زمانی برای ....

هفته پیش یکی از اون هفته ها بود، از اون هفته هایی که حس میکنی تمومی نداره، از اون هفته ها یی که فکر میکنی دیگه از این بدتر نمیشه، پر از اتفاقات ناخوشایند، پر از کابوس.

هفته پیش، تو یکی از اون شبها، تا صبح خواب دیدم، کابوس، کابوس، کابوس. تمام ترسهای زندگیم توی اون کابوسها خلاصه شده بودند. بخصوص بزرگترین ترس زندگیم، ترس از دست دادن یک عزیز. از دست دادن کسی بدون اینکه فرصت کرده باشی بهش برای صدهزارمین بار بگی دوستت دارم، از دست دادن عزیزی، بدون فرصت خداحافظی، از دست دادن عزیزی از این راه دور!

هفته ای که گذشت با یک خبر بد شروع شد، خبر فوت مادر یک دوست و باور کنید یا نه آخرین چیزی که میخواستم، مراسم عذاداری بود. بعد از مراسم زمانیکه داشتیم به دوستمون تسلیت میگفتیم، یکی از بچه ها بهش گفت: دلیلی برای شجاع بودن و اذیت کردن خودت نیست...!

در راه برگشت، زیر بارون،  با خودم فکر میکردم چندبار تو زندگیم به خودم بیش از حد فشار آوردم و سعی کردم شجاع باشم؟ چندبار خودم رو جمع و جور کردم به خودم محک زدم: دو راه بیشتر نداری یا زانوی غم بغل بگیری یا اینکه بلند شی و یک کاری کنی؟ آیا واقعا اون همه فشار لازم بود؟ آیا راه حل بهتری هم هست؟ میشه گاهی وقتها به سادگی نشست و زانوی غم بغل گرفت؟

در چند روز اخیر، زندگیم رو مرور کردم. من هیچوقت تسلیم نشدم، هیچوقت نتونستم بپذیرم که چیزی غیرممکنه! هیچوقت دست از تلاش برنداشتم. هیچوقت منتظر کمک دیگران نشدم. اگر راه حلی جواب نداد، راه حل دیگه ای پیدا کردم، روش دیگه ای رو امتحان کردم. و بعد از خودم پرسیدم: شاید من زیادی زندگی رو جدی میگیرم، شاید زیادی زندگی رو پیچیده اش میکنم!و هیچ جوابی برای این سوالات پیدا نکردم! شاید چون این بخشی از طبیعت منه، بخشی از هویتم. یا شاید دلیلش این که من زن مستقلی هستم، شاید زیادی مستقل!

و درست همون لحظه بود که یادم اومد، اونروز غروب رو وقتی از سرکار باهاش برمی گشتم خونه، وقتی که بهم گفت: تو ادم رو می ترسونی، آدم کنارت احساس ضعف میکنه، اداره کردن تو غیرممکن! و من در حالیکه از درون احساس خالی شدن میکردم، خندیدم و گفتم: هیچ چیز غیر ممنکن نیست، حتی خود غیر-ممکن! و اون شب، درست مثل چند شب گذشته، با خودم فکر کردم: شاید من واقعا ترسناک هستم نیشخند

اما نکته ترسناک بودن و نبودن نیست، سوال اصلی این که: کی باید دست از شجاع بودن برداریم؟ کی باید درست از تلاش کردن برداشت و شاید حتی به سادگی نشست و گریه کرد؟ یا شاید گاهی باید منتظر موند تا کسی به کمکت بیاد و اجازه داد تا نجاتت بده! و من هنوز جوابی برای این سوالات ندارم!

  
نویسنده : طناز ; ساعت ٤:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٥/۸