پدرخوانده گرامی2!

سلام

خوب اول از همه اینکه من خوبم، خیلی خوبم. شاید مهمترین دلیلش بازگشت پدرخوانده عزیز و گرامی باشه. ( تنها برای اون دسته از خوانندگان که پدرخوانده محبوب منو نمیشناسن : پدرخوانده گرامی، دوستی دیرینه و خانوادگی، دوست هم آقای پدر و هم خانوم مادر، از قبل از ازدواج این دو! محبوب من و ...! شاید یکی از زیباترین موهبتهای الهی برای من.) دلم براش یک دنیا تنگ شده بود.

دیروز مرخصی بودم. صبح اداره تشخیص هویت و مسخره بازی ادارات دولتی و باز باور کردم معجزه لبخند و روی خوش رو! که تو این چند روزه عجیب کمکم بوده! بعدشم هم یکی از شعب و محبت تمامی کارکنان اونجا از رییس محترم شعبه گرفته تا تک تک کارکنان، چه اونهایی که قدیمی تر بودن و چه جدیدتر ها، چه اونهایی که منو بارها دیده بودن و می شناختن و چه اونهایی که تنها صدام رو شنیده بودن! حتی بعضی از مشتریها! وقتی رفتم شعبه چون معمولا می ریم قسمت پشت باجه ها پیش بجه ها، همیشه با چشم غره مشتریها مواجه می شم، لطف بچه ها هم باعث می شه کارم بدون نوبت و سریع انجام شه! دیروز هم همین اتفاق افتاد، آقای تقریبا جوونی نشسته بود جلوی باجه و یکی از همکاران خوب از من پرسید:

- کار مالی دارین؟

- بله!

- خوب بدین براتون انجام بدم.

- ممنونم!

صدای اعتراض مشتری بلند شد که خوبه ما اینجا باید بشینیم اونوقت یکی از گرد راه نرسیده...، حرفش رو قطع کردم که:

- خانوم ... حق با ایشونه من عجله ندارم، الان می گم برام نوبت بگیرن

- نه، خانوم .... یعنی چی؟ شما دیگه چرا! شما اونقدر لطف داشتین همیشه که...!

صدای مرد جوون اومد که :

- خانوم ...؟ ببینم شما دختر آقای ... نیستین؟

- چرا! چطور مگه؟

- من معذرت می خوام! پدر خوب هستن؟ ببخشید به جا نیوردم! از بابت لحن صحبت کردنم هم شرمنده!

قیافه من دیدنی بود، این کیه که منو می شناسه! طرف برام توضیح داد که ارادتمند آقای پدر می باشن،ما چند بار بدلیل مشکل سیستم کارت که براشون پیش اومده بود با هم صحبت کردیم و .. .!باورم نمی شد طرف منو به یاد داشته باشه!

موقع خداحافظی با رییس شعبه محترم، که لطف کردن و تا دم در مشایعتم کردن، وقتی دوبار اسمم رو گفت، آقایی جا افتاده به سمتم اومد و گفت:

- خانوم ... شما هستین؟

- بله چطور؟ من شما رو به جا نمیارم.

- من ... هستم، عید پارسال وقتی بدون پول تو کیش کارم گیر کارت خود پرداز بود، کمک شما مشکل رو حل کرد! یادمه تهران نبودین و با موبایلتون کارا رو برام انجام دادین!

احساس زیبایی بود! گاهی فکر می کنم چطوری می تونم محبت بچه ها و لطف اطرافیان رو جبران کنم! خلاصه که شوک شدم!

عصر یکسر رفتم پیش خاله، وقتی برگشتم خوونه کلافه و خسته بودم، تازه نشسته بودم که خانوم مادر گفت: عمو ... زنگ زد! و من بیحوصله : از کانادا؟ حالش خوب بود؟

خانوم مادر با تعجب نگاهم کرد : طناز! برگشته ایران، خوبی؟ طوری از جام پریدم که تقریبا کم مونده بود با مخ بخورم زمین، به سختی تعادلم رو حفظ کردم و فریاد کشیدم : برگشته؟ کی؟ الآن خوونه است؟ و بدون اینکه منتظر جواب باشم به سمت تلفن دویدم : سلام، نه من باورم نمیشه؟ کی برگشتین؟ دلم تنگ شده بود ........!

حدود نیم ساعت گپ زدیم و باقی حرفا قرار شد بمونه برای آخر هفته که میاد پیشمون! تلفن قطع شد و صدای خانوم مادر که : می دونستم خوشحال می شی اما نه اینقدر! بیخیال روی مبل ولو شدم و کم کم خواب چشمام رو برد!

دیشب بعد از مدتها آروم خوابیدم! صبح تنها چیزی که دلم نمی خواست این بود که از تو رختخواب بیام بیرون و برم سر کار! اما خوب چه میشد کرد.

از همه اینا که بگذریم، فکر کنم یک توضیح کوچولو باید بدم، در رابطه با سبک نوشتاری جدید، نامه هایی به عزیزکم! نمی دونم چرا تصمیم گرفتم اینجوری بنویسم، فقط می دونم این هم بعدی از شخصیت منه! اینکه مخاطب این نامه ها خاص یا عام، حقیقی یا مجازی، واقعی یا زائیده خیال من، شاید هم شخصیتی خیالی که من آرزوش رو دارم و یا... رو می زارم به عهده خواننده! خودتون تصمیم بگیرین! دلیل نگفتنش رو شاید خودم هم نمی دونم! فقط می دونم این هم قسمتی از روحیه منه! بخشی از طناز بودن من! نمی دونم اما این نوع سبک نوشتاری (هرچند که کمی این لغت اغراق آمیزه- سبک نوشتاری، خیلی اعتماد به نفس می خواد یک یاد داشتهای یک زن رو سبک بخوونی!) رو دوست دارم! اینم یک توضیح کوچولو!

تا چند وقت پیش درگیر یک سوال بودم و اون اینکه من حقیقی چقدر با من مجازی متفاوته؟ جوابش رو پیدا کردم، خیلی ساده، این دنیای مجازی بخشی از وجود منه! همون بخشی که دنیای حقیقی شاید نتونه خودش رو کاملا نشون بده! من حقیقی گاهی نمی تونه حرفهاش رو به زبون بیاره اما به سادگی می تونه اونها رو بنویسه! شاید چون دیوونه نوشتنه! من حقیقی در دنیای واقعی کمتر از دلخوریهاش میگه، اما اینجا راحت درباره نگرانیهاش می نویسه و این باعث می شه که چیزی توی دلش نمونه و غصه دارش نکنه!

داره برف میاد! و چه برف زیبایی هم هست! دلم می خواد برم پایین و زیر و برف قدم بزنم. عزیزی امروز مسافر بود، صبح زود و این هوا باعث شده تا نگرانی عالم بیاد تو وجود من، امیدوارم پروازش راحت بوده باشه و به سلامت برگرده! که من عجیب منتظر برگشتش هستم!

خوب و خوش باشین!

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۱٢:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱۱/۳٠