به شيرين جوونم!

قلب تو قلب پرنده؛ پوستت اما پوست شیر

                                                      زندون تنو رها کن؛ ای پرنده پر بگیر

اونور چنگل سرسبز؛ پشت دشت سر به دامن

                                                      اونور روزای تاریک؛ پشت این شبای روشن

برای باور بودن جایی باید باشه باید

                                                     برای لمس تن عشق کسی شاید باشه شاید

که سر خستگیهاتو به روی سینه بگیره

                                                       برای دلواپسی هات؛ واسه سادگیت بمیره

عزیزکم سلام

    نمی دونم چرا نوشتن برات؛ به مراتب راحتتر از گفتن با تو است! شاید چون همیشه برای من نوشتن همیشه ساده تر بوده! انگار وقتی می نویسم بیشتر به خودم نزدیکم! از نوشتنم دلخور نشو! می دونم دوست داری بشنوی؛ چه کنم که وقتی با هم صحبت می کنیم فقط توان شنیدن دارم و بس!

    نمی دونم چی باید بگم؛ جدا نمی دونم. شاید به قول خودت ضرب المثل بالا وصف حال منه؛ شایدم نه! نمی دونم؛ نمی دونم! شاید درک کردن احساسات یک زن ۲۸ ساله که حس و حال یک زن ۳۸ شایدم ۴۰ اندی ساله داره کمی سخت باشه؛ شاید کنار اومدن با دختر ۲۸ ساله ای که به اندازه زنی ۴۰ اندی ساله خسته است و بیحوصله کمی مشکل باشه. نمی دونم چطور تحمل می کنی و کنار میای؛ نمی دونم چطور داری درکم می کنی؛ اصلا درکم می کنی؟ بهر حال بابت صبرت و احترام متقابلت ممنونم.

   نمی دونم چی باید بگم؛ جدا نمی دونم. اینکه چرا زندگی من اینجوریه. اینکه چرا گاهی مثل کودکی زندگی می کنم و گاهی مثل یک زن جا افتاده و میانسال. گاهی با تجربه و گاهی بی تجربه! گاهی خسته و گاهی ...! نمی دونم؛ نمی دونم!

بازی زندگی؛ بازیه غریبیه! خیلی غریب؛ اونقدر غریب که در گردشش می مونم. زندگی گاهی مثل افسونگری زیبارو و سیه سیرت می مونه؛ شیفته زیبایی ظاهرش می شی و مشمئز از باطن سیاهش! و گاهی مثل عجوزه ای مهربان ؛ در وهله اول فراری از ظاهر کریه اش و بعد شیفته محبتش!

زندگی یعنی حال؛ یعنی لحظه؛ یعنی آن! و حال یعنی بودن با تو؛ لحظه یعنی شنیدن صدای تو؛ و آن یعنی دل سپردن به ترنم نفس های تو!

با تو این تن شکسته؛ داره کم کم  جون می گیره

                                                      آخرین ذرات موندن؛ توی رگهام نمی میره

با تو انگار تو بهشتم؛ با تو پر سعادتم من

                                                    دیگه از مرگ نمی ترسم؛ عاشق شهامتم من

واقعا دلم می خواد دست بردارم از این همه نگرانی و ترس! ترسهایی که فقط مخصوص یک زنه! دلنگرانیهایی که در عین زیبایی؛ وهم انگیزه! و من که در تلاشم که دور شم از هرآنچه ترس و وهمه!

...م؛ می دونم از دستم دلگیری؛ می دونم از دستم رنجیدی؛ می دونم نمی خوای خیلی چیزها رو بشنوی و به خیلی چیزها فکر کنی! اما گیهی لازمه آدم با حقیقت روبرو شه! بهت گفتم بزرگترین مشکل من بیان احساساتمه! حراف خوبی نیستم. اصولا کم میارم. می دونم که دیشب کلافه ات کردم؛ رنجوندمت؛ اما قول میدم دیگه در این باره صحبت نکنیم.

عزیز من؛ گاهی دلم می خواد بتونم به زبون بیارم هر آنچه که در فکر و ذهنمه؛ و از آن مهمتر هر آنچه که در قلبمه! باورش سخته؛ حتی برای خودم. احساس می کنم به یک جاده ناشناس پرتاب شدم. جاده ای که نمی دونم روبروم چیه؟ جاده ای که انتهاش معلوم نیست؛ جاده ای که در عین روشن بودن؛ در اوج تاریکی است. خیلی ها عقیده دارن بالاتر از سیاهی رنگی نیست؛ اما من معتقدم که بالاتر از سیاهی یک دنیا رنگه؛ فقط تو نمی تونی تشخیص بدی درست مثل اینکه دچار کوررنگی باشی! نمی دونم این جاده داره منو به کجا می بره؛ اما داره می بره! درست مثل جریان رودخانه ای خروشان. نمی دونم توی این جاده من کوری فانوس بدستم یا بینایی با شمعی خاموش!

