مهمونی زورکی!

سلام

خوب امروز دومین روز کاریه من در سال جدیده! البته کار که چه عرض کنم! از صبح یا دارم مقاله میخوونم یا کتاب! تازه باید رزومه هم بنویسم که حوصله ندارم! نمی دونم چرا دست به کار نمیره! خیلی خوابم میاد! آخه دیشب دیر خوابیدم! و اما دیشب!

ببینم تا حالا مهمونی زورکی رفتین؟ خوب منو دیشب بزور بردن! در واقع تو عمل انجام شده و رودربایسی قرار گرفتم! فکر کنین من، زور، رودربایسی!!! از عجایبه! اما خوب اتفاق افتاد!

دیشب تولد یکی از دوستان خواهر گرامی بود! همه تقریبا از من کوچیکتر! از سرکار اومدم خوونه بیحوصله و خسته! خلاصه که بزور بردنم! اولین مهمونی بود که نشسته بودم! 9 شب رسیدیم، 9:45 به خواهرم گفتم :« من برم، شماها با آژانس بر میگردین؟»

-         آره، اما چرا میخوای بری؟

-         خسته ام، همین!

-         خوب پس بزار بگم داری میری!

اما خوب صاحب خوونه وقتی فهمید قصد رفتن دارم، اونقدر شلوغ بازی درآورد که دیدم الآن آبروزی میکنه! بهم می گفت :«حوصله ات سر رفت، این همه پسر مجرد، با کدومشون میخوای گپ بزنی و برقصی! بیا ببرمت باهاشون آشنا شو!!!»

قیافه من دیدنی بود! « نه حوصله ام سر نرفته، پسر مجرد هم نمیخوام، فقط خسته ام!» خلاصه که تا ساعت 11 موندگار شدیم! حوصله ام سر رفته بود نافرم! همشون بچه بودن! منم که خسته! تازه کسی رو هم نمی شناختم! موزیک هم که افتضاح! حس رقص هم که نبود!!! ته دلم به خودم بد و بیراه می گفتم :« مگه قرار نبود دیگه تنها مهمونی نری! پس چی شد؟ اصلا برای چی اومدی؟ مگه زورت کرده بودن!»

خلاصه که شب گذشت! تازه منتظر تلفن هم بودم که چون موبایل آنتن نمی داد، مجبور شدم پست صوتی رو فعال کنم! که اگه کسی خواست تماس بگیره بتونه! که البته تماسی هم نداشتم! حالا نکته جالب مهمونی، آخر شب که رسیدیم خوونه فهمیدم تمام این رفتارها برای این بوده که من و یک نفر همدیگرو ببینیم! قیافه من وقتی خواهر عزیز قضیه رو تعریف میکرد دیدنی بود! وسط حرفاش چشم قره ای بهش رفتم که مجبور شد بحث رو عوض کنه! خنده ام گرفته بود! نگاه مشتاق خانوم مادر و آقای پدر دیدنی تر از قیافه من بود! سوالاشون! لبخندشون! آخرش خندیدم و گفتم : « خوونه عروس بزن و بکوبه، خوونه داماد سوت و کور! آخه بزارین طرف نظرشو بگه! شاید نپسندیده باشه! شما ها دارین برای خودتون میبرین و میدوزین!» خنده ام گرفته بود!

اینم از مهمونی زورکی! تا من باشم دیگه مهمونی زورکی نرم! اونم تنها! اینم یکی دیگه از تصمیمات جدید در سال جدید! اینم از این!

خوب خوش باشین!

 

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۱۱:۳٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱/۱٥