سال نو - شروعی دوباره

دم دمای صبح، تو اون گرگ و میش زیبا که خوابت سبک میشه و ساعت بدنت دم از بیدار باش میزنه و جسمت هنوز آنقدر خسته است که توان بیدار شدن نداره، تو اون حال خواب و بیدار، خواب دیدم. خواب دیدم توی خانه چدری، خانه نیاک، توی اتاقم که یک دیوارش پنجره بود، پنجره ای که به رشته کوههای البرز باز میشد، پنجره ای که پرده هاش هیچوقت کشیده نمیشد، روی تختخواب روسی قدیمیم نشسته بود و می نوشتم، پنجره باز و دم غروب و نسیم خنک البرز، من و حس و حال خوب و نوشتن "به شیرین جانم"!
ساعت زنگ زد و بیدار شدم، اما ته ذهنم، ته دلم، حسی فریاد میزد "به شیرین جانم". اون روزها رو خوب به یاد دارم، اون روزها تازه کتاب "یک عاشقانه آرام" را تموم کرده بودم و حس و حال نوشتنم حس و حال نامه نگاری به مخاطب خیالی بود.
اونقدر حس مرور دوباره اون نامه ها زیاد بود که دلم طاقت نیاورد و رفتم سراغ نوشته های قدیمی به امید پیدا کردن اون نامه ها، اما به جای اون نامه ها این رو پیدا کردم:
" خسته ام از خستگیها، خسته ام از مردمان خسته، بیا نگذار خسته بمانم! نمیدونم نویسنده این شعر (شعر نو) کیه، اما این رو میدونم که در کل نویسنده ها دروغگوهای بزرگی هستند که بزرگترین دروغ زندگی رو می نویسند و به ادمهایی مثل من می فروشند، و آدمهایی مثل من در میان این نوشته ها پی رویای گم شده شون می گردند.
اما واقعیت زندگی چیز دیگریست! این روزها هیچ آدمی با اومدنش خستگیت رو از بین نمیبره، آدمها خیلی هنر کنند خسته ترت نکنن. اما نویسنده ها اصرار دارند که با نوشته هاشون ثابت کنند که اینطوریها هم نیست، هنوز هم میشه دوست پیدا کرد. هنوز هم میشه اهلی شد و اهلی کرد، به قول شازده کوچولو:
- اهلی کردن چیز بسیار فراموش شده ایست، اهلی کردن یعنی ایجاد علاقه کردن.
- هیچ جیزی را تا اهلی نکنند نمی توان شناخت، آدمها دیگر وقت شناختن هیچ چیز را ندارند، آنها چیزهای ساخته و پرداخته را از دکان میخرند، اما چون هیچ دکانی نیست که دوست بفروشد، آدمها مانده اند بی دوست! تو اگر دوست میخواهی مرا اهلی کن!
و من هربار اسم شازده کوچولو میاد، طنین صدای شاملو در گوشم میپیچه، صدایی که بند بند وجودت رو به لرزه میندازه وقتی نجوا میکنه "تو اگر دوست میخواهی مرا اهلی کن!"
و باز باید به خودم یادآوری کنم که در دنیای امروز اهلی کردن و اهلی شدن سیری چند!!!!"
پ.ن.1: گاهی باید سراغ صندوقچه اسرار رفت و سری کشید به نوشته ها و خاطرات قدیمی! مرور خاطرات همیشه خیلی هم بد نیست. خوبه آدم یادش بیاد چرا یکزمانی تصمیم خاصی در زندگیش گرفته!
پ.ن.2: این متن و چند وقت چیش نوشته بودم، این روزها فقط حس و حالم نوشتن با کاغذ و قلم! امروز صبح باز خواب خانه نیاک رو دیدم و دلم عجیب هوایی شد!
پ.ن.3: سال نو همگی مبارک. امیدوارم بیش از اونکه خونه و زندگیتون رو خونه تکونی کرده باشید، دلتون رو خونه تکونی کنید! امشب برای من و خیلیهای دیگه شب مرور سالی که گذشت، با تمام بالا و پایین هاش، خوبی و بدیهاش! و امشب شب آرزوهای زیباست، آرزوی شروعی دوباره، شروعی سرشار از شادی و سلامتی و عشق.

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۱:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۱/۱