عزیزکم سلام.

عزیزکم سلام،

باز هم دارم مینویسم، برای تو، باز هم به تو، شایدم نه، شاید بیشتر از تو برای خودم و به خودم! نمی دونم چطور شد که به اینجا رسیدیم، و یا باز به قول تو شاید رسیدم! احساس غریبی دارم، آرامشی غریب، آرامشی مثل آرمش قبل از طوفان و یا شاید بعد از طوفان! نمی دونم کدومشه! از طرفی آرامش قبل از طوفانه، طوفان روح من، طوفانی که ناشی از نبودن توست و از طرف دیگه آرامش بعد از طوفان، باز هم طوفان روح من! این همون محیط دایره است که درباره اش با تو صحبت کردم و تو باز جدی نگرفتی! روی محیط دایره داریم حرکت می کنیم از یک نقطه شروع می کنیم و بر می گردیم سر جای اولمون، هربار همون سناریوی تکراری، اول خوبیم، بعد تو بدخلقی می کنی، دعوا می کنی و بعد از چند دقیقه، باز قربون صدقه میری و...! هربار همینه و تکرار و تکرار و تکرار! و از همه بدتر در تمام این مدت هردو خسته و عصبی هستیم و نمی خوایم درک کنیم شاید ما برای هم ساخته نشدیم، شاید بهتر باشه فقط برای هم دوستان خوبی باشیم و حالا در این سکوت به ارامشی غریب رسیدم، غریبانه آرومم، آرامش پس از طوفان!

...م، نمی دونم اشکال از کجاست؟ دنبال مقصر هم نیستم، اما تو این مدت تمام تلاشم رو کردم که شاید اوضاع فقط کمی بهتر بشه! می بینی، جالبه که هر دو یک حس مشترک داریم، هر دو احساس می کنیم داریم برای بهتر شدم رابطه مون تلاش می کنیم، اما طرف مقابل حاضر به همکاری نیست!

عزیزدلم، دل کندن از تو اصلا کار ساده ای نیست، قصد ندارم از تو دل بکنم و یا اینکه دوست داشتنت رو بسپرم به دست باد و فراموشی! برعکس به قول خودت «تا ابد برای همیشه» تو در وجود من خواهی موند! بخشی از روح من! شایداین دوری به نفع هر دوی ما باشه! شاید ...! و هزاران شاید دیگر!

شیرین من، چقدر دوست داشتم می تونستم ادا کنم کلمه ای رو که از دل تا زبانم حرکت می کنه! «آروم جونم»، اما به محض رسیدن این کلمه به زبونم، پای عقل و منطق میاد وسط و این سوال که آیا حقیقتا تو آرام جوون منی؟ که اگر باشی پس بودن با تو عین آرامشه، اما خیلی مواقع من این آرامش رو احساس نمی کردم! پس چطور می تونی آروم جوونم باشی؟! اما دل هم دروغ نمی گه! اینجاست که دهانم بسته می مونه و کلام در نطفه خفه میشه! می دونم من اعتقاد دارم حرف آدمها سنده! پس حرفی رو بزن و کلامی رو بازگو کن که از ته دلت باورش داری! و من هنوز مطمئن نیستم که تو حقیقتا آروم جون من باشی!

عزیزم، حرف برای گفتن بسیار است و از همه مهمتر حس دلتنگی غریبانه من! اما باید پذیرفت که زندگی تنها دوست داشتن، کلام عاشقانه و ضرب المثل عاشقانه خووندن نیست! قبول دارم که همه اینها برای شروع یک زندگی شرط لازمه اما کافی نیست! برای شروع یک زندگی به چیزهای مهمتری مثل صداقت، احترام و... هم لازمه! و اینها همه در کنار هم می شن یک آغاز خوب و زیبا! میشن رکن و اساس با هم بودن.

