پدر خوانده گرامی

دل می رود ز دستم صاحبدلان خدا را

دردا که راز پنهان خواهد شد آشکارا

سلام

بازهم 5شنبه یه دنیا مطلب نوشتم که خوب دستش درد نکنه چون پست نشد! دارم کم کم به این نتیجه می رسم که از روش سنتی استفاده کنم! کاغذ و قلم!

خوب بگذریم! آخر هفته آرومی رو پشت سر گذاشتم ! هیچ جا نرفتم خونه بودم ! شب جمعه رو با پدرخوانده عزیز به سر بردیم! این آقای پدرخوانده در واقع از دوستان بسیار قدیمی و قبل از ازدواج خانم مادر و آقای پدر می باشند! ایران زندگی نمی کنه! اما سالی یکبار یه سفر تقریباً طولانی مدت  به وطن داره و  در تمام مدت اقامت من از هر فرصتی برای بودن و لذت بردن از این حضور استفاده می کنم! همیشه یه دنیا برای حرف زدن داریم! از کتاب و شعر گرفته تا درد و دلهای خومونی اونم درباره هر موضوعی! وقتی با اونم گذر زمان رو نمی فهمم! برای من تو زندگیم فرد خاصیه! عجیب دوستش دارم، همون اندازه که پدرم رو دوست دارم! هر بار که می ره من تا چند روز دلتنگم! خلاصه اینکه من این پدرخوانده گرام رو میپرستم!

جمعه هم در کمال آرامش در کنار خانه و خانواده گذشت! دیروز بعد از نزدیک 7 ساعت خیاطی به این نتیجه رسیدم استعداد خیاطی هم دارم! درست مثل آشپزی!!!!

دیگه اینکه دلم یه مسافرت خوب می خواد و اینکه یه دنیا کتاب نخونده دارم! 3 تا هم در حال خوندن که البته بدلیل خستگی روزانه شب خیلی کم فرصت خوندن پیدا می کنم!

آخر هفته فکرم مشغول یه سوال بود و اینکه چرا تو جامعه ما آدمها سر جاشون نیستن! شاید یکی از دلایلش مسائل مالی باشه! خوب اینجوری به قضیه نگاه کنیم :

فرض کنید بالاخره بعد از کلنجار رفتم بسیار با خودتون تصمیم به مهاجرت می گیرین و نهایتاً وکیل خودتون رو انتخاب می کنین و وقت ملاقات می ذارین! خانم مسئول شروع می کنه به پرسیدن سوالات متعدد! ببینم چه حالی بهتون دست می ده وقتی پس از پایان مکالمات خانم مسئول با لبخند ژوکوند بهتون نگاه می کنه و می گه : عزیزم تو با این تحصیلات ( لیسانس!) و موقعیت کاری خوب و خانواده خوب برای چی می خوای بری؟

نکته جالب قضیه اینکه چطور می خواین به این خانم ناسیونالیست ( کار ایشون انجام امور مهاجرت است! وکیل هم نیستن!) و کمی هم مومن و مذهبی بگین چون :

1-     نمی خوام تو جامعه ای زندگی کنم هنوز تکلیفش با خودش معلوم نیست! معلوم نیست آدماش مدن هستن یا سنتی؟ جووناش برای دوست دختر گرفتن کاملا غربی هستن اما زمان ازدواج کاملا سنتی!

2-     نمی خوام تو جامعه ای زندگی کنم که تو قرن ( قرن چندم هستیم؟) 21 ، معیار پاک بودن آدمها دستهاشون نه دلشون!

3-     نمی خوام تو جامعه ای زندگی کنم که زن برای خودش هیچی نداره! نه احترام، نه  حقوق قانونی و ....!

4-     نمی خوام تو جامعه ای زندگی کنم که اگه یه دختر 28 ساله بخواد مستقل زندگی کنه ( جدا از پدر و مادرش) حتما دلیلش اینه که می خواد بی بند و بار زندگی کنه!

5-      و هزار و یک دلیل دیگه!

نتیجه اینکه شما هم در پاسخ لبخند می زنین و تشکر می کنین و می یان بیرون! بدون اینکه به نتیجه ای رسیده باشین!

من نمی فهمم چرا باید یه آدم ناسیونالیست کارش دفتر مهاجرت باشه! تازه افتخار هم بکنه! آخه اینهمه دوگانگی؟!

این تنها یه نمونه کوچیکه! از نمونه ها زیاد داریم! یکیش خود من ! آخه مهندس کامپیوتر رو چه به بحثهای اجتماعی آقا ( ببخشيد خانوم ) برنامه ات رو بنویس!!!

همین دیگه!

هفته خوبی داشته باشیم! البته امیدوارم!

 

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۱۱:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٤/۳