انتظار؛ انتظار و باز انتظار!

سلام

خوب حالم؛ نمی دونم چطوره! جالبه نه! آدم ندونه خوبه یا بد! ولی خوب منم دیگه!

امروز صبح حس از خواب بیدار شدن اصلا نبود! اما بلند شدم! هوای بعد از بارون اونقدر محشر بود که تنها چیزی که دلم نمی خواست این بود که بیام سر کار! دلم هوای جاده و بارون و قهوه داغ داشت! از همه مهمتر رانندگی تو جاده چالوس! اونم تنها! با موزیک خوب و بلند! واستی کنار جاده و غرق شی تو اون همه تازگی و هوای خوب! نفس بکشی و قهوه داغ! شایدم کمی شکلات! این آخری رو نمی دونم!

همیشه آخر سال که میشه دلم میگیره! نمی دونم چرا! از یکطرف هیجان سال نو رو دارم و از یکطرف کلافگی آخر سال! سالها بود اینقدر منتظر سال نو نبودم و اینقدر منتظر بهار! اما امسال؛ مثل قدیما دلم هوای بهار رو داره! منتظرم که سال جدید بیاد! هیجان نو شدن و تازگی! دارم خوونه تکونی می کنم! دارم خوونه دلم رو می تکونم! کاری که مدتهاست که نکردم! سرخ پوستها یک رسمی دارن که قبل از سال نو توی چادرشون راه میوفتادن و نگاه می کردن ببینم از چه چیزهایی در سال گذشته اصلا استفاده نکردن و بعد اونها رو دور مینداختن تا جا برای چیزهای نو باز بشه! من عقیده دارم این کاریه که حتما آدم باید با دلش انجام بده! باید کمی جا باز کنی تا بشه آدمهای جدید و اتفاقات جدید رو تو خوونه دلت راه بدی! حالا من دارم خوونه دلم رو می تکونم و باز دارم برای زندگیم تصمیمات جدید می گیرم!

بهار داره میاد من میرم که به ۲۹ سالگیم نزدیک شم! یه زمانی وقتی بهم می گفتم فلانی ۲۹ سالشه فکر می کردم وای چقدر بزرگه! اما حالا می بینم نه بابا از این خبرا هم نیست! بجای اینکه از نزدیک شدن به ۳۰ سالگی ناراحت باشم؛ احساس زیبایی دارم! حس می کنم دارم متحول میشم! من مطمئنم که امسال سال خوبی خواهد بود؛ با یک دنیا اتفاقات جالب و خوب! با یک دنیا آدمهای تازه و خوب! و من میرم که به تجربیاتم اضافه کنم و از تجربیات قبلیم بهترین استفاده رو کنم!

دلم شور میزنه! همیشه همینطوره! هر ثانیه که به آخر سال نزدیکتر میشم؛ دلشوره و اضطرابم هم بیشتر میشه! هفته آینده برام زمانه خووبیه که سالی رو که گذشت رو تحلیل کنم و ببینم برام چی داشته! این یکی ار بهترین قسمتهای ساله! میشینی و راه اومده رو نگاه می کنی و برای باقی راه برنامه ریزی می کنی! من میدونم که سالی که پیشرو دارم سال خوبی خواهد بود! چون من اینجور میخوام! دلم می تپه برای سفره هفت سین و نشستن و صدای غریب « یا مقلب القلوب و الابصار؛ یا مدبر اللیل و النهار؛ یا محول الحول و الاحوال؛ حول حالنا الی احسن الحال!» قلبم می تپه با بالاترین حدی که میتونه؛ داره از سینه ام میزنه بیرون! درد قدیمی داره امونم رو میگیره اما اینم خوبه! چون بهم میگه که من هنوز هستم! هنوز زنده ام و نفس می کشم و هنوز به آینده ای که پیشرو دارم امیدوارم!

خوب خوش باشین؛ یک دنیا!

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۱٢:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱٢/٢٢