زندگی بدون زنده بودن قدغن!

سلام

راستش اصلا نه قصد نوشتن داشتم و نه حسش؛ اما نمی دونم چی شد که دارم می نویسم. گاهی حس مش کنم نوشته هام یک مخاطب خاص داره و گاهی کاملا بی مخاطبه!

خوب از کار چیزی نمی گم؛ چون قراره حرص نخورم و بیخیالش شم! بهم گفتن برو مرخصی اونم چند ماه! اینجا هم که حتما مرخصی میدن!

سرماخورگیم هنوز خوب نشده! اما خوب میشه! عجیب سردمه؛ از درون؛ نافرم! کاریش هم نمیشه کرد!

ولنتاین هم؛ خوب ولنتاین همگی مبارک؛ نه به این دلیل که اعتقادی بهش دارم؛ که روز زیباییه؛ بخصوص وقتی تاریخچه اش رو بدونی! مهم نیست ولنتاین باشه یا سپندارمذ؛ مهم اینه که در تمام آیین ها روزی رو به قداست عشق جشن می گیرن! اینکه روزی ؛روز عشق نامیده بشه؛ خیلی زیباس! اما به شرطی که واقعا عشقی وجود داشته باشه! هرچند که من مطمئنم که تو این دنیای زشت امروز هم عشق وجود داره! از این کلمه می ترسم؛ از عظمتش! از پاکی بی انتهاش! از خودم می پرسم عشق یعنی چی؟ دوست داشتن یعنی چی؟ اطمینان یعنی چی؟ به کی باید اطمینان کرد؟ چطور می شه اطمینان کرد؟

یکی بهم گفت : از آدمها می ترسم؛ یکی بهم می گه: حوصله آدم جدید و رابطه جدید رو ندارم؛ یکی فریاد می کشه: می ترسم از دوباره دل سپردن و باز رها شدن؛ یکی زمزمه می کنه: دلم هوای عاشقی داره؛ یکی با نگاهش می گه:.....! مهم نیست دیگران چی می گن؛ مهم اینه که دل من چی می گه؟ راستی دلم چی می گه؟ تو می دونی؟ برای من سکوت کرده و من معنی سکوتش رو نمی دونم!

به سالهای گذشته نگاه می کنم و می بینم چقدر تو این روز خاطره دارم اونم چه خاطرات زیبایی! نه اشتباه نکنین من هیچوقت تو این روز کسی رو نداشتم (دوست پسر نداشتم!!!)همیشه با دوستام بودم؛ اکثرا دختر! هرسال با یک آدم دلخسته! برای اینکه تنها نباشه برای اینکه به خاطرات احمقانه فکر نکنه! و چقدر هرسال بهمون خوش می گذشت! برای خودمون گل می گرفتیم؛ عادت داشتم برای همه دختر پسرهای مجرد و منتظر دور و برم کارت بفرستم و اس ام اس بدم! تا دلشون نگیره! غروبها می رفتیم بیرون؛ شهر رو می چرخیدیم! و من مثل همیشه دیوونه بازیم گل می کرد! از شیطنت اون روزا چیز زیادی برام نمونده! پارسال با رامین و شبنم رفتیم بسکین رابینز و بیخیال رژیم؛ بستنی خوردیم؛ بعدش آقای ا. زنگ زد که میخوام ببینمت! رامین و شبنم هم گفتن برو! منم که مخالف؛ رفتم! همون حرفای تکراری؛ همون عشق ۸ ساله! نشست روبروم و گفت :

- ببین طناز ما دیگه بچه نیستیم؛ نه من اون پسر ۲۰ ساله دانشجو ام نه تو!

- ا راست میگی؟ من فکر می کردم هنوز ۱۸ سالمه!  ( طوری جدی نگاهم کرد که خفه شدم) خوب باشه؛ خواستم کمی سر به سرت بزارم.

- حالا؛ آخه الآن وقتشه؟ دارم باهات جدی صحبت می کنم! چرا نمی خوای قبول کنی که تو زندگیه منی؟ تو همه کس منی؟ من بی تو میمیرم!

- نمی خوام اذیتت کنم؛ اما بیخود می گی؛ تو این مدت بدون من زندگی کردی نکردی؟

- اگه تو اسمش رو زندگی میزاری آره؛ اما من بی تو میمیرم!

- من به دوست داشتنت احترام می زارم؛ خوب ما...

