رسم غریب زندگی!

سلام

خوب راستش نه خوبم و نه بد! تازه از دکتر اومدم! درد قدیمی برگشته، کاریش هم نمی شه کرد! جواب دکتر عزیز خوونوادگی هم یکیه : دخترم نباید عصبی شی! برو مرخصی برو مسافرت! اصلا کارت رو عوض کن! گاهی این کلمات آروم گفته می شه و گاهی با تهدید : فکر کنم باید با آقای پدرت صحبت کنم! به قول خودش این تنها تهدیدیه که باعث میشه من برای یک مدت کوتاه آدم شم! بگذریم!

آخر هفته مثل همیشه بود! بدون هر اتفاق خاص! کتاب خووندم و فیلم دیدم و رفتم پیش خانوم خانومها!

بعد از سالها تونستم فیلم NothingHill رو ببینم! خوب حرفی درباره اش ندارم! من دوسش داشتم!

فیلم Holiday رو دیدم! خوب بود! برای اینکه حس و حالت رو عوض کنی خوبه!

کتاب «سومین قربانی» رو خووندم! یک کتاب پلیسی-جنایی! از اونایی که رو اعصابته ها! اما خوب جالب بود.

کتاب «شماره تلفنت رو گرفتم» رو هم تموم کردم، این یکی هم جنایی-پلیسیه! اینم بد نبود!

هنوز حالم خوب نیست! جمله رو داشتین؟ درد دارم نافرم! دلتنگم بد! از بیخبری بدم میاد فعلا تو بیخبریه مطلقم! دیگه اینکه همین! حوصله کار ندارم! هنوز دنبال کار هستم! میخوام کارم رو عوض کنم! نتیجه اینکه دنبال کار هستم! دنبال کارای رفتنم! دلم هم تنگ شده خیلی زیاد!

زندگی رسم خوشایندی است! آره خوب قبول! خوشایند اما غریب!

دیشب با موونیکا و شنم( از دوستام) رفتیم شام بیرون، آخه تولد موونیکا بود! منم که حالم خراب! باید هم بروی خودم نمیووردم! زود هم رسیده بودم و منتظر بچه ها بودم! داشتم به هفته ای که گذشته بود فکر می کردم و ... که دیدمش! باورش برام سخت بود. سالها بود ندیده بودمش! به سمت اومد و در آغوشم کشید و هر دو تقریبا فریاد میزدیم! «طنازم، خیلی وقتها به فکرت بودم!» چقدر شیرینه وقتی یک دوست قدیمی اونم خیلی قدیمی رو بعد از سالها پیدا می کنی! احساس زیبایی! شماره رد و بدل کردیم و قرار شد با هم در تماس باشیم. انگار برگشته بودم به عقب، به دوران خوش تحصیل! از من یکی دوسال بزرگتره! اما همیشه دوسش داشتم! سختی کشیده بود! اما محکم و استوار و پرانرژی! ستایشش می کردم و حالا بعد از این همه سال وقتی با اون پسر بجه دیدمش، اولین تصورم این بود که مادر شده، بعد فهمیدم که نه پسر بچه، برادرزاده اشه! چقدر زیبا بود دیدن دوباره اش! تا وقتی بچه ها اومدن غرق در خاطرات گذشته بودم! تمام اون سالهای زیبا! آره زندگی رسم خوشایندی است، غریبانه خوشایند.

همین! خوش باشین!

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۱:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱٢/۱۳