به تمام آدمهای قوی که اروم و بیصدا در هم میشکنند

برای یک دوست قدیمی، دوست قدیمی که سالهاست ندیدمش، اون تو شمال نیمه کره شمالی و من اینجا در جنوب نیمکره جنوبی ام. اما هنوز هم مثل اون سالهای دوران دانشگاه برام خیلی عزیز، دوستی که یکی از محکترین زنانی که میشناسم. دوستی که میدونم این روزها، شاید براش روزهای خوبی نباشند و اون داره تمام تلاشش رو میکنه تا مثل همیشه قوی باشه.
سالها قبل شاید 10-11 سال پیش، همکاری داشتم که همیشه تحسینش میکردم. به نظرم یکی از قویترین و محکمترین زنانی بود که می شناختم. یکروز این خانم قوی هم مثل همه ادمها کم اورد و من برای اولین بار اشکهاش رو دیدم، شکستنش رو، بیصدا و آروم.
رفتم برای خودم چای بریزم که دیدم تو آشپزخانه نشسته و بیصدا اشک میریزه، یکجورایی میدونستم که خیلی چیزها سرکار بهم ریخته، اما توقع نداشتم این ادم محکم رو اینجوری ببینم. مثل یک آدم بیفکر، شاید هم فکر کردم دارم آرومش میکنم، کنارش ایستادم و گفتم :" ... تو دیگه چرا؟" با صدایی که سعی میکرد خیلی بلند نباشه و با خشمی که سعی میکرد کنترلش کنه گفت :" من دیگه چرا؟ مگه من ادم نیستم؟" حس بدی بود. منم بارها وقتی چنین اعتراضی بهم شده بود تو دلم فریاد کشیده بود که مگه من چه فرقی با باقی آدمها دارم. 
یک لیوان آب ریختم براش، جعبه دستمال رو گذاشتم روبروش و نشستم کنارش. "آگه دوست داری حرف بزنی من در سکوت میشنوم، اگه دوست داری گریه کنی، آروم کنارت میشینم، اگه دوست داری بریم خونه مرخصی میگرم و میبرمت خونه. فقط میخوام بدونی که همه چیز درست میشه، آروم میشی و همه چیز رو دوباره درست میکنی". جوابش فقط یک نگاه بود، اون اشک ریخت و من در سکوت کنارش نشستم. 
اون روز فهمیدم تمام آدمها قوی در یک چیز مشترکند. 
آدمهای قوی کم نمیارند، اما وای به روزی که کم بیارند. آدمهای قوی دیر میشکنند، اما وقتی میشکنند، آروم و بیصدا میشکنند. آدمهای قوی اونقدر ساکت و بیصدا، اونقدر دیر خرد میشن که دیگه برای ترمیم تکه های شکسته دلشون خیلی دیر! آدمها قوی معمولا به زمان بیشتری برای خوب شدن نیاز دارند، چون زخمهاشون عمیقتر. آدمهای قوی بخصوص زنان قوی، وقتی کم میارند به کسی نیاز دارند که ساکت و آروم کنارشون باشه، که آروم بهشون یادآوری کنه "این نیز بگذرد" و اگر اون ادم قوی یکی بود مثل من و با حرص گفت "آری شود ولی به خون جگر شود"، به کسی نیاز دارند که با لبخند بهشون بگه "جیگر تو یا جیگر زلیخا؟" ادمهای قوی تو اون لحظات کم آوردنشون فقط آرامش میخوان. 
اما بین این آدمهای قوی بعضیهاشون خیلی خوش شانس هستن. اونها همون ادمهایی هستند که دوستانی دارند که درکشون میکنند، همون دوستانی که به جای غر زدن و گفتن "پس چرا خوب نمیشی؟ چرا اینقدر بیحوصله ای؟ و ..." بیصدا کنارت میشینن و اجازه میدن تا زمان بگذره. همون دوستایی که از اون سر دنیا برات پیغام میدن "خورشید خانوم زیبا، دلم برات تنگ شده، قایم موشک بازی بسه!". همون دوستایی که صبح سرکار برات یک بسته شکلات یا یک شاخه گل میزارن رو میزت با یک کارت که روش نوشته "بعد از هر روز بارونی، یک روز آفتابی زیبا هم هست" آین ادمهای خوش شانس خواهر یا برادی دارند که صبح بهشون زنگ میزنه و اجازه میده تو غرغر کنی و غرغر کنی و اونا فقط گوش میکنن تا دلت آروم شه. این آدمهای خوش شانس پدر و مادری دارند که بهشون یادآوری کنه مهم نیست خسته باشی یا نه، ما همیشه به اندازه دنیا دوستت داریم. این ادمهای خوش شانس همراهی دارند که وقتی کم میارند، باهاشون صبوری میکنه، کنارش میشینه تا بدونن که تنها نیستن.
ترم آخر دانشگاه با دوست قدیمی تو ماشین نشسته بودیم و من باز کم آورده بود و داشتم به خدا گلایه میکردم، دوستم بهم گفت :" طناز میگن خدا اون بنده هاییش رو که بیشتر دوست داره بیشتر مشکل سرراهشون قرار میده، چون میخواد نگاهشون همیشه رو به آسمون باشه" اون روز این حرف به دلم خوش نیومد و مثل همیشه اعتراض کردم. دلم میخواست امروز کنارش بودم، کنارش مینشستم و جمله خودش رو بهش یادآوری میکردم. بهش میگفتم که اون قویتر از اونیه که فکر میکنه، که روزهای خوبمون هم در راهند، بعد هم کنارش ساکت میشستم.

