قصر رويای ما!

عزیزکم سلام

گاهی چقدر نوشتن برای تو راحت و گاهی چقدر مشکله! گاهی کلمات بدون اراده من جاری میشن و گاهی ...! گاهی حرفها اونقدر تکراریه که حس می کنم نیازی به بیانشون نیست، اما باز دلم دووم نمیاره و برات می نویسم.

به تو نامه می نویسم ای عزیز رفته از دست

ای که خوشبختی به جر تو گم شد و به قصه پیوست.

میدونی که من عاشق بهارم، عاشق فصلم! عاشق این هوا و این تازه شدنها! شاید بهار بهترین زمان باشه که تو زندگیت خیلی چیزا رو تازه کنی! شاید حتی فصلی باشه برای تازه شدن احساس.

شیرینم، وقتی دوباره دیدمت فهمیدم که چقدر دلتنگت بودم و لحظه جدایی که دلم می لرزید! منکه برای دیدار تو نیومده بودم، اما دیدار تو شد دلیل موندنم! نگاهت گویای همه چیزه، گویای دوست داشتنت که بعد از این همه وقت هنوز باقیست، با من یا بدون من! حتی از همون فاصله مابینمون، وقتی باهم صحبت می کردیم هم می تونستم تندی ضربان قلبت رو حی کنم، درست مثل اونوقتها! انگار که هیچ چیزی ما بین ما تغییر نکرده! گرمای وجودت رو حتی از مابین اون همه قفسه هم میشد حس کرد!

...، هنوز هم نگاهت گیراست! هنوز هم می تونه دلم رو بلرزونه! اما دریغ که من دیگه اون دخترکی که تو می شناختی نیستم! دلم میگیره هربار که این همه تمنا رو در نگاهت می بینم! حس می کنم با این بی تفاوتیم آزارت میدم! نگاهم می کنی و نگاهت تا ته وجودم رسوخ می کنه، با چشم باز خواب می بینم، شفاف، شفاف به شفافیت بیداری، به طرفم پرواز می کنی، در آغوشم می کشی و عاشقانه هات رو در گوشم زمزمه می کنی و من میشم خانومی تو! انگار دستی منو به واقعیت می کشونه، هنوز با فاصله روبروم ایستادی و نگاهم می کنی و گاهی سخنی!

آرام جانم، می خوام که بی تفاوت باشم، اما خیلی سخته بی تفاوت بودن در برابر این همه احساس پاک تو! مگه میشه در برابر دوست داشتن کودکانه تو بی تفاوت بود. هنوز هم از لابلای حرفها می تونم، رمز و راز قدیمی مون رو بخوونم!

-         آقای ... نشد دیگه! تکلیف رو معلوم کنین، شما طرف ... هستین یا دیگران؟

-         ای بابا، دیگرانی نیست، همه هرکه هست...!

و سکوت کردی، نیازی نبود نگاهم رو بالا بیارم و نگاهت کنم! بارها و بارها این جمله رو شنیده بودم! و اینبار ناتمام! دوست مشترک فقط خیره نگاهمون میکرد و ما که هرکدوم به سویی دیگر نظر می کردیم.

عزیزدلم، تنها می تونم بگم متاسفم، متاسف از اینکه نتونستیم از فرصتهامون استفاده کنیم، متاسفم که با رفتاری غیر معقول فنا کردیم هر آنچه را که برای ساختنش آنقدر زمان و انرژی گذاشته بودیم. متاسفم که بی طاقت شدیم و در عرض چند ثانیه قصر زیبای رویاهامون رو به ویرانی کشاندیم. متاسفم. گاهی حس می کنم هنوز هم، همانقدر پاک و معصومانه دوستت دارم.

نشد یه قصری بسازم پنجره هاش آبی باشه

من باشم و اون باشه و یک شب مهتابی باشه

باور نکرد یه موژشو به صدتا دریا نمیدم

یه تار مو خواستم نداد؛ گفت به تو دنیا نمیدم

  
نویسنده : طناز ; ساعت ٩:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱/٢۱