من تورا هنوز چشم در راهم!

عزیزکم سلام

امروز درست ...، نه نمی خوام حساب کنم، آخه روزهای بدون تو بودن روز حساب نمیشه! می شنوی، صدای بهاره، داره آروم و آهسته میاد، صدای خش خش پاش رو میشنوی، می شنوی شمیم دلنشین سبزی زندگی رو؟ برو جلوی پنجره، بازش کن، می بینی داره بارون میاد، بارون، همونی که هر دومون عاشقشیم! می شنوی صدای زیبای بارون رو، با یک دنیا عشق و محبتش رو! رفتم زیر بارون، چشمام رو بستم و صورتم رو کردم رو به آسمون، رو ابرهایی که با سخاوت میبارن و زمین رو سیراب می کنن و از خودم می پرسم سخاوت تو کجاست، چی میخواد عطش دل من رو برطرف کنه!

...م، می بینی داره بارون میاد، درست مثل اون جمعه شبی که از هم جدا شدیم و تو هوای پیاده روی زیر بارون داشتی! عجیب وجودم سرده، نمی دونم از خیسی لباسمه یا از سرمای قلبم! سرمای بی تو بودن!

شیرینم، نهالی که توی قلبم کاشتی جوونه زده، نگهداری می خواد و آب و نور! بیشتر از هر چیزی به گرما نیاز داره! دارم تلاش می کنم گرما رو به قلبم باز گردونم تا این نهال از بین نره! دارم برای به بار نشستنش تلاش می کنم، دارم می جنگم! اما تنها! جوونه های این نهال نیاز به گرما دارن، نیاز به نور، تو نیستی و من تنها با خاطراتت دارم سر می کنم، جوونه ها نیاز به خورشید حضور تو دارن و من تنها می تونم از خاطراتت مثل آفتاب پشت ابر استفاده کنم، این آفتاب بی رنگ نه قدرت باز کردن یخ وجود من رو داره، نه برای رشد و به بار نشستن نهالمون قدرت داره! اما خوب چه میشه کرد، اینم رسم زمونه است! رسم غریب زمونه!

عسلکم، دیشب گذرم به شهر کتاب افتاد و نگاهم به کتاب «پیامبر» و به ذهنم رسید : « آنگاه المیترا باز به سخن درآمد و گفت درباره زناشویی چه می گویی، ای استاد؟

و او در پاسخ گفت :

شما همراه زاده شدید و تا ابد همراه خواهید بود.

هنگامی که بالهای سفید مرگ روزهاتان را پریشان می کنند همراه خواهید بود.

آری، شما در خاطر خاموش خداوند نیز همراه خواهید بود.

اما در همراهی خود حد فاصل را نگاه دارید، و بگذارید بادهای آسمان در میان شما به رقص در آیند.

به یکدیگر مهر بورزید، اما از مهر بند مسازید:

بگذارید که مهر دریای مواجی باشد در میان دو ساحل روح های شما.

جام یکدیگر را پر کنید، اما از یک جام منوشید.

از نان خود به یکدیگر بدهید، اما از یک گرده نان مخورید.

با هم بخوانید و برقصید و شادی کنید، ولی یکدیگر را تنها بگذارید، همانگونه که تارهای ساز تنها هستند، با آن که از یک نغمه به ارتعاش در می آیند.

دل خود را به یکدیگر بدهید، اما نه برای نگه داری.

زیرا که تنها دست زندگی می تواند دل های تان را نگه دارد.

در کنار یکدیگر بایستید، اما نه تنگاتنگ: زیرا که ستون های معبد دور از هم ایستاده اند و درخت بلوط و سرو در سایه یکدیگر نمی بالند. »

و حالا من از خودم می پرسم ما کدوم یک از قوانین بالا رو اجرا کردیم، کدوم رو مدنظر قرار دادیم و می بینم ما هیچ تلاشی حتی برای فهم این نکات به ظاهر ساده انجام ندادیم! نه من و نه تو! شاید من باید بلندتر این قوانین رو فریاد می زدم و تو سعی در شنیدنشون می کردی! هرچند افسوس گذشته چیزی رو عوض نمی کنه، تنها زمان حال رو هم ازمون می گیره! باشد که یاد بگیریم کتابها تنها برای خووندن و تجربیات قدیمی تر ها تنها برای شنیدن نیست، که اگه نیاموزی عمل کردن رو همه اینها بی فایده است! کاش به خاطر داشته باشیم که چه زود دیر میشه و همیشه راهی برای برگشت نیست!

شیرین جانم، تنها می توونم ازت بخوام مراقب سلامت خودت باشی، جسم و روح هردو! مثل همیشه تنها می تونم برات آرزوی کافی کنم! خوب و خوش باشی، عزیزترینم!

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۱٠:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱٢/۱٦