رویاهای کودکی، رویاهای زندگی

سلام

من خوبم، زندگی هم خوب و در جریان. میدونم خیلی وقت ننوشتم، فرصتش پیش نمیومد با اینکه موضوع برای نوشتن زیاد داشتم. اما خب نشد. اول که اون سرماخوردگی چند هفته ای، بعدشم که از پله ها افتادم پایین و نشستن برام شد مصیبت!!! هنوز هم کمرم درد میکنه. بازم شانس افتادم شکستگی نداشتم. بماند.

این اواخر اتفاق جدیدی نیوفتاده، همه چی مثل قبل. زندگی و زندگی و زندگی.

هفته گذشته رفته بودم یک مرکز خرید، دیدیم طبقه پایین، اون وسط مراسم عکاسی دارن، کالسکه و گوزن و بابانوئل. بچه ها هم به صف، کنار این دم و دستگاه هم یک صندوق که بچه ها میتونستن نامه هاشون یا شاید بهتره بگم، آرزوهاشون رو برای بابانوئل بندازن اون تو.

داشتم با خودم فکر میکردم، چرا ما شاد بودن و دنبال بهانه های شاد بودن رو فراموش کردیم. نمیخوام قصه تکراری بگم، اما باز ناخودآگاه به کودکی خودم فکر کردم، به کودکان امروز وطنم. از خودم پرسیدم سهم این بچه ها از شاد زیستن چیه؟

داشتم با خودم فکر میکردم، چرا ما آدمها، یا بهتر بگم آدم بزرگها، با اینکه میدونیم بابا نوئل و ... همه افسانه است، بازهم برای بچه هامون ازشون تعریف میکنیم و برنامه میریزیم و بهشون این باور رو میدیم، که دنیا خیلی زیباتر از اونیه که فکر میکنن، که رویاها یکروزی به واقعیت تبدیل میشه، که شاهزاده قصه ها یکروز سوار بر اسب سپید از راه میرسه و دخترک فقیر خدمتکار رو با خودش به قصر میبره و همیشه عاشقانه کنار هم زندگی میکنن. میدونیم هیچکدوم واقعیت نداره، اما باز به کودکانمون میگیم تا امید داشته باشن، تا رویا داشته باشن تا باز هم عاشق بشن.

اینقدر این افسانه ها رو تکرار میکنیم، تا ته ته دلمون، خودمون هم باورمون میشه، و آرزو میکنیم تا حقیقت پیدا کنن.

اشتباه نکنید من مخالف هیچکدومشون نیستم، من خودم از اون دسته آدمهایی هستم که تا دلتون به خواد برای بچه ها از این افسانه ها تعریف میکنم و کلا از این تئوری رویاپردازی حمایت میکنم. شاید دلیلش این که فکر میکنم بد نیست که به زور یک قاشق شکر، شربت تلخ رو خورد (مری پاپینز). شاید چون من هنوز رویاهم رو باور دارم. شاید چون باور دارم زندگی اونقدر سخت هست که باید خودمون کمک کنیم تا کمی راحتتر بشه. به قول فیلم "اشکها و لبخندها" : وقتی یک چیزی منو اذیت میکنه، سعی میکنم به چیزای خوب فکر کنم.

شاید چون این رویاها، افسانه ها و داستانهاست که باعث میشه ایمان داشته باشم جلو برم. برام مهم نیست که اینها افسانه هستند که شاید به قول خیلیها خدا فقط یک افسانه است، من فکر میکنم آدمها باید به یک چیزی ایمان داشته باشند، حتی اگر شده اون چیز شیطان باشه.

شما چطور؟ هنوز باور دارید؟ هنوز ایمانی در وجودتون هست؟ هنوز برای بچه هاتون قصه میگید؟ افسانه چطور؟ هنوز بهشون امید میدید که عشق وجود داره؟

پ.ن: فیلم "درخت لیمو" رو ببینید، خیلی زیبا بود. "تسویه حساب" رو هم خوشم اومد، شاید چون هر دو کمی زنانه هستند.

  
نویسنده : طناز ; ساعت ٦:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٩/۱٦