روز خاکستری

يک روز رسد غمی به اندازه کوه

يک روز رسد نشاط به اندازه دشت

افسانه زندگی چنين است عزيز

در سايه کوه بايد از دشت گذشت.

سلام

امروز کمی دلم گرفته؛ شايد دليلش حرفای شاهين باشه شايدم Mail رامين که دنيای دلتنگی بود!

من درک نمی کنم چرا وقتی جنبه شوخی نداريم با ديگران شوخی می کنيم و بهشون اجازه می ديم با ما شوخی کنن؟ بعد هم می شينيم و به اطرافيان می گيم که فلانی فلان حرف رو زد! نمی فهمم چطور وقتی قدرت تشخيص شوخی رو از جدی نداريم درباره هر مسئله ای با ديگران شوخی می کنيم اما جواب اونها رو جدی تلقی می کنيم! راه حلش ساده است شوخی نکنيم!

دارم غر غر می کنم خودمم می دونم! اينها همه مال دلتنگی است؛ دلتنگی برای دوستی که من بهش احتياج دارم ولی اينجا نيست تنها راه ارتباط ما شده نامه های الکترونيکی روزانه! نمی خوام تو نامه هام احساس دلتنگيم رو ببينه؛ خودش به اندازه کافی دلتنگ هست!

آسمون خاکستری! حرفای معترضانه يک دوست! ناراحتی يک رفيق و از همه مهمتر ابراز دلتنگی يک يار ؛ فکر کنم برای بی حوصله شدن آدم کافی باشه!

اما اين نيز بگذرد.

  
نویسنده : طناز ; ساعت ٩:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٤/٦