بیربط نویسی به سبک یک زن

سلام

من خوبم، زندگی هم به کام. نمیگم عالی، اما خوبه. شکر.

بند یک: در یک اقدام خیلی غیر مترقبه، حتی برای خودم، وبلاگ رو بعد از این همه سال علنی کردم. نمیدونم چرا، اما شاید یکی از دلایلش جمله خانوم مادر بود که یکبار بهم گفت: اگر نمیخوای چیزی رو کسی بدونه نه به کسی بگو نه جایی بنویسش. و من برای اولین بار با خودم فکر کردم، خب چه ایرادی داره بزار همه بدونن که من اراجیف نویسی میکنم!!!!

بند دو: هوا داره سرد میشه و من گاهی دلم میگیره، سعی میکنم بهش فکر نکنم، اما جای خواهر خانومیم اینجا خیلی خالیه. دلم براش خیلی تنگ شده.

بند سه: هنوز هم حوصله ام از زندگی در این شهر جدید سر نرفته که هیچ، تازه هر روز بیشتر احساس میکنم دوستش دارم، اونقدر که وقتی میرم ملبورن دیگه حس نمیکنم اونجا شهر من!!!! اما بندیگو عجیب برام حس خونه رو داره، اونقدر که دلم تنگ میشه!!!!

بند چهار: دیشب با آقایی صحبت میکردم، جمله ای رو گفت که اگر چه حقیقت تلخی است در مورد بیشتر آقایون، اما نمیدونم چرا خوشم نیومد، ترجیح میدادم ندونم، یا بهتر بگم ترجیح میدادم بهم نگه. جمله خیلی خاصی هم نبود، فقط بهم گفت: من فقط بخاطر شکم یا زیر شکمم میرم خونه یک خانوم!!!! خب بماند که این موضوع جدیدی نیست و خیلی از آقایون همینطور هستند، اما خوشم نیومد، یعنی فکر کردم هر حرفی که گفتن نداره. مثلا همه میدونیم خیلی از خانومها صرف تیپ و پول یک آقا باهاشون رفت و آمد میکنن، اما خداییش شما به عنوان یک مرد چه حسی بهتون دست میدهف وقتی به اون خانوم به چشم یک انسان نگاه میکنید و اون یکهو بهتون میگه: ببین من فقط برای پولت و پول خرج کردنت برام، باهات بیرون میام!!!!!!!!!!!!!!

بند پنج: یک سکانسی هست توی فیلم "پ.ن: دوستت دارم یا همون P.S: I love you" که من خیلی دوستش دارم. Denis یا سرکار خانوم Lisa Kudrow با دوستش و شوهر دوستش توی یک بار نشستن و دنیس در مورد هیکل مردها داره نظر میده. اینجاست که شوهر دوستش بهش میگه: این موجوداتی که داری در موردشون صحبت میکنی، انسان هستند نه یک تیکه گوشت!!! دنیس روش رو برمیگردونه و با آرامش میشه: هر وقت این موجودات موقع حرف زدن با من به جای خیره شدن به سینه هام به چشمهام نگاه کردند، اونوقت من هم بهشون به عنوان یک انسان نگاه میکنم!!!!!! خب از قدیم گفتن چیزی که عوض، داره گله نداره!!!!

بند شش: دیروز تو مدرسه، از سر عادت ایرانی بودنم، در مورد مادری قضاوت کردم و بعد به خودم گفتم، تو نمیدونی پشت پرده چه خبره، قضاوت نکن. دلیل این قضاوت هم عدم رسیدگی مادر و پدر شاگردی به درسش و حتی تغذیه اش بود. پسرک از شدت گرسنگی همون زنگ اول کلاس ضعف کرد و بعد کاشف به عمل اومد که نه صبحانه خورده، نه ناهار، حالا ساعت چنده؟ 14:30!!!! اما بعد به خودم گفتن یکطرفه به قاضی نرو، این یکطرف ماجراست، نمیدونی اونطرف قصه چیه!!! دارم سعی میکنم این عادات رو کنار بزارم.

بند هفت: همین دیگه من برم ناهار فردا رو درست کنم!!!

خوب و خوش باشید

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۱٢:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٢۱


زنی را می شناسم من ....

زنی...

زنی را می شناسم من

که شوق بال و پر دارد

ولی از بس که پُر شور است

دو صد بیم از سفر دارد

زنی را می شناسم من

که در یک گوشه ی خانه

میان شستن و پختن

درون آشپزخانه

سرود عشق می خواند

نگاهش ساده و تنهاست

صدایش خسته و محزون

امیدش در ته فرداست

زنی را می شناسم من

که می گوید پشیمان است

چرا دل را به او بسته

کجا او لایق آنست؟

زنی هم زیر لب گوید

گریزانم از این خانه

ولی از خود چنین پرسد

چه کس موهای طفلم را

پس از من می زند شانه؟

زنی آبستن درد است

زنی نوزاد غم دارد

زنی می گرید و گوید

به سینه شیر کم دارد

زنی با تار تنهایی

لباس تور می بافد

زنی در کنج تاریکی

نماز نور می خواند

زنی خو کرده با زنجیر

زنی مانوس با زندان

تمام سهم او اینست:

نگاه سرد زندانبان!

زنی را می شناسم من

که می میرد ز یک تحقیر

ولی آواز می خواند

که این است بازی تقدیر

زنی با فقر می سازد

زنی با اشک می خوابد

زنی با حسرت و حیرت

گناهش را نمی داند

زنی واریس پایش را

زنی درد نهانش را

ز مردم می کند مخفی

که یک باره نگویندش

چه بد بختی چه بد بختی!

زنی را می شناسم من

که شعرش بوی غم دارد

ولی می خندد و گوید

که دنیا پیچ و خم دارد

زنی را می شناسم من

که هر شب کودکانش را

به شعر و قصه می خواند

اگر چه درد جانکاهی

درون سینه اش دارد

زنی می ترسد از رفتن

که او شمعی ست در خانه

اگر بیرون رود از در

چه تاریک است این خانه!

زنی شرمنده از کودک

کنار سفره ی خالی

که ای طفلم بخواب امشب

بخواب آری

و من تکرار خواهم کرد

سرود لایی لالایی

زنی را می شناسم من

که رنگ دامنش زرد است

شب و روزش شده گریه

که او نازای پردرد است!

زنی را می شناسم من

که نای رفتنش رفته

قدم هایش همه خسته

دلش در زیر پاهایش

زند فریاد که: بسه

زنی را می شناسم من

که با شیطان نفس خود

هزاران بار جنگیده

و چون فاتح شده آخر

به بدنامی بد کاران

تمسخر وار خندیده!

زنی آواز می خواند

زنی خاموش می ماند

زنی حتی شبانگاهان

میان کوچه می ماند

زنی در کار چون مرد است

به دستش تاول درد است

ز بس که رنج و غم دارد

فراموشش شده دیگر

جنینی در شکم دارد

زنی در بستر مرگ است

زنی نزدیکی مرگ است

سراغش را که می گیرد؟

نمی دانم، نمی دانم

شبی در بستری کوچک

زنی آهسته می میرد

زنی هم انتقامش را

ز مردی هرزه می گیرد

...زنی را می شناسم من

فریبا شش بلوکی

پ.ن: صرف استناد به سایت آوای آزاد نام شاعر رو تغییر دادم. شعر برام ایمیل شده بود و برای اولین بار بدون تحقیق کپی کردم.

  
نویسنده : طناز ; ساعت ۱۱:٢٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱/۱٢