موضوع نداره!

سلام

خوب بازم سلام. آخ که چقدر پنجشنبه ها رو دوست دارم. کارت تنها نصفه روزه و یک روز جمعه رو پیشرو داری که ماله توه! می تونی زندگی کنی!

آخ که چقدر این هوا رو دوست دارم؛ می تونی بری زیر بارون و اگه دلت خواست گریه کنی؛ و همه فکر کنن که قطرات بارون رو ی صورتته! می تونی زیر بارون قدم بزنی و بذاری بارون روح و جسمت رو تطهیر کنه! می تونی بذاری بارون تا ته ته وجودت رخنه کنه! اگه بدونی چه آرامشی بهت میده!

صبح ساعت ۶ ساعت زنگ زد؛ من که گیج خواب؛ دوباره خوابیدم؛ آخه هوا خیلی تاریک بود؛ ساعت ۷ بزور چشمام رو باز کردم؛ فکر کردم یک دوش می تونه کمک کنه؛ رفتم زیر دوش بعد از یک ربع نگاهم افتاد بیرون پنجره و دیدم عجب برف زیبایی می باره! می دونین خوبی حمامی که پنجره داره چیه؟ اونم وقتی خونت از همه ساختمونا بلند تره و دید هم نداره؛ می تونی زیر دوش آب از پنجره غبار گرفته منظره برفی بیرون و کوههای پر برف رو ببینی؛ اگه شب باشه و حسش باشه می تونی وان رو پر آب کنی( البته اگه حوصله کنی؛ آخه دو ساعت باید ضدعفونی و ... کنی!!!) چراغ رو خاموش و چندتا شمع روشن (البته باز به شرطی که خانوم مادر منزل نباشن ها) بعد دراز بکشی و به آسمون پر ستاره نگاه کنی یا اگه ماه شب ۱۴ باشه به ماه نگاه کنی و آرزو کنی! از بحث خودمون دور افتادیم؛ برگردیم به دنیای واقعی؛ خلاصه که بعد از دوش برگشتم تو اتاق و باز ولو روی تخت؛ خلاصه که با ۴۵ دقیقه تاخیر ( تاخیر که البته چه عرض کنم که امروز اصلا روز کاریم نیست؛ اما به خاطر خیلی از مسایل تو این ۳ سال حتی پنجشنبه ها رو هم اومدیم سرکار! ) رسیدم سرکار.

می دونین خوبی پنجشنبه ها اینه که کار خیلی آروم پیش میره و اعصابت آرومه! تا به خودت میای میخوای بری خوونه!

این آخر هفته قراره فقط کتاب بخوونم! یک عالم کتاب نخوونده دارم! دیشب تا نزدیکای صبح بیدار بودم. یکیش به این دلیل که دوستی عزیز بهم گفته بود تا ساعت ۱ صبح سرکار خواهد بود؛ علیرغم اینکه بهش گفته بودم می خوام بخوابم و تماس نگیره؛ اما باز هم فکر کردم شاید زنگ بزنه؛ برای همین بیدار موندم. بعدشم دیگه خواب از سرم پریده بود. من دیوونه این شب بیداریهام. همه خوابن و تو بیدار. یک شال نازک انداختم روی دوشم و رفتم پایین کنار شومینه؛ روشنش کردم و نشستم روی مبل مورد علاقه ام؛ عود روشن کردم؛ می خواستم کتاب بخوونم اما ذهنم خیلی درگیر بود. از دست کسی به شدت دلگیر بودم. درد قدیمی دوباره مدتهاس که برگشته و داره اذیتم می کنه! مدتها بود می خواستم با خودم خلوت کنم! خوب دیشب زمان بدی نبود! چیزی که زیاد داشتم وقت بود اونم تا صبح!

نشستم و به همه چیز فکر کردم؛ به چیزایی که داره اذیتم می کنه! مسائلی که داره باعث میشه نگران باشم. روی دوتا برگ کاغذ؛ به عادت همیشه؛ همه چیز رو نوشتم اینکه هر موضوعی چه تاثیری داره رو زندگیم میذاره! عوابق تمام این موضوعات! و با توجه به اینکه من نیاز به آرامش دارم؛ نشستم ببینم چی باید تغییر کنه! اگه بشه تغییرش داد که عالیه اگه نه هم پس باید حذف شه! اما باز برای اینکه تصمیم عجولانه ای نگرفته باشم؛ تصمیم گرفتم با دکتر ش؛ یکی از دوستان خانوادگی که همه چیز زندگی منو می دونه و بارها کمکم کرده تماس بگیرم؛ فکر می کنم تو این مواقع بد نباشه کسی که بیرون گوده قضیه رو بررسی کنه!

آخ که از دیشب چقدر آروم شدم! حالا خیلی خوبم! باقی چیزا هم بیخیال! زندگیت رو بکن! دلم میخواد برم پیاده روی! دیروز اونقدر کلافه بودم؛ که وقتی شبنم (صمیمی ترین دوستم) اومد پایین پیشم؛ با اولین نگاه گفت

- پاشو بیا بریم بیرون کارت دارم!

- جانم؟

- می فهمی داری با خودت چیکار می کنی؟ چرا داری خورتو تغییر می دی؟ اتفاقی افتاده؟ کسی چیزی گفته؟ نمی بینی عصبی بودن عزیزم برت خوب نیست؛ تو آیینه نگاه کردی به خودت؟ خانومی تو نیاز نداری خودت رو تغییر بدی؛ همینجوری هم دوست داشتنی هستی؛ ببین.............!

-  وای مرسی؛ اما من اصلا؛ یعنی می دونی قضیه اصلا این نیست! خوب باشه قبول راجع بهش فکر می کنم! خوب باشه دیگه قول میدم.

- من برای خودت می گم! برو تو آیینه نگاه کن؛ چشات دیگه برق نمی زنه؛ ته چشات یه دنیا غمه!

- کی؟ من؟ نه بابا! فقط مال خستگی و بیماری این چند وقته! (بگذریم که کمی چرند گفتم؛ اشتباه نکرده بود! ولی خوب...! منم دیگه!)

شبنم الآن اومده اینجا؛ خیلی حلال زاده است! الآن دوباره بهم چشم غره میره! اما من امروز دختر خوبی بودم! نمی تونه بهم گیر بده!!!!  گیر نداد بهم! لبخند زد!

وای که چقدر کارامون مونده؛ برم که اگه تموم نشه نه تنها امشب که فردا رو هم اینجا مهمونیم! به به چه مدیر با شخصیتی؛ قراره فردا بیارتمون سرکار!

خوش باشین!

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۱۱:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱۱/۱٩