زندگی جاريست!

سلام

اول از همه خیلی ممنون از همه دوستانی که لطف داشتن و جویای احوال بودن. خیلی خیلی ممنون. بالاخره بعد از چند وقت تونستم بنویسم! حالم هم ای بدی هم نیست. همیشه همینه وقتی از نظر روحی و روانی بهم میریزم و خستگی روحیم بالاتر از ظرفیتم میشه، مریض میشم! معمولا سالی یکبار ولی خوب خدا نیاره اون روز رو! بگذریم که این نیز بگذرد.

چند وقته که کابوسی سایه انداخته توی زندگیم! کابوس بدی هم هست. خیلی هم داره تو زندگیم تاثیر میزاره. دارم تمام تلاشم رو میکنم که بیخیالش بشم ولی خوب نمیشه! گاهی دلم عجیب میخواد چشمام رو باز و کنم و ببینم تمام این اتفاقات و صحبتها تنها یک کابوس طولانی و بوده یک خواب پریشون ناشی از تمام خستگیهای من! اما چه می شود کرد که دنیای واقعی خواب نیست! نمی گم این کابوس زندگیم رو بهم ریخته، نه. اما هرچی باشه تاثیری ولو اندک داره! دلم بدفرم شکسته! خیلی بده که بعد از یک دوستی طولانی بفهمی طرفت اونی نبوده که نشون میداده! میدونی به خودت میای و به شناختت از آدما شک می کنی! از خودت می پرسی مگه می شه من اینهمه اشتباه رفته باشم! جالبش اینه که این حس تنها مال من نیست مگه میشه همه اشتباه کرده باشن! من بی تجربه، من خطاکار قبول، آخه یکی خانوم مادر که کنار گود بوده چی؟ هزار و یک نفر دیگه چی! میدونی اینجاست که فکر میکنی و حس میکنی دارن به شعورت توهین میکنن! خلاصه که یک چیزایی رو درک نمی کنم! یک اعترافی هم بکنم، راستش خیلی هم علاقه ای به درک کردن جنس مذکر، همون آقایون خودمون، ندارم! چون نمی شه درکشون کرد! من پذیرفتم که اونا از یک سیاره اند و ما از سیاره ای دیگر! پس بیخیال! اما دلم شکسته است، می دونم خوب میشه خسته است! آره زندگی جاریست با تموم خوب و بدش؛ با همه پستی و بلندی هاش و همینه که هر روز زیباترش میکنه! و من رو هر روز عاشق تر از دیروز.

دیروز بعد از عمری، منظور کمتر از یک ماهه، رفتم شهر کتاب! از بر و بچه های قدیمی کس خاصی اونجا نبود. احساس تاسف کردم برای صاحب این مجتمع که نتونسته کارمندای با ارزشش رو نگه داره! یادمه چند سال پیش کافی بود موضوع کتابی رو به برو بچه های اونجا می گفتی تا کتاب رو بهت بدن! دیروز برای اولین بار با یک لیست بلند و بالا رفتم برای خرید کتاب، حالا چرا اولین بار، نکته ایه که اولین بار بود که فقط اسامی کتابها رو یاد داشت کرده بودم بدون اینکه اسامی نویسندگان و مترجم رو همراه داشته باشم! از یک لیست 20 تایی فقط 2تاش رو برام اوردن، هر کتابی رو که گفتم ازم پرسیدن نویسنده اش کیه؟ مترجمش کیه؟ مال کدوم کشوره؟ رمان؟ موضوعش چیه! اینجا بود که نافرم دلم هوای بر و بچه های با سواد و قدیمی رو کرد! و از اون بدتر احساس افسوسی نافرم! بگذریم اینجا ایرانه! وطن من، وطن ما! با همه خوب و بدش! بگذریم که این نیز بگذرد!

هفته سنگین و پرکاری رو شروع کردم! خوشحالم که امروز دوشنبه است، امروز هم که به خوشی رد شه کمر هفته میشکنه!

خوب خیلی چرت و پرت گفتم، خوش باشین! با یک دنیا آرزوی خوب.

  
نویسنده : طناز ; ساعت ٩:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٢/۳۱