زندگی آبتنی در حوضچه اکنون است!

از وقتی با سهراب و شعراش آشنا شدم، زندگیم حس و حال دیگه ای گرفت. اوایل فقط برای آشنایی با شعر نو سهراب می خوندم، اما بعدها همون شعرها برام معنا پیدا کردند. شعرهایی که زمانی عجیب بی معنا بودند. این موضوع رو با فروغ و نیما و فریدون مشیری و ... تجربه کردم. اما آشنایی من با شعر نو و ادبیات نوین با سهراب شروع شد. و من هنوز که هنوزه عاشق شعراهای سهرابم.

پنج سال و اندی پیش وقتی بار سفر بستم، همون روزهایی که خودمم باور نداشتم اینجا موندگار میشم، همدم تنهایی هام شعرهای سهراب و فروغ و درکل ادبیات نوین بودند.

اون روزها اینقدر خودم رو باور نداشتم برای شاد بودن، برای امید داشتن دنبال دلخوشیهای کوچک بودم، مثل یک غروب زیبا و فنجان قهوه و هوای خنک پاییزی و کتاب شعر! اون موقعها که ایران بودم یاد گرفته بودم که زندگی به آهی بنده و باید از لحظه به لحظه اش لذت برد. حرفها رو باید زد، دلها رو باید شست! اما دوری و دلتنگی و غربت باعث شدند که به این باورها بیشتر رنگ عمل بپوشانم.

غربت و دلتنگی باعث شد، هر بار که با خانوم مادر صحبت میکنم بهش بگم که چقدر دلتنگشم و چقدر دوستش دارم و چقدر بابت اشتباهاتم متاسفم. دوری و غربت باعث شد، هربار که با آقای پدر گپ میزدم بهش بگم چقدر جاش خالیه و اینکه چقدر بهش وابسته ام، اینکه چقدر محکم و استوار پشتم ایستاده، اونقدری که با این همه دوری راه بازهم من بهش تکیه زدم. و اینکه میگم هربار یعنی هربار، شاید روزی چند بار.

پنج سال و اندی پیش وقتی راهی غربت شدم، وقتی کمی به خودم اومدم به خودم قول دادم کم نیارم، محکم باشم و زندگی رو از نو بسازم.

و درست پنج سال و هشت ماه و چهارده روز پیش، در فرودگاه مهرآباد، من با دلی گرفته و چشمانی خیس، راهی سفری شدم تا زندگیم رو از نو بسازم. و من زندگیم رو بالاخره از نو ساختم، سخت بود اما ساختم. به تمام هدفهام رسیدم. درست روی برنامه ای که داشتم.

امروز که به عقب نگاه میکنم به خودم افتخار میکنم و بعد از پنج سال و اندی حس میکنم اصل راه رو اومدم. سخت بود اما عملی شد. توی این راه فراز و نشیب بود، روزهای خوب و بد بود، خستگی بود، اما شد.

و البته منکر حمایت خانواده ام هم نمیشم. منظورم حمایت مالی نیست، اینکه باورم کردند، اینکه هر بار خسته شدم خانوم مادر با لبخند بهم گفتم "دخترکم، تو قوی تر از اونی هستی که فکرش رو میکنی! خودت رو باور کن". هر بار دلم خواست جا بزنم یا لب به شکایت باز کردم، آقای پدر خندید و با محبت همیشگیش گفت "دختر جان تو تازه اول این راه درازی، سخت نگیر بابا جان که این نیز بگذرد." و گذشت، پنج سال و اندی در کمال ناباوری گذشت.

بعضی روزها با امید، بعضی با خنده، بعضی با خستگی، بعضی با شکست، بعضی با گریه و بعضی با پیروزی، اما زیباترین روزها، روزهایی بودند که با غرور و عشق گذشتند.

همیشه گفتم، باز هم میگم، من تمام زندگیم رو مدیون خانواده ام هستم. خانوم مادر و آقای پدر که مثل کوه پشتم ایستادند و همیشه کنارم بودند، خواهر و برادرم که بودند و باورم کردند. و دوستانی بهتر از آب روان که حتی دوری راه به دوستیمون خدشه ای وارد نکرد.

یک بزرگی همیشه میگفت: "آدم برای شاد بودن و خوش بودن و خوشبخت بودن نیاز به معجزه و اتفاقات بزرگ نداره، بهترین دلیل شاد بودن و خوشبخت بودن، خود بودنه! خود زندگی! کافیه باور کنیم که شاد بودن و خوشبخت بودن حق ماست از زندگی! آدمها شاد مهم نیست کجا زندگی میکنن، این آدمها خودشون و دیدگاهشون که زندگی رو براشون شیرین میکنه!" و من سالهاس سال که به این حرفها ایمان آوردن. برای خندیدن هیچ بهانه ای لازم نیست، بهترین بهانه برای خندیدن خود خنده است!

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۱٠:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱٢/٢