با هم و تنها قدغن!

سلام

خوب راستش نمی دونم چی بگم! اگه بخوام راستش رو بگم حالم خوب نیست! اما شما فکر کنین خوبه! توهمته داداش!

دیروز ساعت ۱۸ از بانک زدم بیرون؛ حالم خیلی گرفته بود! بیشتر دلم گرفته بود. ماشین رو بردم تعمیرگاه؛ طرف پیچوندتم! زنگ زدم به رابین هود؛ آخه وقتی بهم زنگ زده بود بی خداحافظی و خیلی عجولانه تلفن رو قطع کرده بودم؛ خواستم معذرت خواهی کنم! مکالمه جالب ما؛ شروعش با رابین هود:

- سلام (عادت داره گوشی رو که برمی داره می گه سلام!)

- سلام

ـ خوبی؟

- آره؛ یعنی بله!

- ماشین رو بردی تعمیرگاه؟

- آها؛ طرف خودش نبود؛ شاگردش پیچوندتم!

-

- نخند؛ جدی گفتم؛ یکسری حدسیات زد حتی نگاه ننداخت! بعد هم گفت یا امشب بخوابون؛ یا اینکه فردا صبح بیارش یه یک ساعتی کار داره!

- خوبی؟

- آها؛ آره؛ نه؛ نمی دونم!

- خرگوش کوچولو؛ حالت خوبه؟

- چی؟ نمی دونم!

- کجایی؟

- نمی دونم!

- بزن کنار؛ همین الآن.

- خوب زدم که چی؟

- کجایی؟

- نزدیک خوونه؛ نیاوران؛ نزدیک میدون!

- مگه نمیری خوونه؟

- چرا!

- پس اوجا چیکار می کنی؟ خروجیت رو رد کردی!

- خروجی؟ نمی دونم! فکر کنم خرید داشتم! نمی دونم!

- همونجا باش تا بیام؛ کجایی؟

- بیای؛ نه نمی خوام حالم خوبه؛ مشکلی نیست! دارم میرم خوونه!

- نمی تونی دروغ بگی؛ تو ذاتت نیست! باشه نمیام؛ حالا چی شده؟ با کسی حرفت شده؟ موضوع کاریه؟

- نه؛ با کسی حرفم نشده؛ همه چیز خوبه؛ نمی دونم؛ فکر کنم دلم کمی گرفته. راستی از بابت امروز شرمنده اونجوری تلفن رو قطع کردم؛ عجله داشتم؛ یکی آنلاین شده بود باید جواب میدادم؛ خیلی مهم بود!

- من که حرفی نزدم؛ چرا دلت گرفته؟

- نمی دونم!

- چی دلت می خواد؟

- نمی دونم!

- می خوای چیکار کنی؟

- نمی دونم!

- خوب تو الآن چی می دونی؟

- نمی دونم! آها؛ اینکه تو رابین هودی و من؟ اینو جدی نمی دونم!

- ماشین هنوز ریپ میزنه؟

- ماشین؟ نمی دونم! آره هنوز ریپ میزنه؛ چطور؟

- آخه خودتم شدی مثل ماشینت؛ فکر کردم شاید برای همینه که سوزنت روی نمی دونم گیر کرده!

-(مثلا با خنده؛ چون حسش نبود!) آره؟ چه با مزه؟ یعنی اینقدر گفتم نمی دونم؟

- کم نه!

- فکر میکنی؛ شکلات حالم رو بهتر کنه؟

- برات بده! اما شاید؛ راستی آب انبه هم بد نیست ها!

- آره؛ خوب شاید جفتش با هم!

- خوبی؟

- آره؛ چقدر می پرسی؟ من دارم میرم شکلات بخرم؛ کاری نداری؟

- نه برو. آب انبه یادت نره!

- باشه، فعلا.

جوکی بود برای خودش! جالب قسمت بعدیش بود. رفتم سوپر مارکت دم خوونه! از اونجایی که آشناس کسی اونجا به من کاری نداره!

- سلام، آقا رضا خوراکی هیجان انگیز؟

- بازم؟ بستی کاله نعنایی ندارم!

