هفته ای که گذشت!

سلام

خوب راستش فکر کنم خوبم! جالبه نه؟ هفته پیش هفته عجیبی بود!

دوشنبه : مرخصی بودم، آخه حالم اصلا خوب نبود!!! بعد از ظهر با یک آشنای قدیمی قرار داشتم، یکی که حتی سخته اسم دوست روش بزارم، دلیل رفتنم هم فقط از سر کنجکاوی بود، می خواستم ببینم چی شده بعد از این همه مدت سراغ منو گرفته! حدسم درست بود، هرچند که مطمئن بودم اینبار حرفی نخواهد زد!!! نمی فهمم چرا بعضیها به خودشون اجازه میدن به شعورت توهین کنن! قسمت جالبترش اینه که یکی از دوستای مشترکمون که از قضا همکار فعلی این باباست، دیروز تماس گرفت که دلم هوا تو کرده و می خوام ببینمت! می تونم حدس بزنم قضیه چیه! اطلاعات! بگذریم!

سه شنبه : یکروزی مثل همه روزای دیگه! شب رفتم شهر کتاب، یادم نبود که اونم اونجاست وگرنه نمی رفتم! رفتم، بین قفسه ها بودم که از پشت سر صدام کرد، مثل اون وقتها! هنوزم چشماش برق میزنه، هنوزم دست و پاشو موقع حرف زدن گم می کنه! تمام خاطراتمون زنده شد و برای چند دقیقه برگشتم به چند سال پیش! نذاشت پول کتابها رو حساب کنم! باهام اومد بیرون، گفت و گفت، از اشتباهاتش و ...! و باز فرصت خواست و من فقط نگاهش کردم! حرفی برای گفتن نبود! وقتی برگشتم خوونه، خانوم مادر نگاهی به من و کتابها کرد:

-         رفته بودی اونجا؟ بودش؟ دیدیش؟

-         متعجب نگاهش می کردم و فقط سر تکون می دادم!

-         هنوزم ...؟

-         نذاشتم حرفش تموم شه، مگه دوست داشتن از بین میره؟

نمی دونستم باید چیکار کنم! تصمیم هم ندارم کاری کنم! حوصله ندارم!

چهارشنبه: یکروز دیگه از زندگی! یکسری نوشته، یک وبلاگ که عجیب بهمم ریخت! تا اوج جنون و حسادت! خشم و ...! باورم نمیشد، این منم، این احساسات یعنی چی؟ اصلا من چه حقی داشتم! عجولانه به قاضی رفتم، شنم (Shanam) بهم گفت یک حس یکطرفه است، آروم باش و بعد یکبار دیگه بخوون! آروم شدم و دوباره خووندم، حق با شنم بود! پشیمون شدم و خجل! باید از کسی معذرت می خواستم، فقط بخاطر این افکار ناعادلانه! شنم می گفت دیوونه شدم، آخه آدم بابت فکر هم معذرت خواهی می کنه؟ گفتم : آره، چراکه نه، تهمت تهمته، چه تو فکر و دلت چه به زبون! گناهه! نمی خوام سال رو اینجوری تموم کنم! فقط گفت : نمی دونم تو کی هستی! عصری رفتم دنبال خانوم خانومها (مادر بزرگ مادریم) اوردمش پیش خودمون، دلم میخواست آخر سالی پیش ما باشه! اینجوری خاله هم کمی به کاراش میرسید. از وقتی اومده من آروم گرفتم! الآنم نشسته روبروم داره قربون صدقه ام میره و دعام میکنه! آرامشش وجودش آرومت می کنه! شب زنگ زدم به دوستی که باید ازش معذرت میخواستم، نشد صحبت کنیم!

پنجشنبه : آخر هفته و حس زیبای پایان هفته، رابین هود و آب انبه، آب میوه مورد علاقه ما! هردو خوشحال از استراحتی که در پیشه! سکوت و سکوت و سکوت! از ظهر تماسهام با دوست مذکور شروع شد! نمی دونم چه باید بکنم! همه ازم فرصت میخوان و من موندم چیکار کنم! باید فکر کنم! راستش دلم میخواد امسال زودتر تموم شه! نمی تونم درک کنم، آدما هرجور دلشون خواست باهات رفتار می کنن و بعد ترکت می کنن و بعد برمی گردن و می گن بیا از اول شروع کنیم! نمی تونم ذهنم رو متمرکز کنم! ولش کن! الآن وقتش نیست!

امروز : اتفاق خاصی نیوفتاده! فقط کتاب و فیلم و همین! درد قدیمی قصد آروم گرفتن نداره، منم که پر رو قرار نیست کم بیارم!

بعد از مدتها رفتم جلوی آیینه و نگاهی به دختر درون آیینه انداختم! تعجب کردم وقتی دیدم جلوی موهام اینقدر در این مدت کوتاه سفید شده! خوشگله، اما خبر از گذر عمر میده! موهام بلند شده و داره کلافه ام میکنه! میخوام کوتاهشون کنم! دلم لباس سفید میخواد و شمع و عود! باید برم شمع بخرم، تقریبا تمام شمعهام و عودام رو مصرف کردم!!! آی مزه میده!

بوی بهار میاد و من که عاشق این حال و هوام! امروز اولین غرغر سفره هفت سین رو زدم! غرغر کردم که چرا خانوم مادر سفره هفت سین رو نمی ندازه! می گه زوده و من اصرار که نه! فردا شله زرد پزونه منه! یک نذر قدیمی، چقدر قدیمی نمی دونم! فقط می دونم که چند ساله دارم می پزم، نخندین ها حتی نذرم یادم نمیاد چی بوده! شاید یجور ادامه سنت قدیمی مادر بزرگ پدریمه!

همین! خوش باشین.

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۳:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱٢/۱۸