باز نامه ای ديگر!

عزیزکم سلام،

سلام، سلام و دوباره سلام. عجیب است که قبل از قلم دست گرفتن پر بودم از فکر و حرف و حالا که قلم دست گرفته ام، انگار که دیگر حرفی برای گفتن نیست.شاید دلیلش سکوتی است که در این مدت بین ما حاکم بوده، سکوتی که نه از سر محبت و یا حتی احترام که از سر سرمای مابین ماست.

...م، مدتهاست که هر آهنگی گوش می کنم، برام نوعی وصف حاله! شاید یک دلیلش این است که تو این مدت هر موزیکی گوش نکردم و اما نکته جالب اینکه در اکثر مواقع این اتفاق خارج از اراده من است. می دونی انگار این من نیستم که آهنگها رو انتخاب می کنم، انگار باید این موسیقی نواخته بشه! تصور کن تلویزیون رو روشن می کنی و می شنوی که یکی می خوونه زمستون ....! و تو یاد نسخه اصلی که آهنگ معروف " گذشته" است میوفتی و با خودت فکر می کنی که یعنی چی؟

عزیزدلم، گاهی حس می کنم داریم توی یک کوچه بن بست قدم می زنیم و من می دونم که انتهای کوچه راه به جایی نداره و یک دیواره، یک دیواره، یک دیوار! اما باز مثل همیشه ته دلم امید معجزه دارم. منتظر معجزه ای هستم که ته کوچه راهی برای ادامه مسیر ما باز کنه! گاهی حس می کنم این آرزو تنها امیدی واهی است! سعی می کنم سرمای ما بینمون رو ندید بگیرم، اما بیفایده است! بیفایده! نمی تونم منکر سردی وجودم بشم!

...م، برات گفتم، برات تمام حسم رو گفتم و منتظر بودم کمکم کنی! اما باز هم تنها رهایم کردی! حس می کنم درون باتلاقی گیر افتادم و دارم دست و پا میزنم و به اطراف چشم می اندازم به امید دست آویزی برای نجات! می دانم که این دست و پا زدن بی حاصل تنها باعث بیشتر فرورفتنم میشه! دنبال تو می گردم تا کمکم کنی و تو را نمی یابم، حالا دیگه خسته و نا امید، آروم گرفته ام و دارم آروم آروم در این باتلاق شک و تردید فرو میروم! اما شاید باز ته دلم کور سوی امیدی داره سوسو میزنه!

شیرینم، برات گفتم که چطور دست تقدیر اون نوشته ها رو سر راهم قرار داد. نمی تونم حالم رو زمانی خووندن اون نوشته ها توصیف کنم، تنها حسادت نبود، احساس سرخوردگی می کردم حس می کردم ازم، از سادگیم، از محبتم سو استفاده شده! حس می کردم غرورم شکسته! تمام اون نوشته ها یک طرف اون یک جمله یکطرف :" بابا عزیز من عمر من جون من عشق من به قول خودت همه کس ..." شوک شده بودم، به سختی نفس می کشیدم، باورم نمیشد که تو این حرفا رو به کسی غیر من هم زده باشی، کسی شایدم کسانی! 10 روز بود که کسانی که از وجودت خبر داشتن و رابطه ما رو می دونستن روزی چند بار می پرسیدن که از تو چه خبر، زنگ زدی یا نه؟ و جواب همیشه یکی بود :"نه" و حالا این نوشته ها سندی بود بر تمام تردیدهای من! اطرافیانم سعی در آروم کردن من میکردند، هرچند که همگی مخالف و در جبهه مقابل تو هستن و بودن! اما در اون شرایط تنها چیزی که حایز اهمیت بود آرامش من بود و بس، ولو به قیمت جانبداری از تو و حتی گاهی دروغهای مصلحتی! زهی تلاش باطل، تو اون شرایط آرامش حرفی برای گفتن نداشت!!! و من وانمود کردم که آروم شدم، هرچند که نگاهم گویای همه چیز بود! سعی کردم از شوک دربیام! دراومدم اما شک و تردید وارد خوونه دلم شده بود. تمام نوشته هات رو بارها و بارها خووندم، اما تردید هنوز تو دلم بود. باهات حرف زدم اما بیفایده بود! نوشته ها ادامه داشتن و شک و تردید من مثل خوره، ذره ذره وجودم رو میخورد من به دنبال اثبات بیگناهی تو بودم، چه خیال کودکانه ای! و تو باز کاری نکردی، حرفای همیشگی، سرمای ما بین ما و ... این آتش رو شعله ور تر میکرد.

