خانوم دکتر مهربون من.

بی تو نه صدا مونده نه آواز

نه اشک غزل نه ناله ساز

بالی اگه هست از جنس کوه

 از رنگ خاک و حسرت پرواز

سلام

اول از همه یک توضیح کوچولوی تکراری درباره این نامه ها به عزیزکم: خوب من بهتون نمی گم این نامه ها مخاطب خاص دارن یا نه! انتخابش به عهده شماست! شاید یه روزی، یه جایی، یه حسی برای گفتن این حقیقت باشه! شاید تو آخرین نامه بگم مخاطبم کسی بوده یا نه! اما الآن نه! راستش این نامه ها بیشتر از اینکه بخواد مخاطب خاص داشته باشه نامه هایی برای دلم! نمیدونم چرا زد به سرم که اینجوری بنویسم، اما خوب اینم راهیه! حالا انتخاب با شما، می تونین حدس هم بزنین! اما قول نمیدم جواب بدم! اگه دوست دارین من واقعا یک عزیزکی دارم، اگر هم نه که خوب می تونه این عزیزک عشقی در یک دنیای مجازی باشه!

میمیرم برای این هوای گرفته و ابری! دیوونه بارونم بد فرم! هوس پیاده روی زیر بارون دارم، اونقدر که خیس آب شی، اونقدر که یخ کنی، اونقدر که تمام روح و جسمت و بارون بشوره و پاک شی، پاک پاک، مثل بچه ها. دارم ابی گوش میکنم و هزار و یک آهنگ ملایم دیگه!

آخر هفته آرومی بود. شیرین و دوست داشتنی! شب جمعه با دوتا دوست خوب رفتیم شام بیرون، مثلا مهمونی تولد بود! خوب بود. جمعه شب هم مهمون بودیم، برام مهم بود که برم! چون قسمتی از گذشته های من اونجا بود. کسی که سالهاست منو می شناسه! و دوستم داره. درست 27 سال! باورم نمیشه چقدر زود میگذره! هربار که می بینمش تمام خاطرات زیبام برام زنده میشه! چقدر کنارش بودن لذت بخشه! چقدر من این خانوم دکتر رو دوست دارم، اما قصه من و خانوم دکتر!

من از 2 سالگی بخاطر شاغل بودن مادرم مهد میرفتم، مدیر مهد ما یک خانوم دکتر مهربون بود، که هیشکی فامیل و یا اسمش رو صدا نمیکرد، اسمش خانوم دکتر بود. همه بچه ها دوستش داشتن! خیلی با بچه ها همراه بود. بهترین برنامه های تفریحی رو برامون ترتیب میداد. یک زن قوی و با اقتدار و خوب عاشق بچه ها! شاید از همون زمان بود که دلم میخواست منم یکروز مثل اون باشم، مدیر یا مربی یک مهد کودک. خیلی باهاش بهمون خوش میگذشت. همیشه کنار بچه ها بود و باهامون بازی می کرد. یادمه زمان جنگ وقتی صدای آژیر بلند میشد و ما میرفتیم تو پناهگاه، اون وقتی که ترس تمام وجودمون رو میگرفت، وقتی روی زمین دراز کشیده بودیم، از بین پسرا داوطلب انتخاب می کرد و جنگ بازی می کردیم، پسر را رو دوشش سوار میکرد و اونا میشدن رزمنده های ایرانی و با دشمن فرضی می جنگیدن و ما تشویقشون می کردیم! هیچکدوممون نمی فهمیدیم کی آژیر سبز رو زدن و خوشحال میومدیم بیرون! بدون هرگونه ترس! سالها قبل خانوم دکتر و شوهرش از ایران رفتن، رفتن پاریس پیش دخترشون! هر از گاهی هم بر میگشتن وطن! تو این سالها چندین بار دیدمشون! و خوب این شب جمعه هم! دلم براش تنگ شده بود، کمی پیر شده اما هنوز هم میشه عشق رو تو چشاش دید! با لذت غریبی نگاهت میکنه! انگار داره دختر خودش رو برانداز میکنه! وقتی از موفقیتهات میگی اشک تو چشمای مهربونش جمع میشه! بعد از سلام وقتی در آغوشم کشید حس کودکیم زنده شد، آخه بوی کودکی منو میداد، بوی سالهای زیبای کودکی! چقدر این اسطوره کودکیهام رو دوست دارم. امیدوارم همیشه خوب و خوش باشه.

ببینم تا حالا شده بزنه به سرتون و کارای عجیب و غریب بکنین! شده توی شب بارونی دلت برای کسی که نمی دونی کیه تنگ بشه؟ شده مثل آدمای بیهدف، بدون مقصد فقط رانندگی کنی؟ شده به یکی که خیلی نمیشناسیش بی اختیار بگی دوسش داری؟ شده تا حالا دلت هوای بوسه کنه؟ شده هوس کنی یکی بهت زنگ بزنه و بگه دوست داره، اونم نه هرکسی یه فرد خاص، کسی که حتی درست نمی شناسیش اونم تو رو نمی شناسه؟ شده دلت بخواد به غریبه ها لبخند بزنی؟ شده دلت هوس کنه دعوت یک غریبه رو برای خوردن یک فنجون قهوه قبول کنی؟ شده یک شبی برات شب بیقراری و احساس و هیجان باشه؟ شده عاشق بشی، اونم عاشق نا معلوم، ندونی عاشق کی یا حتی چی؟ نخندین ها، اما آخریش حس و حال منه! احساس میکنم عاشق شدم، عاشق کی یا چی نمیدونم! ولی عشقی خیلی فراتر از ظرفیتم تمام وجودم رو گرفته! شدم مثل اونایی که Over Doze میکنن! هی میگم دیوانگی هم عالمی دارد، شماها گوش نکنین! حالا گذشته از شوخی تا حالا به سرتون زده؟ کی؟ کجا؟ چجوری؟

هفته زیبایی پیش رو داشته باشین.

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۱۱:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٢/۸