غروب یک ستاره!

این روزها خیلی دارم سعی میکنم خوب باشم. دو ماه گذشته روزهای بدی رو پشت سر گذاشتم.

مامان اینا تازه برگشته بودند ایران، درست یک هفته، و من تازه داشتم به زندگی عادیم برمیگشتم، که خبر رسید خانوم خانومها حالش خوب نیست و بردنش بیمارستان! و این سرآغاز روزهای نا آرومی و تلخ زندگی من بود.

خانوم خانومهای من 25 روز تو کما روی تخت بیمارستان خوابیده بود و من حتی نتونسته بودم باهاش صحبت کنم.

روز 26 ام با زنگ بلفن بیدارم شدم، آقای پدر، سعی میکرد خیلی معمولی باهام صحبت کنه و صبح به خیر بگه، اما نیازی به ظاهرسازی نبود. میدونستم چی میخواد بگه!

خانوم خانومها رفت و دنیای من واژگون شد. بزرگترین ترس زندگی من همیشه از دست دادن خانوم خانومها بود اونم بدون اینکه فرصت کنم ازش خداحافظی کنم و برای آخرین بار ببوسمش.

خانوم خانومها رفت و دنیای من به آخر رسید. شدم مرده متحرک! واقعا تا دم مرگ رفتم و برگشتم، هیچوقت اینقدر ناامید نبودم، هیچوقت اینقدر بی انگیزه نبودم. هیچ چیزی حالم رو بهتر نمیکرد.

نمی فهمیدم روزها و شبهام چطور میگذره. تنهایی هم شده بود مزید بر علت. دوستهام کنارم  بودند اما کافی نبود.

تا اینکه یک شب مثل دیوونه ها تصمیم گرفتم برم ایران، حس میکردم باید برم سر خاکش، باید برم پیش مامان. بلیط گرفتم و رفتم، همون شب! مامان از رفتنم خوشحال بود. اونم به من نیاز داشت.

حال خودم رو نمیفهمیدم، درد داشتم، یک درد بی امون، دلم میخواست قفسه سینه ام رو بشکافم و قلبم رو در بیارم تا شاید بتونه نفس بکشه. عصبانی بود، از تمام دنیا عصبانی بودم، از دردی که تو وجودم بود، از اینکه چرا من زنده ام و خانوم خانومها نیست، چرا نمی تونم از جام بلند شم و خودم و جمع و جور کنم و هزار و یک چیز دیگه.

دلم میخواست داد بزنم، گریه کنم، فریاد بکشم، اما نمیشد. 

رفتم ایران، رفتم سر خاک، فکر میکردم چقدر حرف برای گفتن دارم، اما فقط سکوت بود و سکوت. دلم میخواست تا ابد روی اون سنگ سرد  دراز بکشم و بخوابم. اونقدر حالم بد بود که خواهر خانومی بدون اینکه بهم بگه برای وقت مشاوره گرفت و بردتم دکتر. کم کم حس و حالم بهتر شد، لبخند میزدم، گاهی میخندیدم، غذا می خوردم!

10 روز ایران بودم، پیش مامان و خاله، تا کمی آروم گرفتم. هنوزم ناراحتم، هنوزم عصبانیم، هنوزم درد دارم، هنوزم گاهی حس میکنم برای نفس کشیدن هوا کم دارم، اما نه به شدت دو هفته پیش. بهترم، اما هنوزم به اندازه تک تک ستاره های آسمو

  
نویسنده : طناز ; ساعت ٧:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٤/۳