صبر، صبر، صبر!

یار مرا، غار مرا، عشق جگر خوار مرا
                                                یار تویی، غار تویی، بیش نیازار مرا
سلام
خوب یک روز دیگه ا زندگی هم شروع شد! امسال هم داره کم کمک به آخر می رسه! اینم بخشی از رسم زمونه است! مثل هزار و یک رسم دیگه!
از دیروز تا حالا یک شعر تو ذهنم دور می زنه! یک شعر که چه عرض کنم، کلی! یکیش شعر بالا! مدتها بود مولانا نخوونده بودم! حالا که پدرخوانده گرامی ایرانه می تونم یک روز برم پیشش و بساط مولانا خوونی راه بندازیم! بعد هم تفسیر و.......! شاید این کمی حالم رو بهتر کنه! دیشب با پدرخوانده عزیز صحبت کردم و کلی گپ زدیم! ازش راهنمایی می خواستم اونم که هیچوقت کم نمی ذاره!
رامین ( دوست و همکار قدیمی) تقریبا بعد از یکسال داره بر می گرده ایران، البته فقط برای عید! دلم براش تنگ شده و کلی حرف برای گفتن داریم! رابین هود دیروز می خندید : «خوب پس یک 20 روزی ایرانه، هیچی دیگه تو این 20 روز ازت خبری نخواهد بود!!!! »دیوونه است به خدا! از شوخی گذشته خیلی شانس بیارم بتونم تو این 20 روز حراکثر 3 بار ببینمش! خیلیها هستن که باید بره دیدنشون!
دیروز تولد رابین هود بود! اگه بدونین وقتی کادوش رو دید چقدر ذوق کرد! بچه هیجان زده شده بود! مسخره! اونقدر شعر داره تو سرم دور میزنه که احساس سرگیجه می کنم!
نخستین بار گفتش از کجایی
                                     بگفت از دار ملک آشنایی
اینم یکی دیگه از شعرهای محبوب منه! چقدر یکزمانی این شعر آرومم میکرد! چقدر اون موقع به عشق فکر میکردم! خوب این برای یک دختر 17 ساله طبیعیه!
از کفر من تا دین تو، راهی بجز تردید نیست
                                                دلخوش به فانوسم نکن، آنجا مگر خورشید نیست
با حس ویرانی بیا، تا بشکند دیوار من
                                                چیزی نگفتن بهتر از تکرار طوطی وار من!
این یکی بعد فرم وصف حاله ها! دیروز به یاد ایام قدیم چقدر شعر خووندم، رفتم سراغ دفتر شعرهای قدیمی، چه اونایی که مال آقای پدره و پیش من امانت، چه اونایی که ماله خودمه! خووندم و خووندم و خووندم! و عجیب منتظر بودم و هستم!
نظرات رو تو این مدت که می خووندم، برام جالب بود که میدیدم بعضیها به عزیزکم حسودی می کنن! برای غریب نیست آخه خودشم به خودش حسودی می کنه! اما ای کاش به جای حسودی حس دیگه ای بود! از حسادت خوشم نمیاد!
دارم دیگه از بیخوابی و خستگی از پا درمیام! دارم امتحان میشم، امتحان صبر! جالبه می شینی و از خدا صبر میخوای، اونوقت برات آزمون صبر و شکیبایی می فرسته! تا ببینیم از این امتحان چه جوری بیرون میام! راستی یک چیز دیگه، دارم دنبال کار می گردم! اگه سراغ داشتین خبرم کنین!
به امید یک آخر هفته آروم برای هممون!

  
نویسنده : طناز ; ساعت ٩:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱٢/۱٠