- بستنی با طعم نعنا نمی خوام!

- پول خرد چی شد؟

- نداریم!

برای خودم چرخیدم و شکلات خوردم! از خودم بعید می دونستم بتونم 3 بسته شکلات و یک قوطی آب انبه رو پشت سرهم بخورم. اما خوردم، ولی چشمتون روز بد نبینه! حالم بهتر که نشد هیچ بدتر هم شد. رفتم خوونه بی حس و حال. رابین هود اس ام اس داد:

- سلام بهتری؟

- سلام، نه حتی شکلات و آب انبه هم حالم و بهتر نکرد! فکر می کنی فیلم الآن بهتره یا کتاب؟ هنوز دلم گرفته!

خلاصه که هنوز این حس هست، چرا نمیدونم!دیشب تو اتاق عود روشن کردم، هرچند که خانوم مادر از بوش متنفره، شمع روشن کردم! همه شمعهایی رو که داشتم، و فکر کردم، به خیلی چیزا! نشستم و گذاشتم هرچی میخواد بیاد تو ذهنم! شاید کمی آروم شم! اما هیچی تو ذهنم نیومد! اما آروم شدم.

دیشب یکی دلم رو بد شکست، هرچی دلش خواست گفت و من! حتی طاقت شنیدن نداشت. اصولا عادت ندارم وقتی عصبانی یا ناراحتم کاری بکنم، بخصوص با طرفم بحث نمی کنم، چون اعتقاد دارم که تو این مواقع گیرنده های هر دو طرف خاموشه و حرف زدن بیفایده است. فقط منجر میشه به بی احترامی و از بین رفتن حرمتها! حرمت هم که از بین رفت دیگه کاریش نمی شه کرد. خرد کردن و شکستن کار یک ثانیه است اما دوباره ساختن اون ویروونه خیلی زمان میبره، شاید سالها زمان بخواد، زلزله میاد و همه چیز از بین میره، شهر با خاک یکسان میشه، کلش چند دقیقه بیشتر طول نمی کشه! اما اون شهر برای ساخته شدن نیاز به زمان و انرژی داره! بم هنوز بم نشده! هنوز یک ویروونه است! اینو که دیگه جلوی چشمونه، می بینیمش! زندگی آدما هم همینه! ادما

آدما از آدما زود سیر می شن

آدما از عشق هم دلگیر می شن

آدما رو عشقشون پا میزارن

آدما، آدم و تنها میزارن

آدما ای آدمای روزگار

چی می مونه از شماها یادگار.

دیشب برای خودش شبی بود. نه خوب نه بد، شاید خنثی، شاید بی حس! بودم و نبودم، هستم و نیستم! با خودم فکر می کنم دارم چیکار می کنم، به کجا میخوام برم؟ این اتفاقها یعنی چی؟ جلوی آیینه ایستاده بودم و به تصویر خودم مابین اون همه نور شمع نگاه می کردم، نه نمی شناختمش! برای اولین بار سپید پوشیده بودم، چادر روی شونه هام با بی قیدی افتاده بود و سر می خورد برای افتادن، آخرش هم افتاد. به تصویر دختر توی آیینه نگاه می کردم، به موهای مشکی که با بی حسی روی شونه هاش ریخته بود، نگاه بی فروغش، رنگ پریده گونه هاش، و لبهای بدون لبخند! چقدر برام غریب بود این تصویر! این منم! نه هیچ شباهتی با من نداشت! بوی عود اتاق رو پر کرده بود و من رو مست! چندتا از شمعها خاموش شده بودن! من هنوز روبروی آیینه بودم و فکر می کردم دارم با زندگیم چه می کنم؟ به این فکر می کردم که چرا باید برای دیگران خودم رو عوض کنم، این منم! با همین خصوصیات، همینه که منو جذاب می کنه! دلیلی برای تغییر نمی بینم، پس چرا دارم سکوت می کنم، منی که کسی اجازه نداشت برام صداش رو از یک حدی بلندتر کنه، کسی اجازه نداشت تهدیدم کنه، کسی اجازه نداشت بهم توهین کنه، کسی اجازه نداشت اعصابم رو بهم بریزه، و اگر هر کدام از این اتفاقها میوفتاد، من خیلی جدی خداحافظی می کردم و راهم رو می کشیدم میرفتم! این منم؟ نه باورم نمیشه! باور نمی کنم! دارم خودم رو عوض می کنم؟ حالا دیگه خودم نیستم، حالا دیگه این دختر رو نمی شناسم! کسی مجبور نیست با برچسب دوست داشتن منو تحملم کنه! خیلی ساده است، من همینم! هرکی هم منو میخواد باید همینجوری بخواد! فکر تغییر دادن آدما فکر جالبی نیست! یکبار بزرگی بهم گفت :«آدما رو همونجوری که هستن بپذیر، سعی نکن عوضشون کنی!» این درباره خودم هم صدق می کنه! فکر نمی کنم برای با من بودن لازم باشه کسی منو عوض کنه! نمی دونم شاید اشتباه می کنم! باید برم عود بخرم، باید برم شمع بخرم! دیشب همشون تقریبا تموم شدن!

