جعبه زمان!

روز شنبه است و من تنها نشستم و از پنجره بیرون رو نگاه میکنم، تلویزیون روشن، اما من جای دیگه ام، در حال و هوای یک آرزو؛ یک آرزوی محال!

از پنجره بیرون رو نگاه میکنم، آفتاب میشه، بارون میباره، گاهی نرم و آروم، گاهی تند و وحشی! و من دلم یک سورپرایز میخواد، یک اتفاق زیبا و دل انگیز!

از صبح سرم رو به جمع و جور کردن گرم کردم، لباس شستم، تمیزکاری کردم، شاید یکچورایی خونه دلم رو خونه تکونی کردم، گرد و غبار درد و غم دلم رو تکوندم!

اون وقتها که ماساژورم، جنی، هنوز بندیگو بود و من دو هفته یکبار می رفتم پیشش، توی سالن روی کانتر یک ظرف داشت، پر از کاغذهای رنگی و لوله شده، روی هر کاغذ یک نوشته مثبت نوشته شده بود، درست مثل فال حافظ یا پیشگویی های چینی! یکبار بهش گفتم برام جالب من همیشه جواب سوالام رو تو این کاغذها پیدا میکنم. خندید و گفت شاید بهتر باشه این کاغذها رو نگه داری شاید یکروزی دوباره جواب سوالات رو بگیری، تو یکی از اون روزهای ابری و دلگیر که حس میکنی دنیا داره به آخر میرسه!

امروز موقع جمع و جور کردنهام فکر کردم باید براشون یکجای مناسب کنم، یکجایی مثل صندوقچه اسرار، صندوقچه گنج، مثل یک گنچینه! تو همین حس و حال و فکر کردنها بودم که جعبه زمان رو روی میز دیدم، جعبه که آدمهای عزیزی برای از ایران آورده بودند، اونقدر برام عزیز بود که دلم نمیومد از روی میز جابه جاش کنم. جعبه زمان، یک جعبه چوبی با طرح پتینه است که روش یک ساعت!

همینطور که چعبه رو نگاه میکردم، یاد حرف اردلان افتادم: "زمان برترین و مهمترین گنج! هیشکی تا حالا نتوسته از حرکت بازش داره، زمان میگذره، خوبیش همینه که میگذره، و با گذر زمان دردها و غصه ها هم میگذرند!"

کاغذها رو ریختم توی جعبه زمان، جعبه ای که ساعت روش کار نمیکنه، چعبه که زمان درش از حرکت ایستاده! همون چیزی که خیلی وقتها در دنیای واقعی آرزوش رو داریم و اتفاق نمیوفته!تو زندگی زمان از حرکت نمی ایسته، جلو میره! روزهای خوب و بد هم با گذر زمان میگذرند!

همه ما تو زندگی یکسری گنچینه داریم، مثل خانواده مون، دوستهامون، اونایی که دوستمون دارند و برامون با تمام وچود وقت و انرژی میزارن! اما گاهی این گنچینه ها رو نمی بینیم یا بهشون توجه نمیکنیم!

کاش قدر گنچینه های زندگیمون رو بدونم، بعضی از این گنجینه ها راحت از دست میرن! کاش این گنجینه ها رو بزاریمشون تو صندوقچه گنج و خوب ازشون نگه داری کنیم، گاهی به صندوقچه سری بزنیم، گرد و غبارش رو تمیز کنیم، نگاهی به درونش بندازیم و از این گنجینه ها لذت ببریم.

کاش از بهترین گنچینه زندگی بیشترین لذت رو ببریم، از وقت، از زمان و از خود زندگی!

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۱٠:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۸/٢٧


انسانم آرزوست!

گاهی وقتها آدمها رو درک نمیکنم. ازت میخوان صبور باشی، وقتی اشتباه میکنند ببخشی و بهشون شانس دوباره بدی، اما وقتی نوبت تو میشه و شانس دوباره میخوای، خیلی راحت همه چیز رو فراموش میکنند! مهم نیست چقدر رفیق بودی، چقدر کنارشون بودی، چقدر محبت کردی، هیچی مهم نیست، چون همه چیز فراموش شده! 

گاهی حس میکنم از آدمها نباید توقع خوب بودن و انسان بودن داشت، توقع بخشش و شروع دوباره!

از آدمها خسته میشم گاهی، گاهی اونقدر اذیت میشم که دلم میخواد فانوس دستم بگیرم و بزنم به کوه بیابون، بلند فریاد بکشم: از دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست!

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۱٠:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۸/٧