شروع يک هفته؛ شروع يک زندگی!

خوب سلام

راستش دیروز یک پست تقریبا کوچیک گذاشتم که پست نشد! اینم از لطف پرشین! که البته تو ایران چیز غریبی نیست! بگذریم!

امروز که هوا محشره، منم بدون ماشین، پیاده روی خوبی بود! هرجند که هنوز خواب از سرم نپریده، یعنی پریده ولی اونقدر بیخوابی دارم که حالا حالاها جا داره برای جبران! شبها تقریبا تا صبح بیدارم! نزدیک بهار هم که میشه دیگه بدتر من همش مست خوابم! این نیز بگذرد! دلم هوای بهار رو داره! هوای فصلم رو! دلم بارون میخواد قدم زدن زیر بارون، اونم تو شمال. قراره بی حرف پیش با چندتا از دوستام بریم، قبل از عید! هفته آخر! به این می گن آخر جنون!

دیروز اول قرار بود دوباره نامه نویسی کنم و نامه ای برای عزیزکم! نوشتم اما حس کردم زیادی برای شروع هفته تلخه و از اونجایی که سعی می کنم موقع دلتنگی، دلخوری، عصبانیت و این مدل احساسات منفی حرفی نزنم و نویسم، پستش نکردم! در عوض از آخر هفته گفتم!

آخر هفته خنثی خنثی بود! نه خوب و نه بد! شایدم هر دو! پنجشنبه در سکوت سپری شد و جمعه در دلتنگی!

جمعه به عادت این چند ساله، بعد از ظهر رفتم پیش خانوم خانومها! خاله مثل همیشه نگاهم رو خووند! « جنگ یا صلح» و سر تکون دادن و لبخند من که نپرس، بیفایده است! «تمومش کن» و باز نگاه و لبخند من! فسقلک با مامان و باباش اونجا بودن و مثل همیشه مشغول شیطونی و بالا پایین پریدن! بچه های این دور و زمون انرژی زیادی دارن، مهار کردنش کاریه بس دشوار. پدر و دختر اونقدر داد و هوار کردن و فریاد کشیدن که صدای همه درومد! منم که از صبح سردرد!

سرم رو گذاشتم روی پای خانوم خانومها، چقدر نوازشش آرامش بخشه! موهام رو نوازش می کرد و من فقط گفتم:«خسته ام، خیلی خسته!» . « صبر داشته داشته باش مادرجون، صبر!» دعا می خووند و آروم برام زمزمه میکرد. چشمهامو بستم و برای چند دقیقه آروم خوابیدم! عصر رفتیم سراغ بقچه تاریخ خانوم خانومها، عکسهای قدیمی و یک دنیا فاتحه و خدا بیامرزی! عجیب دلتنگ بودم و از همه بیشتر دلتنگ پدربزرگم! خوشحالم که چیزی که زیاد تو زندگیش داشته عکس از خودش و خوونواده اشه! باز برگشتم به اصلم! بابا عادت داشتن همیشه می گفتن:« مهم نیست آدم از اسب بیفته، مهم اینه که از اصل نیفته!» دلم هواش رو داره! حتی خاکش هم آرومم نمی کنه! عروس خاله ام، مامان خانومی به قول من، بعد از چند سال برام فال قهوه گرفت و گفت آنچه که در درونم بود! چقدر واضح، چقدر شفاف!

غروب خانوم مادر زنگ زد که پدرخوانده گرامی به عهدش وفا کرده و اومده خوونمون و بیش از همه خواستار دیدن منه! نفهمیدم چطور خودم رو رسوندم خوونه، پله ها رو دوتا یکی کردم و از نفس افتاده، در آغوشش کشیدم و فریاد خوشحالی. چقدر آغوشش پر مهر و امنه! « بازم تغییر کردی خانومی!» مثل همیشه تعریف و تمجید و گپ! شبی بود برای خودش! موقع رفتن توی گوشم زمزمه کرد «باید صحبت کنیم!» وقتی که رفت نگاهی به خانوم مادر انداختم، سعی می کرد از نگاهم فرار کنه! «شما چیزی بهش گفتین؟»، « نه درباره چی؟» لبخند و نگاه هردومون که پاسخی بود شفاف! مادره و نگران! دیگه نمی شه از این یکی فرار کرد! قراره تا اخر هفته با پدرخوانده عزیز گپی دوستانه داشته باشیم!

دیگه اینکه همین!

  
نویسنده : طناز ; ساعت ٩:۱۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱٢/٦