امروز بعد از ظهر وقتی با شبنم گپ می زدیم، بهم گفت :« یادته چند ماه پیش بهم چی گفتی؟ گفتی به خودت فرصت بده، برای خودت زمان تعیین کن، بگو مثلا تا فلان زمان به خودمون فرصت میدم همدیگر رو بشناسیم و مشکلاتمون رو حل کنیم! حالا چی شده، چرا داری اینقدر خودتو اذیت می کنی!» نگاهش کردم و گفتم :«دارم احساس می کنم که دیگه داریم تمام فرصتهامون رو از دست میدیم، می ترسم دیر شه!» با خنده گفت :«دیر برای کی؟ تو؟ نه برای تو، برای طنازی که من می شناسم هیچوقت دیر نیست!» وقتی فکر می کنم می بینم راست می گه. حالا دارم به خودمون فرصت میدم، اینکه زمانش چقدر باشه رو تصمیم نگرفتم، اما می دونم اینجوری نمی شه ادامه داد.

سالها قبل، مادربزرگم، مادر مامان، خانوم خانومهای من، بهم گفت :« برای شروع یک زندگی تنها دوست داشتن کافی نیست، اما لازمه!» اون وقتا بچه تر و جوونتر از اون بودم که معنی حرفش رو بفهمم! حالا امروز خیلی خوب می فهمم این حرف یعنی چی! برای شروع یک راه خیلی چیزا لازمه علاقه تنها یکیشه! از علاقه مهمتر هم هست! وقتی فکر می کنم که شاید قرار عمری با کسی زندگی کنم که حتی نمی تونیم با هم صحبت کنیم و حرفمون رو بهم بگیم، دم به دم دعوا داشته باشیم، وحشت تمام وجودم رو می گیره! حالا می فهمم چطوری بعد از سالها زندگی دوست داشتن تبدیل به نفرت و انزجار میشه! حالا می فهمم تفاوت تب تند و تیز و شراب چند ساله چیه! دوست داشتن گاهی مثل مستی شبونه است و واقعیت زندگی مثل خاری بامداد بعدش! شب شراب رو می طلبی و از خماری بامدادش می هراسی! شاید همین هاس که زندگی رو از یکنواختی و روزمرگی درمیاره!

وقتی می نویسم حالم خیلی بهتر میشه! فکر کنم دیشب باید اینکار رو می کردم! حالا بهترم خیلی بهترم! حالا میشه نفس کشید!

راستی به من یک اسم اصیل و با معنی دخترونه (البته غیر از اسم خودم) معرفی کنین! دخترک من مونده بی نام و نشون! دیگه وقتشه براش اسمی انتخاب کنم! اسم گاهی هویت آدمهاس! حتی شاید فرشته ها!

می دونم پراکنده نویسی کردم، مثل هربار که کلافه ام! می دونم خسته کننده است! اما خوب اینجا بخشی از حریم زندگی منه!

همین.

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۳:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱٢/٢