شیرینم، با من دم از وقت گذاشتن می زنی،در حالیکه هیچ وقتی برای من نداری! این تو نیستی که برای من و رابطه مون وقت می زاری، این منم که باید ساعات زندگیم رو با زمان آزاد تو تنظیم کنم! تنها ساعت آزاد برای صحبت کردن ما نیمه شبهاست، زمانی که من مست خوابم و تو از من انرژی میخوای، من خسته از کار روزانه و خسته از بیخوابی! صحبت ما تموم میشه من تا صبح بیدارم یا غلت می زنم و یا مثل روحی سرگردون تو خوونه قدم میزنم! این بیخوابی داره منو از پا در میاره و وقتی اعتراض می کنم، تو دلخور و ناراحت می شی و پاسخ هربار یک چیزه :« موبایل من برای تو همیشه آزاده، هر وقت خواستی تماس بگیر، معنی هر وقت رو هم فهمیدیم!» و من هربار سکوت می کنم! تو عادت به بیان کردن داری و من عمل! من دوست داشتنم رو در عمل ثابت می کنم و تو با خووندن ضرب المثلهای عاشقانه، اما از عمل خبری نیست، همونطور که در رابطه با من از حرف خبری نیست! تلاش کردم که بتونم در حرف هم ثابت کنم علاقه ام رو اما بنظر میاد موفق نبودم!

...م، من باورت کردم، از همون نامه اول، از همون زمانی که برای من غریبه ای بیش نبودی! پاسخ دادم به تک تک پرسشهات، اما امروز حس می کنم که هیچوقت باورم نداشتی، که این رو حتی در زمان ناراحتی هات و عصبانیتت بارها به زبون آوردی! بارها تاکید کردم که خراب کردن زمان زیادی لازم نداره، شاید حتی کمتر از چند ثانیه ناقابل! اما بازسازی کاریست بس زمانبر، و تو باز نشنیدی. زمان دلخوری و عصبانیت به فکر احساس خودت بودی و فریاد می کشیدی و می گفتی هر آنچه در وجودت بود، زمان سرخوشی هم تنها پی شنیدن کلام شاعرانه و عاشقانه بودی! در هر دو حال گیرنده هات خاموش بودن! متهمم کردی و سکوت کردم، توهین کردی و سکوت کردم، دلم رو شکستی و باز همان سکوت، اما اینبار حرمت مابین مون رو شکستی، در برابر این یکی نمی تونم سکوت کنم! بهت گفته بودم کلمات قدرتمند هستند، قدرتشون رو نادیده نگیر! توجهی نکردی!

عزیزکم، به جای تو نمی تونم تصمیم بگیرم، اما برای خدم چرا! از مهلتی با تو گفته بودم، ازت تقاضا کردم که کمکم کنی تا فرصتهای با هم بودنمون رو از دست ندیم، تقاضای صبر و شکیبایی کردم و باز نادیده گرفتی، هم من، هم احساسم و هم حرفام رو! اینم بمونه، مهم نیست، فدای سرت! صحبت از کلام اخر زدی و دلم می خواست فریاد بکشم و بگم که کلام آخر مال ما نیست، مال مرده هاست! کلام اخر وصیت نامه آدمهاست، کلام آخر گفتن آخرین آه زندگی در واپسین دقایقه، کلام آخر همون نفس آخر در لحظه احتضار است. می بینی کلام اخر مال ما نیست، برای ما بی معنیه! من و تو زنده ایم! ازم پرسیدی :« این حرف آخرته؟» نه نیست، من زنده ام، شادم و دارم زندگی می کنم، دارم از ثانیه به ثانیه زندگیم لذت می برم، پس این نمی تونه کلام اخر من باشه!

...م، نمی خوام یکطرفه به قاضی برم، حتی خودم رو شایسته جایگاه قضاوت نمی بینم! ازت گله نکردم تنها حرف دلم رو گفتم، همونی که همیشه شاکی بودی که چرا گفته نمیشه! متهمت نمی کنم چون خودم سراپا تقصیر و گناهم! فقط نوشتم همین! برات آرزوی کافی می کنم، آرزوی سلامتی و ...! هرچند که آرزوی کافی ببیانگر همه چیزه! تنها کاری که از دستم ساخته است دعاست. سپردمت دست خدا. اعتقاد دارم می تونیم دوستان خوبی برای هم باشیم، اگرچه این نوع راطه خاص رو نتونستیم ادامه بدیم! اگه دلت میخواد بری، برو به سلامت، مسافر من، شازده کوچولوی من! برو تا ببینی که گلت در تمام دنیا بی همتاست! ممکنه گلت نتونه برات دوست دختر خوبی باشه یا حتی همسر مناسبی باشه، اما قطعا می تونه برات دوست خوبی باشه! هرچند که تضمینی برای این ادعا ندارم!

عزیزکم، ...م، شیرین من، ما لحظه زیبا هم زیاد با هم داشتیم و من بابت لحظه به لحظه این شادیها و خوشیها ازت ممنونم! یک دنیا ممنون! خوب و خوش باشی، همیشه و همه جا!

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۱۱:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱٢/۸