ای کاش!

سلام

برگشتم! برگشتم محل کار خودم، می دونی مهم نیست کجا باشی، خوب باشه یا بد، اما وقتی جایی هستی که به تو تعلق نداره، مهمونی و غریب! حتی اگه با دوستای قدیمی باشی.

بریم سراغ باغ لاله، دیدم اگه بخوام برای همه پیام بزارم که باغ لاله کجاست هم طول می کشه و هم ...! باغ لاله، یک باغ شایدم یک باغچه بزرگه، توی جاده چالوس، بعد از هتل گچسر، خیلی با هتل فاصله اش زیاد نیست. جای دیدنی و زیبایی! بی حرف پیش شاید جمعه یکسر برم اونجا.

گاهی با خودم فکر می کنم چرا دوست داریم به خودمون دروغ بگیم، چرا نمیخوایم گاهی واقعیت رو قبول کنیم، چرا نمیخوایم بپذیریم آدما حرف رو با دهنشون می زنن! ناز کردن حد داره! چرا گاهی طرفمون رو نمی شناسیم و نمیخوایم بفهمیم طرف اهل ناز کردن نیست! چرا گاهی به زور میخوایم بعضی چیزا رو بدست بیاریم؟

از آدمای بلاتکلیف خوشم نمیاد، از آدمایی که نمیخوان واقعیت رو قبول کنن خوشم نمیاد! از اونایی که حرفت رو قبول نمی کنن و می خوان به زور بهت بگن اونی که من میگم خوشم نمیاد.

« دلت از سنگه» - « خودخواه» - « احساس نداری» - «قلب نداری»، گاهی از خودم می پرسم، واقعا من این جوریم؟ وقتی به یکی رک و رو راست میگی : «من آدمش نیستم، من نمی تونم، ته این کوچه بن بسته! حواست رو جمع کن! بعدا شاکی نشی ها!» جوابت همون بالایی هاس! اگر هم طرف رو بذاری سرکار و بگی هر کاری و هر فکری دلت میخواد بکن، اونوقت میشی یک آدم رذل و پست که با احساس دیگران بازی می کنه و طرفت شاکی میشه « تو که می دیدی من دوست دارم، چرا از همون اول نگفتی که نمی خوای؟» ببینم تو این شرایط که اول و آخرش بازم اعتراضه باید چیکار کرد؟ ای کاش، کمی فقط کمی واقع بین بودیم! ای کاش ذره ای فقط ذره ای همدیگرو باور می کردیم. آره ای کاش، اما چه میشه کرد که ای کاش و کاشکی و ... رو کاشتن هیچی جاش در نیومد! بگذریم که این هم یکی از قوانین خلقت : همیشه جذب اونی میشی که بیشتر دفعت می کنه! چی بگم! امیدوارم که سرنوشت هممون ختم به خیر بشه!

  
نویسنده : طناز ; ساعت ٩:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٢/۱٧