نفسم؛ گاهی فکر می کنم زندگی آدما در واقع همون حکایت کتاب « کوری» ساراماگو است؛ تقریبا همه کوریم و تنها عده ای محدود بینا! دیدن خیلی چیزها توی زندگی کار چشم سر نیست؛ چشم بصیرت می خواد؛ چشم دل. به قول شازده کوچولو « جز با دل هیچی را چنان که باید نمی توان دید. نهاد و گوهر را چشم سر نمی بیند!» میبینی اینجاست که باید با چم دلت ببینی؛ اینجاست که به قول قدیمیها باید دلت روشن باشه. و همیشه به اینجا که می رسم از خودم می پرسم من با چه چشمی می بینم؛ دل یا سر؟ یا شاید هم هر دو! اصلا می بینم یا اینکه منم کوری هستم مثل هزاران کور دیگه!

شیرین من؛ باورت میشه درست الآن ۴۵ دقیقه است که اینجا همه دارن درباره ایتالیا بحث می کنن! بحث؛ بحث سفره! بحث؛ بحث ایتالیا است. ونیز؛ رم؛ میلان؛ فکر کن حتی محله چکمه پوشها و میدان اسپانیا! زبان غریبشون و هزار و یک چیز دیگه! زیبایی ها و خیلی چیزهای دیگه! چقدر آرزوی دیدنش رو دارم! یکی از بزرگترین آرزوهای من دیدن دنیاست؛ به قول کسی دنیا دیده شدن خیلی مهمه! و سفر یعنی تو!

...م؛ چقدر زود دلتنگت می شم. امشب در اوج خواب دلم می خواد بیدار بمونم؛ علاقه عجیبی به خووندن دارم. سراغ کتابخوونه ام میرم که درست مثل ذهن و دلم آشفته بازاری است! دلم هوای «یک عاشقانه آرام» رو داره؛ پیداش نمی کنم.نمی دونم چه داره میوفته؛ اما تا دلت بخواد توی این مدت کتاب گم کردم؛ یعنی برخیش دست ملت است و پسم ندادن؛ با بعضی از این آدمها دیگه ارتباط ندارم و با برخی نمی خوام ارتباط داشته باشم؛ حتی به خاطر کتابم! بعضی رو هم نمی دونم به کی امانت دادم! از همه این کتابها مهمتر دیوان حافظ کوچکیست که سالهاس مونس منه! یادگاری از دورانی نه چندان شاد! این تنها یادگاری اون دورانه که اذیتم نمی کنه! تقریبا در تمام سفرها با من بوده! و حالا امشب که دلم هواش رو داره؛ پیداش نمی کنم! این یکی رو می دونم دست کسی نسپردم. خوب مهم نیست چیزی که تو کتابخوونه من زیاده دیوان حافظ؛ مونس شبهای تنهایی من! دلم هوای حافظ داره! بذار ببینم امشب حال و هوای حافظ چیه؟ امشب اون با شاخه نباتش برام چه می کنن!

بعد از این دست من و دامن آن سرو بلند

                                                       که ببالای چمان از بن و بیخم برکند

حاجت مطرب و می نیست تو برقع بگشا

                                                       که به رقص آوردم آتش رویت چو سپند

هیچ رویی نشود آیینه حجله بخت

                                                       مگر آن روی که مالند بر آن سم سمند

.....

باز مستان دل از آن گیسوی مشکین حافظ

                                                      زانکه دیوانه همان به که بماند در بند.

می بینی؛ حرفی برای گفتن نیست؛ گفت حافظ هرآنچه که باید؛ که حافظ حاجت تمام کرد. نمی دونم تا کی دووم بیارم! اونم با این اوضاع آشفته زندگیم؛ اما دارم دووم میارم.

عزیزکم؛ ممنون از این همه لطفت؛ از این همه محبت بی آلایش؛ ممنون از این همه صبر!

...م؛ حرف آخر؛ برات آرزوی کافی می کنم؛ برای یک دنیا آرزوی کافی می کنم. روز خوب و آرومی پیش رو داشته باشی.

 

                                                  

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۱۱:٢٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱۱/۱۸