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۱٠:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۱۱/۳٠


رویاهای دور از دسترس

سالها دل طلب جام جم از ما میکرد، وانچه خود داشت ز بیگانه تمنا میکرد

گوهری کز صدف کون و مکان بیرون است، طلب از گمشدگان لب دریا میکرد

چند روزی که این غزل حافظ توی سرم برای خودش جا خوش کرده. این غزل حکایت زندگی خیلی از ما آدمهاست.

اونقدر درگیر پیدا کردن رویاهامون هستیم که جلوی رومون رو نمی بینیم. دنبال نیمه گم شده ای هستیم که داره کنارمون قدم میزنه، اما اونقدر حواسمون پی آینده و نگاهمون به دور دست، که کسی که کنارمون راه می ره رو نمی بینیم. 

گاهی اونقدر پی خوشبختی هستیم که خوشبختی امروزمون رو نمی بینیم.

اونقدر چشممون به آینده است که یکباره به خودمون میام و می بینیم خوشبختی کنارمون بود و از دستش دادیم.

حکایت غریبی شده، حکایت امروز ما آدمها.

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۱۱/٢۸


مرور خاطرات

تو ماهی و من ماهی این برکه کاشی، اندوه بزرگیست زمانی که نباشی!

راستش چند وقتی بود که دلم میخواست تمام نوشته های وبلاگم رو دوباره مرور کنم. نمیدونم چرا اما تو این مدت که حالم خوب نبود، دلم هوای نوشته های قدیمیم رو داشت.

حس میکردم جواب سوالات یکجایی بین این نوشته های قدیمی. یکجورایی هم دلم میخواست نوشته هام رو توی یک فایل ذخیره کنم، شاید یک روز برای خودم یک نسخه کتاب ازش در بیارم.

خلاصه که امروز شروع کردم به مرور خاطرات، جالب بود برام که من وبلاگم رو از فروردین 85 شروع کردم، یعنی حدود 9 سال پیش.

خوندن نوشته های قدیمی برام جالب بود. یادآوری یکسری خاطرات خوب و آدمهایی که سپرده بودمشون به دست فراموشی! وای از این ذهن آدمی که گاهی چه بازی غریبی داره برای یادآوری و فراموشی گذشته!

و امروز دوباره دلم هوای نوشتن کرد. مثل اونوقتها که هر روز حرفی برای گفتن داشتم ولو یک بیت شعر!

نمیدونم چی شد که نوشتن رو کنار گذاشتم، یک مدت نوشتن برام شده بود قلم و کاغذ اما یکهو حرفهام ته کشید و حس نوشتن و ادبیات و ... از دستم رفت. نمیدونم چرا. شاید دوباره شروع کنم، شاید دوباره حرفی برای نوشتن پیدا کنم. شاید، شاید، شاید.

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۱:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۱۱/٦