پایان یک رویا، شایدم یک کابوس!

تموم شد، بعد از 10 ماه همه چی تموم شد، خیلی ساده تر از اونی که تصورش رو میکردم! 

خیلی راحت و ساده تمومش کرد، کاش می تونستم بگم خیلی شیک و مجلسی، اما واقعیتش اینه نه بدترین نوع تموم شدن یک رابطه رو تجربه کردم.

11 ماه پیش با هم آشنا شدیم، یکی دو ماه اول آخر هیجان و انگیزه بود و من ساده دل تمام حرفهاش رو باور کردم.

10 ماه تمام فقط همه چی به میل اون بود، همه کاری کردم، از محبت بیش از اندازه گرفته تا رسیدگی به خونه و زندگیش، از رسیدگی به کارهای ناتمام و نکرده اش گرفته، تا دعوتنامه برای پدر مادرش فرستادن! اما خب هیچکدوم به چشمش نیومد.

روزی که تموم کرد، فقط رابطه مون رو تموم نکرد، فقط دلم رو نشکست، غرورم، عزت نفسم، اعتماد به نفسم رو هم خدشه دار کرد، حرفهایی زد که باورم نمیشد، خیلی ساده من رو از تو زندگیش حذف کرد.

آدمی که هربار شانس دوباره خواست، بهش دادم، اما وقتی من ازش شانس دوباره خواستم حتی زحمت ندا به خودش جواب پیغامم رو بده.

یکماه در ناباوری سر شد، چند وقتی تو غصه، و این چند روز در خشم! مثل تمام رابطه های تموم شده که بعدش باید این چندتا فاز رو طی کنی تا بتونی دوباره به زندگیت برگردی، این چند وقت برام مثل یک عمر گذشت، اما گذشت.

من هنوز درک نمیکنم چرا بعضیها نمی تونن یک رابطه رو درست تموم کنن؟ مثل یک آدم عاقل و بالغ، چرا نمی تونن خیلی ساده روبروت بشینن و بگن ما تلاشمون رو کردیم اما امکانش نیست کنار هم باشیم. 

چرا بعضی ها باید با کثیف کاری و دل شکستن و حرف بیربط زدن یک رابطه رو تموم کنند؟ یعنی واقعا بدون این حرفا نمیشه رابطه رو تموم کرد؟

نمیدونم چی بیشتر اذیتم میکنه، از دست دادن آدمی که دوستش داشتم و براش مهم نبودم، شکسته شدن غرور و عزت نفسم، تموم شدن رابطه یکطرفه ای که من از هیچ تلاشی توش دریغ نکردم، یا این حس که این همه وقت زمانم رو عمرم رو برای کسی که ارزش نداشت حروم کردم؟ 

کاش گاهی کمی با خودمون خلوت کنیم، قبل اینکه حرفی بزنیم کمی مزه مزه اش کنیم، ببینیم میشه جور دیگه ای هم موضوع رو حل کرد؟ کاش از خودمون بپرسیم آیا واقعا لازم دل کسی رو بشکونیم؟

میدونم این روزها هم میگذرند، یک کم سخت، یک کم تلخ، اما این روزها هم میگذرند!

  
نویسنده : طناز ; ساعت ٧:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٩/۳