راز خوشبختی!

سلام

خوب اگه بخوام راستش رو بگم کمی، فقط کمی دلم گرفته! شاید مال هواست! هفته ای که گذشت خیلی خسته بودم! خسته روحی! ذهنم مشغول و پریشون بود! خوابم بهم ریخته بود که البته هنوزم ادامه داره! نکته جالب این هفته خسته کننده میدونین چی بود؟ اینکه فهمیدم هنوز دوستای خوب دارم! دوستایی که تو رو بخاطر خودت میخوان! خیلی حس خوبی بود! میدونین همین نکته های ظریف و زیباست که زندگی رو لذت بخش میکنه و باعث میشه حتی وقتی خوشحال نیستی هم احساس خوشبختی کنی!

چند روز پیش بنا به دلایلی مجبور بودم تو ماشین منتظر عزیزی باشم! این انتظار حدودا نیم ساعت بطول انجامید. یک نیم ساعت زیبا! تو این زمان انتظار، به درخت روبروم نگاه میکردم و گنجشکهای در حال پرواز. ناخودآگاه به ذهنم اومد ما بهتر زندگی میکنیم یا این پرنده ها! اونا راحتترن یا ما! به هیچ نتیجه ای نرسیدم! پرنده ها جنگ ندارن، اما زندگی امنی هم ندارن! نمیدونم، شاید زندگی اونا جالبتره، شاید مال ما!

آخر هفته خیلی تصادفی، شایدم بشه اسمش رو گذاشت قسمت، با دخترکی روبرو شدم که از زندگی نا امید شده بود. خیلی با هم گپ زدیم، خیلی! بعد از کلی گپ زدن حالش بهتر شده بود! جالب بود برام که یک اتفاق کوچیک چطور باعث شده بود از زندگی ببره! تو راه خوونه با خودم فکر میکردم که چقدر خوشبختم! من سالمم، خونواده خوب دارم و خیلی چیزای دیگه! یکبار آقای پدر بهم گفت :« قوی باش. زمین خوردن تو زندگی خیلی خوبه، کمکت میکنه بهتر بتونی درد رو تحمل کنی! هرچیزی ارزش غصه خوردن رو نداره!» درست میگفت! مطمئنم! غصه خوردن مال از دست دادن عزیزه! عزیزی که دیگه برنمیگرده! باقیش بیخوده! به اطرافم که نگاه میکنم میبینم من اصلا حق نا امید شدن و بریدن رو ندارم! اصلا حق ندارم احساس کنم که خوشبخت نیستم! به اطرافم که نگاه میکنم، دخترک 4-23 ساله ای رو میبینم که در طی 3 سال گذشته هم مادر و هم پدرش رو از دست داده و داره تنها زندگی میکنه! به سختی کار میکنه تا خرج خودش رو دربیاره! اما امیدش رو به خدا هنوز از دست نداده! به اطرافم که نگاه میکنم، جوون 20 ساله ای رو می بینم که با بیماری مثل ام اس یا سرطان اونم از نوع بدخیم داره مبارزه میکنه و میتونی تو چشماش امید زندگی رو ببینی! به اطرافم که نگاه میکنم، مرد 50 و اندی ساله ای رو میبینم که تمام زندگیش رو یکشبه باخته اونم به کی به یک برادر نامرد، اما داره مبارزه میکنه، داره زندگیش رو دوباره میسازه! داره میجنگه! وقتی این آدما رو میبینم، وقتی برق امید رو تو نگاهشون میبینم با خودم فکر میکنم چطور می تونم احساس خوشبختی نکنم! چطور میتنم شاد زندگی نکنم! تنها کاری که از دستم برمیاد شکره و تلاش برای شاد و خوشبخت زندگی کردن!

این اخر هفته اونقدر سرگرم پازل بودم که دیگه فرصتی برای فیلم و کتاب نبود! تنها فیلمی که دیدم « فراتر از مرزها – Beyond Borders » بود. خیلی محشر بود. عجیب با احساسات آدم بازی میکنه! از اون فیلمایی که دلت میخواد تو خوونه داشته باشیش!

راستی باغ لاله هم نرفتم! داشتم فکر میکردم شاید بشه یجورایی تبدیلش کرد به یک قرار وبلاگی! نمیدونم دارم درباره اش فکر میکنم! اگه نظری دارین بگین! شاید بشه یک برنامه جالب از توش دراورد!!!

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۱۱:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٢/٢٢