش اینقدر جدی گرفتن رو نداره! بخوای جدی بگیریش لحظه هاتو از دست دادی! دارم سعی میکنم دیگه جدی نگیرمش و باور کنم که هرچه پیش آید، خوش آید، که هیچ خالقی بد بنده اش رو نمیخواد! خواه این بنده مسلمان باشه و خواه کافر!

فعلا همین! تا ببینیم بعد چی پیش میاد. براتون آروزی آخر هفته خوشی رو دارم.

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۱۱:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۳/۱٠