سالاد میوه!

سلام

من خوبم مثل همیشه، شادم مثل همیشه و زندگی هم در جریان مثل همیشه با تمام بالا و پایین ها و فراز و نشیب هاش.

امروز دوباره مصاحبه داشتم، البته با همین محل کار فعلیم. اینجا کار کردن و قوانین کاری خیلی با ایران متفاوت. نمی گم بهتر یا بدتر، اما متفاوت، چرا که خوبی و بدی نسبی و رابطه مستقیم با روحیات ادمها داره. چیزی که برای من خیلی خوب، ممکن برای دیگری خیلی بد باشه! بماند. اینجا مثل ایران نیست که وقتی چند سال کار کردی بهت حکم بدن و ارتقا مقام پیدا کنی، اینجا باید برای ترفیع زحمت بکشی، باید صبر کنی تا اون پست آگهی بشه بعد مثل همه براش اقدام کنی! خلاصه که من در کمال اعتماد به نفس، بعد از 8 ماه از شروع کارم برای سمتی بالاتر از سمت فعلی اقدام کردم. حالا تا ببینیم چی پیش میاد!

چند روز پیش بنا بر دلایلی، تعدادی به اصطلاح دوست یا بهتر بگم دوست نما رو از صفحه زیبای فیس بوک، که هیچ، یکجورایی از صفحه زندگیم پاک کردم. برام جالب که کی میخوایم یاد بگیریم هر چیزی فرهنگ میخواد. شما به تمام مقدسات و هر چیزی که بهش اعتقاد دارید، بیاید و بیخیال این همه ادعا شید. اون چیزهایی که بهشون افتخار میکنیم، همون چیزهایی که غیر اسم ازشون هیچی نمیدونیم، مال دوران دایناسورها هستند! نه امروز ما! بیاد بیخیالشون شیم. آخه من نمی فهمم طرف نه سفره هفت سین میندازه، نه آشپزی ایرانی میکنه، نه حتی توی خونه با شوهر گرامی و بچه ها فارسی صحبت میکنه، به جای عید خودمون، کریسمس و ژانویه رو جشن میگیره، بعد روز شنبه به زور بچه بنده خدا رو می کشونه مدرسه فارسی که چی فارسی یاد بگیره، اونم توی سه ساعت! حالا هی من میخوام هیچی نگم ها، اما شماها نمی زارید! بابا بیخیال دیگه! اینم بماند!

دیگه اینکه همین دیگه! یکی نیست بگه، آخه خانوم جان آدم شب تعطیل میشینه تو خونه وبلاگ مینویسه و سالاد میوه می خوره؟؟؟ نیشخند

هفته خوبی رو براتون آرزو میکنم. فعلا شب به خیر!

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۱٢:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/٢٧


همینجوری!

سلام

من خوبم، زندگی هم در جریان، مثل همیشه.

یکی دو هفته گذشته پر بود از اتفاقات عجیب و غریب، پر بود از حرف، حرفهایی که برخی لبخند رو برات به ارمغان میوردند و حرفهایی که دلت رو میشکستند.

گاهی از خودم می پرسم، چه بر سرمون اومده، اینجا چه میکنیم؟ مهاجرت کردیم تا زندگی از نوع دیگه ای رو تجربه کنیم یا اینکه فراموش کنیم کی هستیم.

گاهی از خودمون تعجب میکنم، مردمان غریبی هستیم و بیش از غریب بودن بلاتکلیفیم. یکجورایی عادتمون شده نون رو به نرخ روز بخوریم. مهم نیست کجا زندگی میکنیم، مهم اینه که عاداتمون رو توی کوله بارمون با خودمون حمل میکنیم. اونم نه عادات خوب، عادات عجیب و غریبمون رو! چی بگم والا!

پنجشنبه شب کنسرت سالار عقیلی بود توی ملبورن، محشر بود، من مدتها بود چنین کنسرتی نرفته بودم. خیلی خوش گذشت. مدتها بود که دلم هوس یک کنسرت سنتی خوب کرده بود. خلاصه که جای همه خالی بود. و از همه بیشتر جای آقای پدر، تمام مدت به خاطراتمون فکر میکردم، به تمام مسافرت هامون و موزیک سنتی گوش دادنمون، بحث کردن در مورد محتوای شعر و سبک موسیقی! بماند.

الآن هرکاری میکنم نمی تونم تمرکز کنم، هی میخوام در مورد یک موضوعی بنویسم اما هی دارم سبک سنگینش میکنم. باشه حالا تا بعد.

 

 

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۱٢:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/٢۳