تب و تاب!

این روزا خیلی دلتنگم، چرا؟ نمیدونم! برای کی نمیدونم! فقط میدونم دلم تنگ و از اونجایی که دلتنگی گاهی با خودش غصه میاره، این روزا خیلی زود دلم میگیره! از چی؟ نمیدونم! از کی؟ نمیدونم! حتی نمیدونم چرا! شاید چون اینجا دوباره بهار شده، شاید چون من کمی خسته ام، شاید چون خوابم بهم ریخته و یا شایدم چون از صبح که بیدار میشم، نوایی در گوشم زمزمه میکنه: دلگیرم از این شهر سرد، این کوچه های بی عبور، وقتی به من فکر میکنی، حس میکنم از راه دور!

ببینم هنوزم به من فکر میکنی؟ هنوزم دلت تنگ میشه؟ این روزا خیلی دلم تنگ میشه، برای تو که نه، برای حس خودم، برای اون حس دوست داشتن بی حد و مرز، برای اون حس دوست داشتن بدون هر توقعی، شاید نشه اسمش رو عشق گذاشت، اما برای اون حس دوست داشتن بی انتها! برای تپیدن دلم قبل از هر دیدار، برای اون همه اضطراب و دلهره که دیدنت به یکباره آب میشد و از یاد می رفت، برای انتظار، برای انتظار یک تماس، یک لحظه دیدار.

میدونی سالهاست که دیگه چنین حسی رو ندارم! روزی دریچه قلبم رو برای همیشه بروت بستم، همون روزی که برام غریبه شدی، انگار دریچه قلبم رو بروی تمام اون حس و حالها و تب و تابها برای همیشه بستم.

حالا امروز دل بستن و دوست داشتن و اون تب و تابها تبدیل به یک رویا شدند، یک آرزو! آرزویی که انگار آرزویی محال باشه! نه که تو این سالها کسی رو دوست نداشته باشم، نه، دیگه اونجور پر اشتیاق کسی دوست ندارم.

این روزها خیلی دلتنگم، دلتنگ تو که نه، دلتنگ اون حس و حال و تب و تاب!

  
نویسنده : طناز ; ساعت ٥:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٢۳


تنهایی های من!

سلام

حالم خوب نیست، حالم اصلا خوب نیست. دیشب یک تصادف به نسبت شدید داشتم. خدا رو شکر که فقط بدنه ماشین آسیب دید و باز خدا رو صد هزار مرتبه شکر که سالمم. برای دومین بار در طی 12 سال شایدم بیشتر رانندگی، یک کامیون زد بهم.

تصادف و شوک بعد از تصادف و حساب و کتاب های مالیش یک طرف، اون لحظه از ماشین پیاده شدن و لرزیدن زانوها و نشستن رو زمین خیس زیر بارون شدید و این حس تنهایی و بی کسی یکطرف. شکستم، از تو شکستم. توان بلند شدن نبود. از دیشب تا حالا اشکم بند نمیاد. آروم نمیشم. انگار این تصادف راهی بود برای بیرون ریختن تمام این 2 سال و چند ماه تنهایی.

اشتباه نکنید، من اینجا دوستان خوبی دارم، اما خانواده چیز دیگه است. نمیدونم چرا نمی تونم خودم رو جمع و جور کنم. چرا این حس تمومی نداره! از این احساس ضعف متنفرم، اما یکجایی ته ته وجودم بهم میگه شاید وقتش رسیده بپذیری که تو هم یک زنی و ضعفهای خودت رو داری. نمیدونم. نمیدونم. فقط میدونم که خیلی خسته ام. دلم خواب میخواد. آروم بدون کابوس، طولانی.

خوب میشم، اما شاید اینبار کمی زمان ببره. اما خوب میشم.

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۳:٤٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٩