راز شاد زيستن!

سلام

خوب راستش دیروز نوشتم، کم هم نبود، اما پست نشد! اینبار عصبانی نشدم، با خودم فکر کردم حتما دلیلی داشته! هیچ کاری بی حکمت نیست!

بگذریم، امروز آخرین روز تعطیلات نوروزی منه! فردا باید بعد از 20 روز برگردم! باید به قول خانوم مادر رخت جنگ تن کنم و سال کاری جدید رو با درایت بیشتری شروع کنم! تغییر تو زندگی لازمه، نباید هم از تغییر ترسید! سال جدید و ایده های جدید! و خب به طبعش تصمیمات جدید.

دیشب یکی بهم یک خبر خوب داد. براش خوشحال شدم. یک دنیا تصمیم جدید و خوب برای زندگیش تو این سال جدید گرفته، امیدوارم بتونه بهشون جامه عمل بپوشونه! هرچند همین که تصمیمات جدید گرفته خودش یک گام مثبته!

دیشب یک اتفاق دیگه هم افتاد، یکی که چند وقته میشناسمش البته دورا دور، بهم ابراز علاقه کرد! بهم گفت :« بهت احتیاج دارم!!!» نمی دونستم بخندم یا عصبانی بشم یا ...! فقط خندیدم. خانوم مادر با تعجب بهم نگاه کرد:« با خودت می خندی؟»

-         نه دارم با یک بنده خدا چت می کنم، داره ابراز علاقه میکنه!

-         آدم احساسات دیگران رو مسخره نمیکنه!

-         نه مامانی، مسخره نمی کنم! تعجب کردم!

-         تعجب نکردی، کلافه شدی!

آره کلافه شده بودم! نمی تونم بپذیرم کسی که تا حالا ندیدتت، نمی شناستت و فقط چندبار اونم کاملا رسمی باهات صحبت کرده یک کاره بهت بگه دوستت دارم و بهت احتیاج دارم! احساس حماقت کردم! برام قابل قبول نیست! من فکر می کنم پایه و اساس دوست داشتن شناخته! بعدشم احتیاج یک بحثه، دوست داشتن هم یک بحث!

تا چند وقت پیش فکر می کردم من خیلی احساس تنهایی می کنم، اما حالا می فهمم نه بابا، من تنها حسی که ندارم تنهایی! حداقل در برابر این آدمایی که می بینم! نمیدونم چرا اینقدر جوونهامون افسرده شدن، چرا اینقدر احساس پوچی و تنهایی و از این چیزای منفی دارن! نمیدونم چرا نمیخوایم از راههای رفته درس بگیریم، مگه چقدر قراره عمر کنیم، مگه چقدر دیگه وقت داریم؟ این همه راه نرفته هست، این همه تجربه جدید! پس چرا میخوایم راههای رفته رو دوباره بریم! چرا نمی خوایم قبول کنیم که : آزموده را آزمودن خطا است! چی بگم!!! من عقیده دارم وقتی برای بار اول میری و بن بست میرسی به این می گن تجربه، اما اگه بار دوم دوباره بری تو همون کوچه و با اینکه میدونی بن بسته ادامه مسیر بدی، به این می گن اشتباه! آقای پدر همیشه میگه عمر ما کوتاهتر از اونه که بخوایم اشتباه کنیم، تجربه کن اما اشتباه نه! حرفش رو شاید چند سال پیش قبول نداشتم اما حالا چرا!

ما خودمون رو گم کردیم! نمی دونیم و کجا و کی باید چیکار کنیم و چه حرفی بزنیم! زندگی هم مثل صفحه شطرنج میمونه اگه حساب شده بازی نکنی، مات میشی!

یک کتابه که من هر از چند گاهی دوباره بهش نگاه میندازم، کتاب محشریه، به شرطی که بهش عمل کنی! بهتون پیشنهاد می کنم اگه احساس تنهایی، سرخوردگی، خستگی و ... می کنین، اگه حس می کنین که همیشه انتخابهاتون غلطه و آدمهای بیربط همیشه وارد زندگیتون شده، حتما بخوونینش! " آیا تو ان گمشده ام هستی؟" باور کنین کتاب فوق العاده ایه! نویسنده اش خانوم "باربارا دی آنجلیس" است! مهمترین نکته کتاب اینه که :« زمانیکه خسته هستی و احساس تنهایی می کنی روزه رابطه بگیر، این زمان بدترین زمان برای انتخابه، دلیلشم ساده است چون از سر تنهایی اولین کسی که سر راهت قرار میگیره رو انتخاب می کنی و از حرکاتش برداشت اشتباه می کنی! تو این شرایط گاهی به سادگی رفتارهای دوستانه رو پایه احساسات عاشقانه میذاری و از طرفت توقع پیدا می کنی، تو این زمان عادت رو با دوست داشتن اشتباه میگیری! تو این زمان فقط میخوای یکی باشه حالا کی، مهم نیست! اما بعد از اینکه از تنهایی دراومدی تازه اول جنگ و دعواست!» خلاصه که از ما گفتن! اول باید خودمون رو قوی کنیم! آره من مدتهاست که دارم روی خودم کار می کنم! دارم سعی می کنم روحیه ام رو قوی کنم! چون یک قانونی هست که میگه : « تو باید بتونی به تنهایی شاد زندگی کنی، شادی تو نباید وابسته به دیگری باشه!» امیدوارم روزی برسه که یاد بگیریم :« شاد زیستن حق مسلم ماست و هیچکسی اجازه نداره این حق رو از ما بگیره، در ضمن حق دادنی نیست، گرفتنیه! باید برای خواسته ها جنگید!»

همین! سال شاد و خوشی داشته باشین.

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۱٢:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱/۱۳