شانس دوباره!

سلام

این روزها ذهنم خیلی درگیر، درگیر یک سوال بی جواب. به قول یک دوست قدیمی دچارخوددرگیری مزمن شدم.

این روزها ذهنم درگیر موضوعی که هممون باهارها باهاش برخورد کردیم. فقط هرکس یک روشی برای برخورد با چنین موضوعی داره.

این روزها ذهنم درگیر یک سوال بی جواب، تلاش میکنم براش پاسخی پیدا کنم اما نمی تونم. انگار که افتاده باشم تو دور تسلسل.

این روزها ذهنم درگیر یک سوال ساده است، که شاید پاسخش ساده تر از اونی باشه که من فکر میکنم. نمیدونم شاید به قول دوستی من زندگی رو پیچیده اش میکنم.

این روزها ذهنم درگیر سوالی که پاسخش کمک میکنه تصمیمی رو بگیرم که میتونه تاثیر مهمی در زندگیم داشته باشه.

این روزها ذهنم درگیر سوالی که باهار و بارها هممون از خودمون پرسیدیم. آیا باید به اطرافیانمون، دوستانمون و در کل آدمهایی که وارد زندگیمون میشن شانس دوباره، یا شایدم سه بهره و ... بدیم؟

اصلا میشه به ادمها شانس دوباره داد؟ میشه فراموش کرد؟ میشه نادیده گرفت؟

از یکطرف به خودم میگم اگر خودت در چنین موقعیتی بودی دلت نمیخواست طرفت بهت یک شانس دوباره بده؟ از یکطرف به خودم میگم خب اگر شانس دوباره دادی و باز هم طرف همون ادم قبلی بود چی؟ مگه میشه آدم ذاتش رو عوض کنه؟

حالا اگر شانس دوباره دادی و نشد، آیا باز هم باید به طرفت شانسی بدی؟ پس تکلیف زمان و عمری که به پای ادمی که ارزش نداره از دست میره چی؟ تکلیف این هم ناامیدی و ... چی؟

گفتم که افتادم تو دور تسلسل! جوابش حتما خیلی ساده است، اما من پیداش نمیکنم!

نظر شما چیه؟ آدمها می تونن عوض شن؟ باید بهشون شانس دوباره و سه باره و ... داد؟

  
نویسنده : طناز ; ساعت ٢:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/٢٦


بدون عنوان - بدون شرح

سلام

اول از همه دوست دارم کریسمس رو به تمام اونهایی که بهش اعتقاد دارند، یا بهر دلیلی دوست دارند، یا اینکه مثل من دنبال بهانه ای برای شادی و با هم بودن ها دارند تبریک بگم. پس: کریسمس مبارک. امیدوارم تا این لحظه اش بهتون خوش گذشته باشه و آرزوهاتون براورده بشه.

راستش مدتها است که میخوام بنویسم، یعنی میخوام سری به اینجا بزنم و بنویسم، اما نمیشد، یا شاید دستم نمی رفت یا شایدم خیلی ساده کوتاهی کردم. مدتها است که دوباره قلم و کاغذ دست گرفتم. چرا؟ بعضیها به نظرشون بی معنی! خب مگه چه فرقی داره، اینجا بنویسی یا روی کاغذ؟ اما بعضیها، اونهایی که مثل من تجربه قلم و کاغذ رو دارند، میدونن من چی میگه، برای من فرق میکنه! برای من نوشتن اینجا اونقدر که نوشتن روی کاغذ آرام بخش، آرام بخش نیست! باید تجربه کنید تا درک کنید چی میگم. بماند، خلاصه مطلب که احساس بدی داشتم، از اینکه دیگه اینجا نمی نویسم، حس میکنم شدم مثل مادری که فرزندش رو بدست فراموشی سپرده، یا در حق کودکش کوتاهی میکنه!