- خرابش نکن؛ ادامه نده؛ نگو دوستم نداری دارم تو چشمات می خوونم؛ نمی خوام الان جواب بدی فقط می خوام دربارش فکر کنی!می دونم داره برات تکراری میشه! دو سال پیش فکرات رو کردی و گفتی نه؛ حالا هم می خوام فکرات رو بکنی؛ از دلت بپرس؛ طناز من تا ابد هستم؛ خواهش می کنم ترست رو بزار کنار؛ من هستم تا اخرش! نمی خوام درباره ازدواج حرف بزنیم یا فکر کنی؛ فقط به من بگو منو دوست داری یا نه!

- نیازی به فکر نیست؛ خوب کادوم کو؟ می خوام بازش کنم!

- اول جواب من!

- تو که می دونی؛ چرا می پرسی؟

- می خوام بشنوم.

- آره؛ دوستت دارم! (کم مونده بود اون وسط فریاد بکشه و جلوی پام زانو بزنه! و من ....! فقط یک لبخند؛ آدم بی عاطفه ای نیستم اما دلیلی پشت این نوشته هاس)

- خدای من؛ بعد از ۸ سال چقدر شنیدنش از تو زیباس! امروز برای من زیباترین روز دنیاست!

آه؛ افسوس و صد افسوس! ۸ سال بود می شناختمش! ۸ بود که می گفت دوستت دارم؛ تو این ۸ سال ۳بار ازم خواستگاری کرد و هر بار نشستیم و دیدیم شرایط ازدواج رو نداریم! برای همین هم علیرغم میل اون حتی حاضر نشدم مثل یک دوست (دوست دختر) کنارش باشم؛ دیر به دیر همدیگر رو میدیدیم؛ البته بعد از دانشگاه! بعد از فارق التحصیلی عملا ارتباطمون قطع شد تا اینکه دست تقدیر باز هم مارو سر راه هم گذاشت! حالا بعد از ۸ماه کنار هم کار کردن همه چیز داشت تکرار میشد. من ترسیده بودم! علی می گفت اشتباه نکن بزار حرفاش رو بزنه؛ به دلت رجوع کن! و من ته دلم دوستش داشتم! اما نه اونقدر که اون دوستم داشت! بعد از ۴ ماه از این روز؛ بازهم خواستگاری کرد!

- با من ازدواج می کنی؟ دیگه نمی تونم صبر کنم؛ نمی خوام از دستت بدم؟

- به شرط موافقت خوونواده ام؛ آره!

- من خوشبخت ترین مرد دنیام!

چرا شاد نبودم؛ چرا بازم ترسیده بودم؛ چی شد؟ نفهمیدم؛ رفت؛ کجا نمیدونم؛ اوایل فقط تلفن بود؛ بعد اونم قطع شد؛ بعد از چند ماه خبر عقدش رو بهم داد؛ با دختر عمه اش! و من تو شوک؛ هم من و هم خوونواده ام! انگار منتظر بود من فقط بگم بله!  مدتها بود از ته دلم نخندیده بودم! قضیه خیلی خنده داره! رامین چقدر سعی می کرد منو دلداری بده و من متعجب که چرا همه نگرانم هستن؛ من که چیزیم نیست! خوب رفته با یکی دیگه ازدواج کرده؛ همین! رامین مدام می گفت همه مثل هم نیستن! بدبین نشو!

امروز با شبنم نشسته بودم و داشتیم از سالی که گذشت می گفتیم و دل جفتمون برای رامین و دیوونگیاش تنگ شده بود! فکر کنم کانادا داره بهش خوش می گذره!

امروز که به گذشته نگاه می کنم می بینم چقدر روزای زیبا داشتم! و البته دارم! چند وقت بود داشتم دنبال یک انگشتر می گشتم؛ اما پیداش نمی کردم! انگشتر قدیمی خانوم مادر؛ یک ست انگشتر و گردنبند؛ هدیه ۱۸ سالگی خانوم مادر از طرف پدرش! وقتی ۱۸ سالم شد دادش به من؛ و من همیشه عاشقش بودم و هستم! معمولا طلای زرد دستم نمی کنم و دوست هم ندارم اما این یکی خیلی تکه؛ دو تا قلب که به هم گره خوردن! خیلی ظریفه! انگشترم رو پیدا نمی کردم! مدتها بود دنبالش بودم! دیشب داشتم با عزیزم حرف می زدم که نگاهم افتاد به میزم و یکی از جعبه های گیره سرم؛ داشتم باهاش ور می رفتم؛ خالیش کردم که ببینم توش چیه!(وقتی ذهنم درگیره برای تمرکز باید دستام مشغوله کاری باشه؛ برای حرف با عزیزترین هم خوب آدم تمرکز می خواد دیگه!!!) دیدم انگشترم ته جعبه داره بهم چشمک میزنه! از خودم می پرسم چرا دیشب؛ چرا وقتی داشتم با تلفن حرف می زدم؟ و هزار و یک چرای بی جواب دیگه! بهر حال که دوباره اومده تو دستم!لذتی داره نگاه کردن بهش! دوسش دارم!

