يک صبح سرد!

سلام صبح به خیر

خوب؛ از اینجا شروع کنم که سرما خوردم بدجور؛ کاملا گیجم! الآن هم عجیب سردمه؛ حوصله هم ندارم یک چیزی بندازم رو شونم تا شاید کمی گرم شم!

خوب آخر هفته به آرومی گذشت! البته تقریبا! فعلا با یک دوست عزیزی در کشمکشی هستیم عجیب جالب!

شنبه از صبح سراز کار بودم؛ عصرش خیلی خسته بودم و کلی هم کار داشتم؛ بخصوص که شبش هم مهمونی خانوم آ. از دوستان بسایر قدیمی بود! حس رفتن نداشتم اما خوب قول داده بودم؛ از همه مهمتر اینکه قرار بود عصر شنبه عزیزی رو ملاقات کنم! ملاقات شیرینی بود. حسی زیبا و اسرار آمیز. خیلی خوش گذشت! دیر رسیدم خوونه! دلم می خواست مهمونی نمی رفتم و با اون عزیز باز هم می چرخیدیم! اما خوب قول داده بودم! حدود ساعت ۱۰ رسیدم مهمونی! منی که همیشه جز اواین نفرهام! کلی بهم اعتراض شد! جالب اینکه مهمونی ۴۰ نفره تبدیل شده بود به ۱۰ نفر؛ ملت بدون ملاحظه خیلی از مسایل به جای اینکه زمان دعوت اعلام کنن تشریف نمیارن؛ گفته بودن بله عالیه حتما. طفلی دوست کلی خورده بود تو ذوقش! چقدر تهیه و تدارک دیده بود  و چقدر غذا اضافه اومد! برکت خدا! اصلا حس بزن و برقص نبود! اولین مهمونی بود که من خیلی آروم بودم؛ نتیجه صدای همه دراومد که چیه امشب خودتو گرفتی؟ چیه از وقتی مانکن شدی کسی رو تحویل نمی گیری و ........! خوب حوصله نداشتم! دلم شور می زد! البته که بی دلیل هم نبود! شد آنچه نباید می شد! اتفاقی ناگوار برای عزیزی! اینم این.

دیروز هم به آرومی و سکوت گذشت! نه اتفاق خاصی؛ نه خبر خاصی! حس می کنم توی زندگیم زمان ایستاده! زیادی آرومم! این خیلی خوب نیست! نیستم! دنیا دور خودش رو داره من و جایی هستم بس دور از این همه هیاهو؛ هر لحظه از خودم می پرسم کاری که می کنم درسته؟ اشتباه نمی کنم؟ راهم درسته! و بعد احساس می کنم زمان از حرکت می ایسته و من فقط نظاره گر تمام این اتفاقاتم! چه اتفاقی داره میوفته نمی دونم! مثل احساس قبل از وقوع یک حادثه است! عجیب آرومم! البته درباره یک مسئله خاص؛ بیخیال نیستم اما آرومم! این همه آرامش رو از خودم بعید می دونم! این منم؟ نمی دونم؟ یکبار از خودم پرسیدم طناز دنیای مجازی چقدر با طناز دنیای واقعی فرق داره؟ اصلا فرقی داره؟ عزیزی جواب این سوال رو بهم داد؛ آره خیلی زیاد! خواستم بگم اینی که اینجا می نویسه به نظر میاد من نباشم! نمی دونم!

دلم هوای شازده کوچولو داره! خیلی زیاد:

شهریار کوچولو گفت: نه، پیِ دوست می‌گردم. اهلی کردن یعنی چی؟
روباه گفت: یک چیزی است که پاک فراموش شده. معنیش ایجاد علاقه کردن است.
- ایجاد علاقه کردن؟
- معلوم است. تو الان واسه من یک پسر بچه‌ای مثل صد هزار پسر بچه‌ی دیگر. نه من هیچ احتیاجی به تو دارم نه تو هیچ احتیاجی به من. من هم واسه تو یک روباهم مثل صد هزار روباه دیگر. اما اگر منو اهلی کردی هر دوتامان به هم احتیاج پیدا می‌کنیم. تو واسه من میان همه‌ی عالم موجود یگانه‌ای می‌شوی من واسه تو.
-کم‌کم دارد دستگیرم می‌شود. یک گلی هست که گمانم مرا اهلی کرده باشد.

...

روباه گفت: اگر دلت می‌خواهد منو اهلی کن!
شهریار کوچولو جواب داد: -دلم که خیلی می‌خواهد، اما وقتِ چندانی ندارم. باید بروم دوستانی پیدا کنم و از کلی چیزها سر در آرم.
- آدم فقط از چیزهایی که اهلی کند می‌تواند سر در آرد. انسان‌ها دیگر برای سر در آوردن از چیزها وقت ندارند. همه چیز را همین جور حاضر آماده از دکان‌ها می‌خرند. اما چون دکانی نیست که دوست معامله کند آدم‌ها مانده‌اند بی‌دوست... تو اگر دوست می‌خواهی خب منو اهلی کن!
- راهش چیست؟
- باید خیلی خیلی حوصله کنی. اولش یک خرده دورتر از من می‌گیری این جوری میان علف‌ها می‌نشینی. من زیر چشمی نگاهت می‌کنم و تو لام‌تاکام هیچی نمی‌گویی، چون تقصیر همه‌ی سؤِتفاهم‌ها زیر سر زبان است. عوضش می‌توانی هر روز یک خرده نزدیک‌تر بنشینی.

....

هربار که این کتاب رو می گیرم دستم؛ انگار که دارم داستان زندگی رو می خوونم! چقدر ساده بهت می گه باید چیکار کنی؟ خیلی وقتا می شه از خودمون می پرسیم چیکار کنم تا فلانی دوستم داشته باشه؟ ای کاش تو این مواقع داستانهای کودکیمون یادمون باشه! آره فکر کنم به همین سادگیه! می شه آدمها رو اهلی کرد! فقط راه داره! اهلی کردن زمان میخواد! آرامش میخواد!

دیشب قبل از خواب فکری ذهنم رو به خودش مشغول کرد. وقتی دراز کشیدم و دعا کردم؛ برای سلامتی عزیزانم و از همه مهمتر عزیزکم؛ تصویری چنان سریع از جلوی چشمام رد شد؛ که وحشت زده روی تخت نشستم. توی این مدت برای عزیزکم اتفاقات مختلفی افتاده؛ همه ناگوار! آخریش روز شنبه بود؛ و هربار در زمان بودن با من! از خودم می پرسم یعنی چه! نکنه اینا همش نشونه است؟ نه بیخودی نگرانم! نه! اینا همش ماله خستگیه! نه نمی خوام! نمی خوام این همه زیبایی رو از بین ببرم!

عجیب احساس خوشبختی می کنم! احساس زنده بودم! علیرغم تمام مشکلات زندگی! علیرغم تمام درگیریهای ذهنی! بهترین چیز اینه که بتونی از کوچکترین شادیهای زندگی هم لذت ببری! حتی از خوردن یک تکه شکلات خوشمزه یا حتی نشستن کنار عزیزکت حتی در سکوت!

خوش باشین!

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۱٠:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱۱/٢۳