گفتم کریسمس یاد یک چیزی افتادم. چند وقت پیش یکی از اعیاد یهودیها، کلیمی ها یا جهودها (من هیچوقت نفهمیدم اینها چه فرقی با هم دارند، شرمنده، اینکاره نیستم!!!) بود. یکی از دوستان ارمنی/مسیحی پیغام تبریکی گذاشته بود. من هم خوشم اومد و لایک کردم، خلاصه مطلب دوستمون فکر کرده بود من یهودی هستم، بعد که فهمید نه براش جالب بود که چرا لایک کردم.

براش پیغام گذاشتم که از این حرکتش خیلی خوشم اومد چون به اعتقادات و آداب دیگران احترام گذاشته. براش نوشتم مهم نیست آدمها دین و مذهبشون چی باشه، مهم اینه که دلشون صاف باشه.

برام جواب فرستاد که: باهات موافق نیستم، چون به نظر من بین اون مسلمونی که از قرآنی پیروی میکنه که همش از جنگ و آدم کشی میگه با اون کسی که از انجیل پیروی میکنه که همش از عشق و دوستی میگه، خیلی فرق هست. من دوستان مسلمون هم دارم، اما این دوستان من هیچکدومشون مسلمون واقعی نیستند. برای همین هم ادمهای خوبی هستند. البته من همه آدمها رو دوست دارم حتی مسلمون ها رو چون مسیح بهم گفته که باید همه رو دوست داشته باشم.

از خدا پنهون نیست، از شما چه پنهون که چندین و چند بار پیغام رو خوندم و هربار دستم رفت برای پاسخ، اما در اخر تصمیم گرفتم سکوت کنم. نه به این دلیل که حرفی برای گفتن نداشتم نه، برای اینکه اعتقاد دارم با آدم مذهبی و متعصب نباید بحث کرد!

اما راستش تا چند روزی ذهنم درگیر بود. به تعصب فکر میکردم، اون هم از نوع کورکورانه، به اینکه هرجا تعصب پاش باز میشه دیگه جایی برای منطق و عشق نمیمونه. طرز تفکر دوستم برام خیلی محترم، اما به نظرم خیلی درست نیومد!

اشتباه نکنید، من نه از اسلام دفاع میکنم نه ضدش هستم. اما خیلی دلم میخواست از این دوستم میپرسیدم چندبار قرآن رو خونده، اصلا عربی میدونه؟ چقدر از اسلام میدونه؟ من از انجیل چیزی زیادی نمیدونم، اما این رو میدونم که کلیسای کاتولیک و واتیکان به نام مسیح و انجیل کشتارهای بسیاری کردند، هر چی باشه من علاقه زیادی به تاریخ دارم! در مورد مسیحت یا هیچ دینی قضاوت نمیکنم، نمی تونم هم بگم کدومشون بهتر، چون سوادش رو ندارم.

دلم میخواست از دوستم می پرسیدم، توی انجیل شما حرفی از قضاوت ناعادلانه نیست، مسیح هیچ حرفی در مورد اینکه بدون آگاهی نباید قضاوت کرد نزده؟

دلم میخواست ازش بپرسم، پس تو ادمها رو دوست داری چون مسیح بهت گفته دوستشون داشته باش، حتی دشمنت رو! پس اختیار اینجا کجاست؟ یعنی تو ادمها رو نه برای خودشون بلکه صرفا به عنوان فرمان مسیح و خداوند دوست داری؟ نمیدونم این کمی برای من بی معنی! راستش من ترجیح میدم اگر کسی دوستم داره، من رو برای خودم دوست داشته باشه، برای ادمی که هستم، نه برای اینکه بهش فرمان داده شده تا دوستم داشته باشه!

خلاصه مطلب، از تعصب بیزارم، مهم نیست از چه نوع، تعصب می تونه مذهبی باشه، می تونه ناموسی باشه، می تونه فرهنگی باشه، فرقی نمیکنه، از تعصب خوشم نمیاد و متاسفانه از آدمهای متعصب هم گریزونم.

  
نویسنده : طناز ; ساعت ٢:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/٥