دلنوشته ها!

از خودم خجالت میکشم، از کارهای عجیب و غریبی که هموطنهام میکنند خجالت میکشم، از رفتارهای ابلهانه، از دیوانگیها، گاهی حتی از ایرانی بونم هم خجالت میکشم.

حس بدی که دلت نخواد هموطنت، همکارت شه، حس خیلی بدیه که بخوای تو شهری زندگی کنه که تعداد ایرانیهاش حتی به تعداد انگشتهای دستت هم نرسه. حس خیلی بدیه!

اما از این حس بدتر، اونه که هموطنهات بهت ثابت میکنند که تو حق داری ازشون دوری کنی!

باورش برام سخت، یا شاید بهتر بگم قبولش برام سخت، که تو ایران این همه روان پریش تربیت کردیم! باورش سخت که مابین این همه مهاجر از این همه کشور غیر قابل اعتماد ترین ملت ماییم!

ما به خودمون هم رحم نمی کنیم، چه برسه به بقیه! هنوز نمی فهمم چطوری به اینجا رسیدیم. چطور از مردمانی متمدن از نسل کوروش به چنین روانپریشان حیوان صفتی تبدیل شدیم؟ و از اون مهمتر هنوز نمی فهمم چرا اینقدر به تاریخی می بالیم که هیچ اعتقادی بهش نداریم؟ چرا از کتیبه کورشی دم میزنیم که به هیچ بندش عمل نمیکنیم!

مابین تمام همکارهام، از همه غریبه تر همکار هموطن! همه از غریبه می نالند و من از خودی!

  
نویسنده : طناز ; ساعت ٥:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٤/٢٥