بیربط می نویسم و جسته گریخته! یکی امروز گفت :

- اوایل که زنگ می زدم می گفتی جانم؛ بعد شد بله؛ بعد شد بفرمایین؛ و حالا شده بله! فقط بله!

تلفن رو قطع کردم دلم گفت: اوایل می نوشتی گلم؛ اما حالا حتی گاهی سلام هم رو هم نمی نویسی! به دلم گفتم : اگه بخوای به این چیزا گیر بدی اذیت میشی! ایرادی نداره! تو که می دونی گلشی؛ این همه قربون صدقه ات می ره کافی نیست؟ حالا ننویسه گلم؛ مهمه؟ و باز قلبم سکوت کرد!

حرف برای گفتن زیاده و من یارای گفتن ندارم! مهر سکوت خورده رو لبهام و قلبم سکوت کرده! شبها که با هم خلوت می کنیم فقط سکوت می کنه و من از خودم می پرسم شاید داره حرف می زنه و من نمی شنوم! شایدم این سکوت لازمه! نمی دونم؛ دوباره سر در گمم! چرا گاهی همه چیز ساکت می شه؛ نمی دونم شایدم من کر شدم!

باز هوا بارونیه؛ باز هوا عشقولانه است! به قول کیمیا که قدیما می گفت: هواش امروز مورچه داره! اونوقت بود که دوتایی راه میوفتادیم بیرون و می زدیم به طبیعت و زیر بارون می شدیم موش آب کشیده! بیخیال مریضی و مسایل بعدش! چقدر خوش بودیم اون روزا! دلم هوای دوران دانشجوییم رو کرده! دلم هوای پیاده روی زیر بارون بدون چتر رو کرده؛ اونقدر که همه موهات خیس خیس شه و ازش آب بچکه؛ که وقتی می خوای وارد خوونه شی خانوم مادر فریاد بکشه که همون جا لباسات رو درآر و مجبورت کنه روسری و روپوشت رو تو راه پله دربیاری و با اخم و یک دنیا غرغر و یک حوله تو دستش جلوت واسته؛ بعد هم بندازت تو حموم که خودتو بشور و بزور موهاتو خشک کنه و بعدشم یک لیوان شیر یا چایی داغ؛ شب هم ویتامین ث؛ و تو ته دلت می خندی و لذت می بری؛ آخه جوونی و عاشق جوونی کردنات! دلم هوای شمال رو کرده! دلم می خواد راه بیفتم؛ ماشین رو بردارم؛ بندازم جاده چالوس؛ بخاری ماشین رو روشن کنم؛ شیشه رو نیمه بدم پایین؛ نفس بکشم؛ موزیکهای آروم مورد علاقه ام رو گوش کنم؛ حتی سیگار بکشم (با اینکه اصلا دوست ندارم و باهاش حال نمی کنم)؛ شکلات بخورم و بیخیال خیلی چیزا بشم و پاره کنم هرچه قید وبنده! قدیمترا؛ سالی یکی دوبار؛ با یکی دو نفر از دوستام راه میوفتادیم و میزدیم به جاده؛ اسم روزمون میشد؛ روز آزادی! روزی که مجاز بودی هرکاری بکنی؛ هر کاری؛ کار خاصی نمی کردیم ولی عجیب بهمون خوش می گذشت! الآن مدتهای طولانیه که چنین کاری نکردم! چقدر دلم هوای این دیوونه بازیها رو داره! ته دلم هوای شیطنت دارم بد فرم! راستی چرا دیگه از این دیوونه بازیا در نمیارم؟ یعنی شدم جوونی که داره پیری می کنه؟ اینکه خیلی بده! شاید دوباره شیطنت هامو شروع کنم! شاید!

قراره برای ۱۰ روز بیکار باشیم! شابد برم مرخصی! البته اگه مدیر عزیز و گرامی موافقت فرمایند! امان از دست مدیر جماعت!  به این می گن زندگی!

  
نویسنده : طناز ; ساعت ٤:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱۱/٢٥