راست يا دروغ!

سلام

خوب این آخر هفته هم گذشت، نمی دونم بگم آروم یا نه اما گذشت! مثل همه روزهای رفته!

پنجشنبه : ظهر کافی شاپ با دوتا دوست خوب – عصر پیش یک دوست خوب دیگه و کلی درد دل – شب هم همراه دوست خواهر گرامی خوونه و کلی سر به سر گذاشتن – البته تمام بعدظهر تا صبح روز بعد توام با درد!

جمعه : ظهر کلی مهمون و مشغول مهمونداری! شب دوباره با دوست خواهر گرامی، گپ و صحبت.

رامین رو دیدم، آخر هفته گذشته، فکر کنم چهارشنبه بود! تو این بیست روز فقط یکبار همدیگرو دیدیم. حالا هم که داره برمیگرده! چقدر حرف برای گفتن داشتیم و زمان چه کوتاه! اومد اینجا محل کارمون که همه رو ببینه! نمیشد صحبت کنیم! حالا اگه بشه فردا شب میرم برای خداحافظی! هنوز نرفته دلم براش تنگه! یکسال گذشت و چه زود هم گذشت!

سالها پیش یکبار بزرگی بهم گفت :« عمر آدما مثل عمر گل میمونه! خیلی کوتاهه، کوتاهتر از اونی که بتونی تصورش رو بکنی، پس قدر لحظاتت رو بدون و از اون مهمتر قدر فرصتهات رو! تو زندگی معمولا وقتی برای تکرار شدن فرصتها نیست! زندگی بیرحمتر از اونیه که بهت فرصت دوباره بده! مراقب فرصتهات باش!» شاید اون موقع بیتجربه تر و بچه تر از اونی بودم که معنی این حرفا رو بفهمم. اما با گذشت زمان این کلمات برام معنی پیدا کردن! فهمیدم که خیلی وقتها فرصت دوباره نداری! شاید برای همین هم تو روابطم با آدما سعی می کنم بهشون فرصت بدم! اما معمولا قدر این فرصتهای دوباره رو نمی دونیم و به سادگی اونا رو از دست میدیم! گاهی خیلی دیر میفهمیم که:« همیشه چه زود دیر می شود!» آره دیر می فهمیم! اونقدر دیر که دیگه راه برگشت نداریم! اما از همه اینا بدتر اینه که از گذشته درس نمی گیریم! ای کاش یاد بگیریم برای زندگی کردن، برای خوب زندگی کردن، برای باهم بودن، برای شاد زیستن اونقدرها هم وقت نداریم!

بعضیها فکر می کنن روراست بودن یعنی دروغ نگفتن! البته خیلی هم اشتباه نمی کنن. این برمی گرده به تعریف آدمها از دروغ یا راست گفتن! گاهی آدمها دروغ نمی گن اما حقیقت رو هم بهت نمی گن، اونوقت با پررویی هرچه تمامتر بهت می گن :« من که دروغ نگفتم!» گاهی نگفتن حقیقت همون اندازه بده که دروغ گفتن! اما خوب آدمیزاده دیگه کاریش نمیشه کرد! تازه ازت توقع دارن وقتی حقیقت رو میفهمی بروی خودت نیاری و به سادگی بگی مهم نیست! حالا شما چی فکر می کنین؟ به نظر شما دروغ یعنی چی؟

این مکالمه رو هم داشته باشین:

-         اگه بخوای برام گل بگیری چی می گیری؟

-         گل یخ.

-          خوب چندتا؟

-         تا جاییکه قابل حمل باشه و بتونم!

-         جالبه! اما چرا حالا گل یخ؟ از کجا میدونستی من گل یخ دوست دارم؟

-         تو همه گلها رو دوست داری، ولی : سمبلی از توست " همیشه یخ"، در ضمن فوق العاده خوشبو و شیک.

-         !

البته طرف بیربط هم نمیگه من همیشه یخم! فقط من نفهمیدم منظورش از یخ بودن قلب یخ منه یا دستهام!!! خلاصه که کلی خندیدیم!

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۱٠:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱/۱۸