خواهرانه ها!

این روزها دچار حس سرگشتگی غریبی هستم، یک نوع بلاتکلیفی، یکجور حس سرگردانی. خوشحالم، خیلی خوشحالم، اما غم غریبی کنج دلم برای خودش خونه کرده! این روزها عجیب هیجان دارم، هیجان دیدار دوباره، اما دلم منتظر یک تلنگر ساده است تا فرمان اشک صادر کنه! این روزها عجیب دلنگرانم، حتی وقتی خوابم! لبخند از روی لبهام محو نمیشه، اما هوای چشمهام هنوزم بارانی!

خوشحالم، هیجان دارم، میخندم، برای بودن با کسی که خیلی عزیز، بعد از سه سال دوری، قرار کنار من باشه، قرار تو هوایی این شهر غریب با من نفس بکشه!

دلنگرانم، از خشکی چشمه اشکم هیچ خبری نیست. غصه میخورم، نگرانم، برای مادرم، برای پدرم، برای عسلکم، از خودم میپرسم جدایی یک فرزند برای پدر و مادر به اندازه ستاره های آسمون سخت، چه برسه جدایی از دو تا! از خودم می پرسم، جدایی من بس نبود. نباید بگم، اما دیگه نمیتونم توی دلم نگه دارم، بعد من پدر و مادرم پیر شدند، بماند که من عاشق تک تک اون چین و چروکها و موهای سپید مثل برفم، اما ... هنوز بعد از سه سال از خودم می پرسم کار درستی کردم؟ حس میکنم حق فرزندی رو به جا نیاوردم، حس میکنم خیلی خودخواهانه تصمیم گرفتم. حالا نگرانم برای پدر و مادری که برای دومین بار باید فرزندی رو راهی سفر کنند! از خودم می پرسم توانش رو دارند؟

برادر پشت خواهره، برادر عشق خواهره، برادر همه چیز و همه  دنیای خواهره، اینبار اشکم برای خودم نیست، برای عسلکم که میدونم این روزها چه حسی داره! میدونم قرار چه حسی رو تجربه کنه!

انصاف نیست، به خدا انصاف نیست! هرچند که میدونم عمر سفر کوتاهه! اما بازم دلم میگیره!

 

مامانم، ننوشتم که گریه کنی، نوشتم تا آروم شم، نوشتم تا بهت بگم میتونم تصور کنم چه حالی دارید، تک تکتون. نمی فهمم حس و حالت رو، چون مادر نیستم! اما بهت قول میدم مثل خودت مراقبش باشم. اگر هم به حرفم گوش نداد میندازمش جلوی گله کانگوروها تا درس عبرتی بشه برای همگان!

عسلکم، باهاش خداحافظی نکن، فقط بسپرش دست خدا!

اردلان، یک دل سیر بغلشون کن، نگاهشون کن، حسشون کن، چون یک چند ماهی قرار از هم دور باشید، تازه طفلی داری میای اینجا پشی من بداخلاق! یکجورایی دلم برات میسوزه! قدر این سه سال دوری رو ندونستی، حالا باید تاوان پس بدی بچه!

 

پ.ن. از تصمیمی که گرفتم و مهاجرت کردم اصلا ناراضی نیستم. زندگی خوبی دارم و خیلی هم خدا رو شکر میکنم. اما برای بدست آوردن این آرامش و زندگی راحت، تاوان سنگینی رو دارم میدم، هم من هم خانواده ام!این رو گفتم تا دوباره سوال نکنید چرا با تمام این دلتنگیها و ... بازم اینجا موندم یا اصلا چرا مهاجرت کردم و ...! ایران که بودم، در کنار عزیزترین هام بودم، اما از آرامش خبری نبود، از آینده روشن خبری نبود، از امنیت و ... خبری نبود! بارها گفتم باز هم میگم، هر چیزی بهایی داره! بهای مهاجرت هم دلتنگی و تنهایی هاش!

پ.پ.ن: نمیدونم چرا اینجا دیگه خیلی دستم به نوشتن نمیره! شاید چون خانوم مادر فیس بوک رو بیشتر میخونه! شایدم چون کسی اونجا برام کامنت و نظر غیرعادی و شخصی و ... نمی ذاره! نمیدونم شایدم چون اونجا کسی قضاوتم نمیکنه! نمیدونم.

پ.پ.پ.ن. هوا بس ناجوانمردانه سرد شده!!! تقریبا امشب رسید به مدار صفر درجه!!!! به روایتی امشب اینجا شب یلدا بود! من که فراموش کردم ایرادی نداره، فردا شب یک جشن کوچیک میگیرم.

  
نویسنده : طناز ; ساعت ٥:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۳/۳۱