دلتنگی غریبانه این روزهای من!

دلتنگی حس غریبی، خیلی غریب. هیچوقت تمومی نداره، بخصوص دلتنگی اونهایی که خیلی دوستشون داریم، اونهایی که بودن و دیگه نیستن.

این روزها عجیب دلتنگ خانوم خانومهام! اما تنها کاری که از دستم برمیاد این که به خودم بگم، این روزها هم میگذرند.

خانوم خانومها برای من فقط یک مادر بزرگ نبود، کسی بود که بیشتر وقتها راهنمام بود و بهم میگفت چطور باید مشکلم رو حل کنم. حالا این روزها هر وقت نمیدونم باید چیکار کنم از خودم می پرسم اگه خانوم خانومها بود، بهم میگفت چیکار کنم، چی بگم، چطور رفتار کنم! حالا من موندم و من!

حالا من موندم و خاطراتش، درسهایی که ازش یاد گرفتم، کارم شده اینکه اگر بود چی میگفت؟

دارم سعی میکنم با این دلتنگی کنار بیام، اما یک روزهایی خیلی سخت! میدونم این روزها هم میگذرند، اما این حس دلتنگی تموم نمیشه، فقط من یاد میگیرم باهاش زندگی کنم!

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۸:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٧/۱٢


رویاهای واهی شایدم رویاهای واقعی!

گاهی وقتها تصمیم گیری در مورد چیزهایی که بهشون وابستگی بیش از اندازه داریم یا علاقه بیش از اندازه داریم، خیلی سخت!

حدود دوسال پیش گرنبند شرف الشمسی که یادگار عزیزترینم بود رو گم کردم یا شاید بهتر باشه بگم گم شد! خیلی اتفاقی، بیش از حد ناگهانی. قلبم شکست، مدتها همه جا رو دنبالش گشتم. حالا حدود سال از اون روز میگذره و من هنوز که هنوزه ته دلم آرزو دارم و کور سوی امیدی دارم که یکروزی، گردنبندم همون اندازه ناگهانی که گم شد، پیدا بشه! این آرزو اونقدر قوی که گاهی خواب میبینم تمام اینها فقط یک کابوس بوده و گردنبندم روی میز آرایشم کنار باقی گردنبندهام نشسته!

این حس رو من در مورد آدمها هم دارم. رابطه ای که یکطرفه است و من امیدوارم که تغییر کنه، تلاش میکنم که شرایط رو تغییر بدم، امیدوارم که شرایط تغییر کنه، که این دوست داشتن یکطرفه تغییر کنه، مثل یک رویای واهی!

گاهی فکر میکنم باید یاد بگیرم از این دلبستگیها و دوست داشتن ها دست بکشم، فراموششون کنم! یاد بگیرم امید واهی نداشته باشم!

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۱٠:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٧/۱۱