...م، خووندم نوشته آخر سال 85ات رو! خورد شدم، بیصدا و آروم، اونقدر آروم که کسی حتی صدای اونو نشنید! از خودم می پرسم چطور تونستی منو "گلم" خطاب کنی درحالیکه قصد جبران محبت دیگری رو داشتی؟

عزیزم، حالا دلیل حساسیتهای تو رو می فهمم، زمانی فکر میکردم این همه حساسیت بدلیل دوست داشتن بیش از اندازه است، اما امروز تردید دارم، حس غریبی بهم میگه از سر دوست داشتن نیست! بلکه طرز تفکر توست! تو معنی دوستی ساده و پاک میبین دو جنس مخالف رو نمی دونی! رابطه زن و مرد برای تو فقط رابطه احساسی معنی میشه! اما برای من نه! برای همین است که منو متهم می کنی، اون هم در اوج بی انصافی! منو بدلیل دلتنگیهام برای یک دوست دیرینه و شادی از دیدار دوباره اش، که هنوز هم میسر نشده، متهم می کنی. برای خودت دلیل آوردی که سردی رابطه ما بازگشت دوستی است که تنها 20 روز، تاکید می کنم تنها 20 روز، ایران خواهد بود! دوستی که در شرف ازدواجه و سالهاس که دل درگرو عشقی پاک داره! بی انصافی، خیلی بی انصاف! توقع بخشش داری، توقع داری چشمهامو ببندم و همه چیز رو فراموش کنم، تمام اشکها و ناراحتی هام، تمام فریادها و بدخلقیهای تو رو، تمام اتهامات و قضاوتهای عجولانه و بی انصافی هات رو، اما حاضر به فراموش کردن و بخشیدن نیستی! من هنوز محکومم، محکوم به دلیل بخاطر نیوردن سالروز تولد تو! می بینی توقع داری نوشته های عاشقانه دیگری رو که برای تو می نویسه و به نام تو، بخوونم و باور کنم این احساس یکطرفه است، اما دلتنگی من برای دوستی که اون سر دنیا زندگی می کنه، گناهه! نمی تونم قوانینت رو درک کنم!

عزیزکم، دیگر یارای نوشتم نیست، احساس خستگی می کنم، شک و تردید وجودم رو فراگرفته و بلد نیستم از درونم برانمش. ذهنم ساکت است و پرده اشم دیدگانم رو تار کرده، از من فرصت خواستی، اما ازش استفاده نکردی! دیگر امیدی به بهبود ندارم! هنوز شراب شبانه رو می طلبم و بیمناکم از خماری بامداد! می دونم که شک و تردید آفت رابطه است، بهت فرصت دادم تا به من اثبات کنی که بی گناهی و من اشتباه میکنم اما تو فراموش کردی که تا ابد فرصت نداری! گفتم فکر کن، گفتی زمان میخوای، هنوز داری فکر می کنی و باز فراموش می کنی که تا ابد وقت نداری! کاسه صبر آدما کوچیکه و مال من زیادی کوچیکه!

...م، دلم میخواست تمام این تیرگیها رو پشت در سال جدید می گذاشتم، اما نشد! می دونم که که این تیرگی تنها میهمانی چند روزه است و باید هرچه سریعتر بار سفر ببندد، چه همراهم باشی و چه تنها باشم! چه با تو چه بی تو! امیدوارم که این آسمون ابری هرچه سریعتر آفتابی بشه و سال جدید، سالی توام با آرامش خاطر باشه برای هردوی ما!

پ.ن.1: این نامه روز اول سال نوشته شده، اما از اونجایی که من تهران نبودم تازه امروز فرصت شد که تایپ و پستش کنم.

 

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۱٢:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱/۸