باقی روز خاکستری من!

سلام

نمی دونم چرا امروز حالم خوب نمی شه! خودمم نمی دونم چم شده! فقط می دونم کلافه ام! يه جورايی منتظر؛ منتظر چی نمی دونم! اما عجيب احساس خستگی می کنم حوصله هيچ کس و هيچ چيزی رو ندارم دلم می خواد برم خوونه! نمی فهمم منتظر چی هستم؟ يه اتفاق؟ يه نامه؟ يه تماس تلفنی؟ نمی دونم! فقط می دونم که خسته ام! از همه چی! خسته از خستگيها؛ خسته از مردمان خسته و خسته از انتظار! بيا و نگذار خسته بمانم!دلم بارون می خواد! نمی فهمم چرا گاهی بعضی حرفا اينقدر حالم رو بد می کنه! نمی فهمم چرا وقتی من احتياج يکی کنارم باشه هيشکی نيست حتی اونايی که در تمام موارد من کنارشونم! چرا امروز حضور خدا رو حس نمی کنم؟ چرا کنارم نيست! چرا هوا هم مثل دل من بلاتکليفه؟ نه آفتابی می شه و نه می باره!!!

بی خيال اين نيز بگذرد!

همه چی درست می شه من مطمئنم!

چون فردا هم يه روز زيبای ديگه از زندگيه!

همين!

  
نویسنده : طناز ; ساعت ٢:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٤/٦