بهای زندگی!

هرکجا هستم باشم

آسمان مال من است

پنجره، فکر، هوا، عشق، زمین مال من است

چه اهمیت دارد

گاه اگر می رویند

قارچهای غربت؟

 

سلام

خوب راستش هیچ موضوع خاصی برای نوشتن ندارم. این هفته هم داره به آرومی میگذره! این آرامش رو دوست دارم.

دیروز تولد رابین هود بود! البته از نوع شناسنامه ای! باهم رفتیم براش کیک گرفتیم و بعدشم آب انبه خوردیم! تو راه از این گل فروشهای دستفروش گل گرفتیم و هزار بار به هوای بو کردن گلها، اون ها فرستاد تو صورتم! کلی خندیدیم و سر به سر هم گذاشتیم. وقتی رسیدم خوونه دیدم پدرخوانده گرامی اومده، براش 3تا سورپریز داشتم، لباسم و عوض کردم و سورپریزهاشو بهش دادم! مثل بچه ها شوق کرده بود! منم که هیچی دیگه! صورتمو غرق بوسه کرد و نشستیم کنار هم، دستش دور شونه ام. به خانوم مادر نگاه میکردم که با چه لذتی ما رو نگاه میکرد و تو بحثمون شریک بود! بحث خاطرات قدیمی! و باز پدرخوانده گرامی جمله همیشگی رو گفت: « ای کاش یک پسر سن و سال تو داشتم و تو میشدی عروس خودم!!!» با خنده گفتم :« خوب مگه بده الآن یه دختر داری!» خنده های از سر شوق و لذتش بهم انرژی میده! میمیرم برای اون نگاه پدرانه و پر از عشقش! دلم براش و برای گپ زدنهامون تنگ شده بود! ته دلم گرفت وقتی که گفت :« آخر اردیبهشت میرم پیش بچه ها اگه کارام تا اون زمان جور شده باشه که بر میگردم دوباره اینجا اگه نه زود زود سه سال دیگه برمی گردم!» دلم گرفت و ...! دلم نمیخواد بهش فکر کنم! حالا تا اون وقت!

راستی یه سول چرا بعضی آدما اینقدر تو زندگیشون تاخیر دارن؟ شما چی شما هم تو زندگی تاخیر دارین؟ تو زندگی کردن، تو دوست داشتن، تو لذت بردن؟

ای کاش یاد می گرفتیم که اصولا تاخیر چیز خوبی نیست! گاهی بابت این تاخیر باید بهای زیادی پرداخت!

  
نویسنده : طناز ; ساعت ٩:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱/٢٩