ارديبهشت زيبای من!

سلام

امروز اولین روز اردیبهشت، ماه من! نمیدونم چون این ماه، ماه منه اینقدر دوسش دارم یا نمیدونم! فقط میدونم که تو این ماه و البته آبان همیشه هوای عاشقی دارم. همیشه هم عاشقم. هی عاشق شخص خاص نه، قضیه رو شخصی نکنین!

آخر هفته خوب بود. هرچند که دوباره معده ام درد گرفته بدفرم! نمی دونم چرا! البته چرا میدونم. پنجشنبه درباره یک موضوعی صحبت شد، احتمالا ناخودآگاه عصبی شدم! البته که هیجان هم برام خوب نیست و باز پنجشنبه هیجان زده هم شدم! بگذریم.

گاهی از دست خودم بابت این همه سادگی (البته فکر کنم لغت صحیحش حماقته) شاکی میشم! نمیدونم چرا نمی تونم غیر از این باشم، شاید چون ته دلم نمیخوام. خوب من همیشه آدما رو خوب میبینم! پنجشنبه غروب با یک دوست خوب درباره یک بنده خدا و اتفاقاتی که افتاده بود صحبت میکردیم، اونم از سادگی من شاکی بود. نکته جالبش این بود که من فکر میکردم فقط منم که به نظرم میاد اون بنده خدا خیالاتی ( بهتره بگم شیزوفرنی) هستش، بعد دیدم نه بقیه هم به این نتیجه رسیدن!

یکی بهم گفته خیلی ساده ام! یکی بهم گفته چشمای مهربونی دارم! یکی بهم گفته خیلی مهربونی! یکی بهم گفته برق نگاهت خیلی گیراس! (یادم رفت بهش بگم پس بیشتر مراقب خودت باش!) یکی بهم گفته چشما جادو میکنن! یکی بهم گفته چشمات افسونگره! میدونین چیه همشون خیالاتی شدن! همشون اونجوری می بینن که دلشون میخواد! هیچکدومشون منو ندیدن! منو نمی بینن! اگه دیده بودن، اگه ببینن اون روی سکه رو هم حتما میدیدن! اونوقت دیگه این حرفا رو نمی زدن!

پنجشنبه شب، رابین هود و یکی دوتا دیگه از بچه ها پیشم بودن، نیست که خانوم مادر و آقای پدر رفته بودن شمال، خوونه هم که خالی، ما سه تا هم که هرکدوم برنامه خودمون دیگه! جاتون سبز خیلی خوش گذشت! خیلی خندیدیم! آخر شب من و رابین برای خودمون نشسته بودیم، البته منکه بیشتر لم داده بودم! داشتیم از کار حرف میزدیم، بهش گفتم دیگه مطمئن شدم که باید یه کاری کرد، اون روم داره در میاد، میدونی دارم به قهوه قجری فکر میکنم! خندید :« تو مدتهاس داری بهش فکر میکنی اما الآن فکر کنم جدی تره! نگاهت شده مثل آدم بدای کارتونا! چشات داره برق میزنه!» بلند شدم صاف نشستم و خیلی جدی بهش گفتم: «مسخره این انعکاس نوره! اما جدی جدی قهوه قجری همیشه کارسازه!» نگام کرد و گفت:«کمک خواستی منم هستم!» حالا قراره بشینیم و درباره نحوه اجرای این نقشه شیطانی باهم صحبت کنیم و راه حل براش پیدا کنیم.

امروز صبح یک آروز کردم، یک آرزوی بزرگ، خیلی بزرگ! حتی آرزوش هم لذت بخشه چه برسه به اینکه بدستش بیاری! برام دعا نکنین که برآورده بشه، اگه خواستین دعا کنین، دعا کنین اگه به صلاحمه برآورده بشه!

یکی رو دیروز واگذار کردم به خدا! چون خیلی اذیتم کرد! خیلی! عجیب به شعورم توهین کرد! مهم نیست. من اعتقاد دارم خدا جای حق نشسته، حتی حاضر نیستم منتظر بشینم ببینم چه اتفاقی براش میوفته! واگذارش کردم به خدا! حالا اون میدونه و خدای من! خدایی که قهار نیست، اما نمیذاره دل شکسته بنده هاش ناآروم باشه! من به بهشت و جهنم اون دنیا اعتقادی ندارم، چون بهشت و جهنم تو همین دنیاس!

دلم آروم گرفت! یکی بهم یک دعای خوب یاد داده! بزارین تستش کنم اگه جواب داد یادتون میدم! خوب من برم تست سیستم!

یک عالمه آرزوی خوب و کافی برای یک هفته زیبای بهاری.

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۱٠:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٢/۱