سکوت، سکوت و باز هم سکوت!

سلام

نمیدونم دوباره از کجا شروع کنم. این روزها نوشتن برام آسون نیست. مینویسم اما پراکنده، بی هدف و بیشتر مواقع پر از خستگی.

یک دردهایی تو زندگی هستند که تنها درمونشون زمان، گذشت زمان! یکی از اون دردها، درد از دست دادن عزیزترین هاست.

حدود دو ماه پیش خانوم خانومها، مادر بزرگم مادریم، بعد از چندین هفته در کما بودن فوت کردند. خبر رو صبح زود شنیدم، بماند که شب قبلش تو حالت بین خواب و بیداری، دیدمش و فهمیدم داره میره، چشم انتظار زیاد داشت.

من اینجا به دور از همه، تنها و درد نبودن خانوم خانومها. دردی که هنوز بعد از دو ماه هنوز قلبم رو آتیش میزنه.

اونقدر حالم بد بود که بعد از مراسم رفتم ایران. یکباره، دنیا برام به آخر رسیده بود. منی که همیشه برای هر دردی درمونی داشتم، اینبار هیچ راه حلی نداشتم، تمام وجودم درد بود. برای اولین بار دلم خواست بمیرم، شاید اینجوری یکبار دیگه ببینمش، ببوسمش، دلم هنوز براش تنگ. هنوزم قلبم مملو از درد.

بهترم، خیلی بهترم اما .... گاهی این حس که دیگه نیست خیلی سخت!

بماند، این نیز بگذرد.

این روزها دارم ذهنم رو درگیر اتفاقات روزمره میکنم. داره بهار میشه اما مثل هرسال تو این ینگه دنیا خبری از بوی بهار نیست! فقط سبزی و بارون و شکوفه! 

  
نویسنده : طناز ; ساعت ٤:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٥/۳۱